تبلیغات
کاغذهای باطله - گلپر 13
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
یکشنبه 15 آذر 1394
نویسنده : بهـــــاره .ش
بعد از مدت ها...همیشه توی امتحانا مغز آدم بیشتر کار می کنه!

اینقدر دست هایش می لرزید که به وضوح آب داخل لیوان تکان می خورد. مهرداد بدون نگاه کردن به او قرص را توی دهانش انداخت و لیوان را از دستش کشید. آرام سرش را به دیوار تکیه داد و چشم هایش را بست. پونه لرزان مقابلش نشسته بود و با نگرانی نگاهش می کرد. تیزی نگاهش حتی از پشت پلک هایش هم مهرداد را آزار می داد. ناگهان از جا بلند شد و این حرکتش باعث شد پونه تقرییبا روی زمین پهن شود. مهرداد برگشت و نگاهش کرد. پونه آرام بلند شد و مانتویش را تکاند. مهرداد آهی کشید و به سمت استیشن رفت. پونه با چند قدم خودش را به او رساند و پرسید:
- گلپر...
نگاه تند مهرداد باعث شد جمله اش را رها کند. ولی وقتی دوباره نگاهش را گرفت آرام ادامه داد:
- می خوای برم پیشش؟
مهرداد حرص زده جواب داد:
- لازم نکرده!
ولی پونه کوتاه نیامد با قدم های کوتاه و تند پشت سر مهرداد رفت که با گام هایی بلند و پر از خشم به سمت استیشن می رفت. مهرداد روی استیشن خم شد و گفت:
- ببخشید حال مادرم چطوره؟
پرستار نیم نگاهی به پونه که نگرانی از تمام اجزای چهره اش بیرون می زد انداخت و گفت:
- فعلا وضعیتشون ثابت شده باید صبر کنین دکتر بیاد!
پونه دست هایش را توی هم پیچاند و به نیم رخ مهرداد نگاه کرد و با احتیاط گفت:
- گفتم که خوبه!
مهرداد بدون نگاه کردن به او چرخید و به سمت سی سی یو رفت. پونه هم دنبالش راه افتاد. در حالی که شالش را توی دست می فشرد گفت:
- به خدا قصد نداشتم حرفی بزنم. ولی دیگه نمی خوام تو جور کش اشتباه من باشی!
مهرداد باز هم به او توجهی نکرد. سکوت مهرداد به پونه جرات داد. قدمی به او نزدیک تر شد و با لحن آرام تری ادامه داد:
- هر چی باعث اذیتت شدم بسه!
این بار مهرداد برگشت و تند نگاهش کرد. پونه خودش را عقب کشید. مهرداد تمام چهره او را کاوید و در نهایت نفس تندی کشید و گفت:
- چرا موندی برو خونه من خودم هستم!
و روی صندلی جلوی در سی سی یو آوار شد. پونه کمی پا به پا شد و با یک صندلی فاصله از او نشست. مهرداد نفس کلافه ای کشید و دست به سینه نشست و گفت:
- هنوز این اخلاقتو ترک نکردی!
پونه سوالی نگاهش کرد. مهرداد چرخید و با اخم نگاهش کرد. گرچه اخم کرده بود ولی انگار چشم هایش به جای لب هایش طرحی از یک لبخند را به نمایش گذاشته بودند. پونه لبش را تر کرد و باز هم با احتیاط پرسید:
- کدوم اخلاق؟
مهرداد نگاهش را از پونه گرفت و با این بار با اخمی واقعی گفت:
- همین سماجت کردن های بی دلیل!
و آه ناخودآگاهی کشید. پونه لب گزید و زانوهایش را به هم فشرد و سرش را پایین انداخت. حق با مهرداد بود. سال ها پیش هم با همین سماجت احمقانه زندگی اش را خراب کرده بود. حرفی برای گفتن نداشت. چند لحظه سکوت کرد و بعد فکر کرد. شاید باید از همین اخلاقش کمک بگیرد و این بار زندگی مهرداد و خودش را نجات دهد. این توانایی را در خودش می دید. هنوز هم برای به دست آوردن چیزی که می خواست می توانست مقاومت کند.
نیم نگاهی به مهرداد انداخت و دوباره گفت:
- گلپر کجـ......
صدای پر حرص مهرداد باعث شد ساکت شود:
- پونه بس کن!
  
پونه خفه شد. نگاه خشمگین مهرداد را نادیده گرفت و گفت:
- می خوام کمکی کرده باشم.
مهرداد رویش را برگرداند و چشم هایش را با انگشت سبابه و شست فشرد:
- می خوای کمک کنی جلوی چشمم نباش!
لب های پونه جمع شد. احساس کرد اشک دارد هجوم می آورد توی چشم هایش. لبش را گزید نفسی گرفت و بلند شد. آرام زمزمه کرد:
- باشه!
و با شانه هایی افتاده دور شد. مهرداد چرخید و با حسرت نگاهش کرد. این عطر لعنتی را بعد از این همه سال هنوز می زد. سرش دوباره تیر کشید. سرش را بین دو کف دستش فشرد و چشن هایش را بست.
پونه قدم زنان از بیمارستان بیرون آمد. هنوز با خودش می جنگید که گریه نکند. سری تکان داد  و گفت:
- مگه توقع دیگه ای داشتی؟ فکر کردی که چی؟ زندگی قشنگشو به هم زدی تنهاش گذاشتی و این همه مدت به جای تو حرف شنید. حالا فکر می کنی باید بازم مثل سابق باشه باهات؟
برای تاکسی دست تکان داد. کسی جز خودش مقصر نبود. خودش زندگی راحت و آرامش را خراب کرده بود .این تاوان ندانم کاری های خودش بود.
تاکسی که ایستاد بدون مکث آدرس خانه مهرداد را داد. باید می رفت سراغ گلپر. چهره دوست داشتنی و اندام ریزه میزه اش دوباره اشک به چشمش آورد. سرش را به شیشه چسباند و به آسمان خاکستری و گرفته نگاه کرد. 
- ازت کم می اومد این دخترو به من می دادی؟
و دستی روی شکمش کشید و چشم هایش را به هم فشرد. دستش را مشت کرد و سرش را از شیشه جدا کرد. باید درستش می کرد. مهرداد را می خواست و گلپر را از او بیشتر. گلپر دختر او هم بود. اگر اصرار های او نبود الان مهرداد دختری نداشت.
انگار که برگشته باشد خانه با قدم هایی تند به سمت آسانسور رفت. زنگ را فشرد و منتظر شد. چند لحظه نگذشته بود که صدای آرام گلپر را شنید:
- کیه؟
آب دهانش را فرو داد و گفت:
- گلی جان منم عزیزم!
در باز شد. سر کوچک گلپر از لای در دیده شد. چشم هایش برق تعجب داشت. انگار انتظار دیدن پونه را نداشت. نگاهی به پشت سر پونه انداخت و گفت:
- بابا مهرداد نیست؟
پونه سعی کرد به جای این همه بغض کردن لبخند بزند. 
- نه عزیزم. بابات فعلا نمی تونه بیاد. من اومدم که تنها نباشی!
گلپر کمی در را باز کرد و گفت:
- چرا نمی تونه بیاد؟
- می ذاری بیام تو!
گلپر سر تکان داد و در را باز کرد و منتظر به پونه نگاه کرد. پونه با احتیاط وارد شد. قلبش چنان می کوبید که می ترسید خودش هم سکته کند. اینجا خانه ای بود که می توانست با مهرداد رویاهایش را شریک شود. چه مرگش شده بود که با دست خودش این خانه را خراب کرده بود.  
- چرا بابام نمی آد؟
پونه نگاه لرزانش را از خانه گرفت و به گلپر دوخت:
- مامان بزرگ یه خورده حالش خوب نبود رفته پیش اون!
چشم های گلپر برای یک لحظه پر از ترس شد و بعد دوید طرف تلفن. پونه هل کرده به سمتش رفت:
- عزیزم چیزیش نیست.
گلپر با انگشت های کوچکش شماره مهرداد را گرفت و گفت:
- بابا حالش بد میشه سرش درد می گیره!
پونه لب گزید و به آرامی گوشی را از دست گلپر گرفت و گذاشت. دست های گلپر را گرفت و او را به سمت خودش برگرداند و به صورت پر از نگرانی او نگاه کرد. مهرداد هم می دانست دختر ده ساله اش این همه هوایش را دارد؟ به چشم های گلپر خیره شد و گفت:
- من پیشش بودم. حالش خوب بود. نگران نباش. 
- مطئمنی پونه جون؟
پونه سر تکان داد چون می ترسید دهان که باز کند اشکش هم جاری شود. دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. گلپر را در آغوش کشید و اشکش راه افتاد. گلپر را به خودش فشرد و آرام زمزمه کرد:
- منو می بخشی گلی جون؟
گلپر که در آغوش پونه حس خوبی داشت سرش را روی شانه او گذاشت و به همان آرامی پرسید:
- مگه چکا رکردی؟
پونه به آرامی او را از خودش جدا کرد و اشکش را گرفت و گفت:
- چون باباتو تنها گذاشتم!
گلپر کمی او را نگاه کرد و گفت:
- حالا اومدی که پیش بابا بمونی؟
پونه بدون مکث سر تکان داد. 
- اگه بابات بذاره.
گلپر لبخندی زد و با احتیاط پرسید:
- اونوقت میشی مامان من؟
پونه خندید:
- اگه دوست داشته باشی؟
گلپر سرش را تکان داد و گفت:
- من دوست دارم. 
پونه دوباره او را در آغوش گرفت. 
- پونه جون؟
- جانم عزیزم؟
- به بابا هم گفتی؟
پونه مکث کرد و بعد گلپر را از خودش جدا کرد و به او نگاهی انداخت و گفت:
- خوب راستش چون قبلا بابا رو تنها گذاشتم....بابات از دستم دلخوره!
گلپر با کمی اخم و متفکر به حرف های او گوش می داد. پونه ادامه داد:
- برای همین شاید هنوز باهام قهر باشه!
گلپر سر تکان داد و گفت:
- قهره...همش بهتون اخم می کرد. 
پونه لبخند زد:
- حق داره نه؟ من تنهاش گذاشتم!
گلپر دوباره متفکر به او نگاه کرد:
- آره حق داره...
پونه صورت گلپر را بوسید و بعد گفت:
- برای همین می خوام کاری کنم باهام آشتی کنه و منو ببخشه!
گلپر لبخند زد. 
- بهم کمک می کنی؟
- اونوقت دیگه همیشه پیشمون می مونی؟
پونه سر تکان داد.
- اگه بابات اجازه بده آره...اگه نه..نمی تونم بمونم.
گلپر اخم کمرنگی کرد و گفت:
- اگه بمونی...دیگه عمو سهراب و اون خانمه نمی آن.
بدن پونه برای یک لحظه یخ زد. نگاه هراسانش به سمت اتاق های خانه چرخید. توی این ده سالی که نبوده چند نفر توی اتاق های این خانه رفت و آمد کرده بودند. یک لحظه نفسش گرفت. چشم هایش را بست و سعی کرد نفس عمیق بکشد. چشم که باز کرد. نگاه ناامید گلپر تکانش داد:
- پونه جون می مونی؟
پونه دوباره او را بغل کرد. پونه تمام او را نفس کشید. به هیچ وجه نمی گذاشت این دختر کوچک ناامید شود. بدن گلپر دوباره داغ می شد. او را از خودش جدا کرد و گفت:
- عزیزم چرا داغی؟
گلپر شانه ای بالا انداخت. پونه دستش را گرفت و گفت:
- بیا بشین. نهار چی خوردی؟
گلپر بی حال روی مبل دراز کشید. پونه نگاهش کرد. از این تغییر حال گلپر نگران شد. گلپر جواب داد:
- فسنجون...دیگه ازش بدم میاد. 
پونه دست روی پیشانی گلپر گذاشت. داغ شده بود. نگران به سمت آشپزخانه رفت. مهرداد اصلا حواسش به این بچه بود. مانتو و شالش را روی صندلی گذاشت و مشغول شد. 
مهرداد خسته و بی حال پله را بالا رفت. دکمه آخر یقه اش را باز کرده بود و باز هم احساس خفگی می کرد. حال مادرش بهتر بود. خواهرش آمده بود و پیشش مانده بود. نگاهی به ساعتش انداخت. اینقدر نگران مادرش بود که گلپر را به کلی فراموش کرده بود. البته گلپر که خبر نداشت او بیمارستان است مثل شب های دیگر فکر می کرد که توی شرکت بوده. به این دیر آمدن ها عادت داشت. کلید انداخت و در را باز کرد. با دیدن یک جفت کفش زنانه اخم کرد. 
- کی اینجاست یعنی؟
یک لحظه نگران گلپر شد. کفشش را با عجله در اورد و به سمت اتاق گلپر رفت:
- گلپر؟
با فاصله ای چند ثانیه ای در اتاق گلپر باز شد و پونه با عجله بیرون آمد. انگشتش روی بینی اش بود:
- ساکت چه خبره؟ خوابه!
مهرداد یک لحظه فکر کرد از خستگی دچار توهم شده. پونه در اتاق را آرام بست و بدون نگاه کردن به مهرداد به سمت مانتو و شالش رفت. مانتویش را پوشید و شالش را روی سرش انداخت. با دست هایی لرزان دکمه هایش را بست و گفت:
- همیشه تا این موقع تنهاش می ذاری؟
مهرداد هنوز بهت زده بود. پونه دکمه آخرش را بست و چرخید و به او نگاه کرد و گفت:
- اصلا حواست به این دختر هست؟ تبش بالا بود؟ بردمش دکتر...
مهرداد به خودش آمد با اخم به سمت او را فت و بازویش را گرفت و به سمت آشپرخانه کشید. پونه سعی کرد درد بازویش رانادیده بگیرد. این مهرداد خشن و عصبی را نمی شناخت. مهرداد او را توی آشپزخانه هل داد و گفت:
- اینجا چه غلطی می کنی؟
پونه دستش را روی بازویش کشید و نگاهش را از مهرداد گرفت و گفت:
- دیدم تو توی بیمارستانی گلپر تنهاست...
- به توچه...؟
پونه این بار مهرداد را نگاه کرد. مهرداد یک قدم به او نزدیک تر شد و گفت:
- به تو چه که بچه من تنهاست؟ چرا باید نگرانش بشی؟
و مستقیم به چشم های پونه نگاه کرد. قلب پونه فشرده می شد ولی به خودش حق اعتراض نمی داد. باید تحمل می کرد. مهرداد ده سال بخاطر او حرف شنیده بود. جرم او را گردن گرفته بود. حق داشت این حرف ها را بزند. حق نداشت؟ لب هایش را تر کرد و گفت:
- دلیلش....همینه....
مهرداد دوباره به او نزدیک شد:
- چیه؟ بگو پونه بگو دلیلش چیه؟
و این بار در فاصله ای کوتاه با چشم هایی سرخ به پونه خیره شده بود. نگاه پونه اما آرام بود و دلتنگ انگار مستقیم به چشم های او خیره شد و گفت:
- دلیلش اینه...که بچه توهه...
و لبخند زد. مهرداد نمی توانست نگاهش را بگیرد. چقدر توی این سال ها این دقایق را برای خودش تصور کرده بود. اینکه اگر یک بار دیگر پونه با ببیند با او چه بکند. هزار جور این برخورد را برای خودش مجسم کرده بود. ولی این نگاه را اینجا توی آشپزخانه ی  خانه اش هرگز تصور نکرده بود. صای خواب آلود گلپر نگاهشان را قیچی کرد:
- بابا!
مهرداد با سرعت برگشت. پونه خودش را کمی عقب کشید. گلپر به سمت پدرش رفت. مهرداد او را در آغوش کشید:
- چرا بیدار شدی بابایی؟
گلپر خواب آلود جواب داد:
- خواب بد دیدم!
و بعد به پونه که با لبخند به او نگاه می کرد خیره شد:
- پونه جون می خوای بری؟
پونه سر تکان داد. گلپر مستقیم نگاهش کرد و گفت:
- قول دادی بمونی!
مهرداد چرخید و به پونه چشم غره رفت. پونه نگاه تند او را نادیده گرفت. به سمت مهرداد رفت و دست هایش را دراز کرد:
- امشب که نمی تونم. به مامانم خبر ندادم. ولی بازم می آم.
مهرداد خودش را عقب کشید و با گلپر به سمت اتاق پونه رفت:
- بابا جون پونه....خانم...نمی تونن بمونن!
گلپر سرش را روی شانه پدرش فشرد. 
- بابا بذار بمونه....مگه تو نمی خواستی باهاش عروسی کنی...خوب حالا باهاش عروسی کن...
مهرداد او را بیشتر به خودش فشرد و دلخور به پونه نگاه کرد:
- می خوای الان بخوابی فردا صحبت کنیم؟
و وارد اتاق او شد و او را روی تختش گذاشت. گلپر بغض کرد:
- میشه پونه جون نره؟ 
مهرداد موهای او را نوازش کرد:
- نه عزیزم...خانواده اش نگرانش می شن!
گلپر پتویش را روی صورتش کشید و پشتش را به او کرد:
- باشه!
مهرداد کلافه نفسی گرفت. پونه داشت چه غلطی می کرد. چرا دخترش را هوایی کرده بود. مگر اصلا پونه چه مدت بود که گلپر را دیده بو دخترش این همه به او وابسته شود. کلافه بلند شد و از اتاق خارج شد. پونه به اپن تکیه داده بود و سرش پایین بود. مهرداد به سمتش رفت وگفت:
- چی بهش گفتی؟ پونه خیلی پستی که بخوای از احساسات این بچه استفاده کنی برای اینکه به هدفت برسی!
پونه اخم کرد:
- مهرداد!
- پونه این پنبه رو از گوشت بیرون کن که دوباره توی این خونه جایی داشته باشی فهمیدی؟
پونه بغض کرد:
- باشه...آروم گلپر می شنوه... من الان می رم!
و به سمت در خانه به راه افتاد. مهرداد دستی به صورتش کشید. پونه کفش هایش را پوشید:
- بذار گاهی ببینمش...قول می دم کاری به تو نداشته باشم.
مهرداد هنوز پشتش به او بود:
- اگر می خواستیش نباید می رفتی!
صدای بسته شدن در یعنی رفته بود. برگشت. جای خالی پونه روی سرش هوار شد. پونه عوض شده بود. دیگر اصراری به جواب دادن های بی منطق نداشت. نگاهش از در خانه تا در اتاق گلپر کش آمد. گلپر سرش را پشت در پنهان کرد و بعد آرام در اتاقش بسته شد. مهرداد کلافه روی مبل آوار شد. دوباره پونه می خواست زندگی اش را زیر و رو کند؟







نوع مطلب : گلپر (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT