تبلیغات
کاغذهای باطله - گلپر 14
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
چهارشنبه 14 بهمن 1394
نویسنده : بهـــــاره .ش

کلافه به چهره بی رنگ و روی مادرش نگاه کرد. یک هفته بود که بی صدا خوابیده بود بین لوله ها و دستگاه ها.

- مهرداد برو مگه کار نداشتی؟

برگشت و کلافه خواهرش را نگاه کرد:

- مینا چرا مامان بیدار نمی شه؟

مینا لبش را گزید و با بغض به زری خانم نگاه کرد:

- بیدار میشه!

مهرداد آهی کشید و دستش را از روی شیشه برداشت و گفت:

- نوشین کجاست؟

- خونه مامان بزرگش!

و مردد به برادرش نگاه کرد و گفت:

- گلی....

مهرداد سرش را بالا گرفت و بعد از مکث کوتاهی گفت:

- مثل همیشه خونه اس!

مینا آه کشید:

- اینقدر تنهاش نذار گناه داره بچه!

مهرداد کلافه شد. دستی توی هوا برای مینا تکان داد و گفت:

- من دیگه می رم. هر اتفاقی افتاد فورا خبرم کن!

مینا سر تکان داد و مهرداد دست به جیب سلانه سلانه دور شد. مینا آه کشان روی صندلی ولو شد و مردد گوشی اش را بیرون کشید.

- خدا بگم چکارت کنه پونه!

تماس که برقرار شد مینا سعی کرد لحنش زیاد هم تند نباشد:

- سلام خوبی؟

- سلام! ممنون!

- پونه!

جواب با مکث رسید:

- مهرداد اونجا بود؟

- آره! مثل اینکه سرش خیلی شلوغ بود رفت شرکت!

- گلپر..

- خونه تنهاست!

آه پونه را شنید و بیشتر اعصابش به هم ریخت.

- گفتم خبرت کنم!

جمله اش را خصمانه گفته بود ولی دست خودش نبود. اگر بخاطر گلپر نبود هرگز این کار را نمی کرد. این زن با خودخواهی اش زندگی عده ای را به هم ریخته بود. صدای شرمنده پونه را شنید:

- ممنون...مینا جون!

دلش می خواست پوزخند بزند ولی باز هم سکوت کرد. سرسری خداحافظی کرد و تماس را قطع کرد. حالا همه چیز رو شده بود. همه حقیت را فهمیده بودند ولی برای او دیگر فایده ای نداشت. دلش با خانواده شوهرش صاف نمی شد که بخاطر جرم  کس دیگری او را مجازت کرده بودند. شرمندگی خودش در برابر برادرش چه می شد یک عمر همه او را متهم کرده بودند و او هم دم نزده بود. نه حالا هر چقدر هم که دوباره همه در صدد جبران بودند فایده ای نداشت. آب رفته به جوی بر نمی گشت.

 

پونه با شانه در آسناسور را باز کرد و پاکت های سنگین خرید را دست به دست کرد و پشت در ایستاد. سعی کرد لبخند بزند. دلش برای آن دخترک ریزه میزه ضف می رفت. با آرنج زنگ را فشرد. صدای ظریف گلپر را شنید:

- بله؟

- منم عزیزم پونه!

در به آرامی باز شد. سر کوچک گلپر از بین در نمایان شد. با چشم هایی متعجب او را نگاه می کرد:

- پونه جون؟

پونه لبش را گزید تا زیر گریه نزند:

- می ذاری بیام تو؟

در تا انتها باز شد. پونه لبخند زنان وارد شد:

- مهمون نمی خوای خانم کوچولو؟

گلپر آرام در را بست و با همان نگاه متعحب و کنجکاو او را برانداز کرد:

- بابا مهرداد نیست!

- می دونم عزیزم. اومدم تو رو ببینم!

و با پاکت های خرید راه افتاد سمت آشپزخانه. گپلر هم جست زنان دنبالش رفت.

- چکار می کردی تنهایی؟

گلپر شانه بالا انداخت:

- کارتون می دیدم!

پونه چرخید و دلسوزانه نگاهش کرد:

- همیشه تنها می مونی؟

گلپر فکری کرد و گفت:

- وقتایی که بابا جلسه داره!

پونه لب گزید و چرید و پشت به گلپر مسغول خالی کرد پاکت های خرید شد و با خودش فکر کرد، واقعا جلسه داشته یا جلسه بهانه ای بوده برای کارهای دیگرش. سرش را تکان داد. نه امکان نداشت مهرداد دخترش را تنها راه کند و به بهانه شرکت برود پی خوشگذرانی. ولی دوباره با یاد آوری حرف های گلپر درباره زنی که شب همراه مهرداد به اتاق خوابش رفته بود...

- پونه جون!

- جونم عزیزم!

گلپر چند دقیقه او را با دقت نگاه کرد. پونه سوال را توی چشم های او می دید ولی منتظر ماند که گلپر خودش بپرسد. گلپر دست هایش را توی هم پیچاند و گفت:

- هیچی یادم رفت!

پونه چیزی نگفت و تنها آه کشید. بعد سعی کرد کمی شادی چاشنی صدایش کند و گفت:

- شام چی دوست داری درست کنم برات؟

گلپر بدون معطلی گفت:

- کتلت بلدین پونه جون؟

- بله که بلدم!

گلپر با ذوق خندید:

- پس همونو دست کنین!

پونه هم خندید و دست به کار شد. شام را درست کرد و در کنار گلپر خورد. به تکالیفش رسیدگی کرد و آشپزخانه را مثل اول مرتب کرد.

- بابات کی میاد گلی جون؟

- معلوم نیست!

- تو دیگه باید بخوابی!

- من بخوابم شما می ری؟

- می خوای پیشت بمونم تا بخوابی؟

گلپر سر تکان داد و پونه دستش را گرفت و او را به اتاق برد. کمکش کرد روی تختش دراز بکشد. کنارش نشست و دستش را گرفت:

- گلی جون؟

پونه مردد بود حرفش را بزند یا نه. ولی انگار گلپر چیزی را حس کرده باشد گفت:

- بازم می این پیشتم پونه جون؟

پونه لب گزید:

- آخه بابات...

گلپر توی جایش نشست و گفت:

- به بابا نمی گم شما اینجا بودین! میشه بازم بیاین؟

پونه او را در آغوش گرفت و موهایش را نوازش کرد. گلپر به او چسبیده بود و سرش را روی سینه اش گذاشته بود. نرم نفس می کشید. پونه حس می کرد قفسه سینه اش گنجایش این حس تازه را ندارد. دلش می خواست از دست خودش و این زندگی آنقدر فریاد بکشد تا این حس کشنده دست از سرش بردارد.

- اگه می خوای بیام...به بابات نگو...هر وقت خواستی بهم زنگ بزن من میام.

گلپر سرش را از سینه او جدا کرد و گفت:

- هر وقت؟

پونه سر تکان داد:

- هر وقت!

گلپر خندید. پونه سر او را بوسید و دوباره خواباندش و گفت:

- حالام بخواب. منم کم کم باید برم. می ترسم بابات یهو بیاد!

گلپر سری تکان داد و دراز کشید. پونه اینقدر موهایش را نوازش کرد تا گلپر خوابش برد. وقتی که از خواب بودن او خیالش راحت شد بی سر و صدا خانه را ترک کرد.

مهرداد یک ساعت بعد از رفتن پونه از راه رسید. بوی غذای خانگی اولین چیزی بود که توجهش را جلب کرد. مگر روز هایی که مادرش می آمد این بو در خانه می پیچید وگرنه اغلب خانه اش بی رنگ و بو بود. به سمت آشپزخانه رفت. خبری از غذا و اثری از آن نبود. متفکر به سمت اتاق گلپر رفت. در را آرام باز کرد. گلپر خواب بود.

از اتاق بیرون زد و گوشی اش را بیرون کشید به مینا پیام داد:

- تو به گلپر سر زدی؟

بعد از یکی دو دقیقه جواب کوتاه مینا رسید:

- آره!

مهرداد آهی کشید و از اینکه یک لحظه فکر کرده بود پونه اینجا بوده است به خودش پوزخند زد. ته ته دلش می خواست که پونه آمده باشد. کتش را در آورد و روی دستش انداخت. خسته و بی حال به سمت اتاقش رفت. کاش مادرش خوب می شد. شاید اگر مادرش بیدار می شد می توانست این اوضاع به هم ریخته را سر و سامانی بدهد.






نوع مطلب : گلپر (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT