تبلیغات
کاغذهای باطله - گلپر 12
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
شنبه 16 اسفند 1393
نویسنده : بهـــــاره .ش
شرمنده دوستان. این روزا اینقدر سرم شلوغه که خدا می دونه. حکایت یه دست و دوتا هندونه رو شنیدین. من الان دارم شیش تا هندونه با یک دست بر می دارم. برای همین واقعا نمی رسم به این داستان. ذهنم صد جا مشغوله. شکر خدا هم ملالی نیست جز دوری شما

پرستار نگاهی به او انداخت و گفت:
- خانم حالتون خوبه؟
پونه دست های لزانش را زیر بغل زد و گفت:
- حالش خوبه؟
پرستاری لبخندی بی معنی زد و گفت:
- باید با دکتر صحبت کنید. ولی نگران نباشید. 
و قدم زنان دور شد. پونه روی صندلی آوار شد. لز بدنش متوقف نمی شد. اگر اتفاقی برای زری خانم می افتاد مهرداد با او چه برخوردی می کرد. با دست صورتش را پوشاند و بعد از یک لحظه مکث گوشی اش را در آورد و مردد به آن نگاه کرد. می ترسید با مهرداد تماس بگیرد. ولی چاره دیگری هم نداشت. باید کاری می کرد. اگر خدایی نکرده اتفاقی برای زری خانم می افتاد بعدا مهرداد حتما سرزنشش می کرد که چرا به او خبر نداده است.
- خدایا خودت کمک کن!
چشم هایش را به هم فشرد و شماره مهرداد را گرفت. زیر لب خدا خد ا می کرد. اصلا نمی دانست باید چطور به مهرداد بگوید که این اتفاق افتاده. تمام اضطرابش با رد دادن مهرداد ناگهان به سرمایی گزنده تبدیل شد. بهت زده گوشی اش را از گوش جدا کرد و به آن نگاه کرد. مهرداد جوابش را نداده بود. کم کم چانه اش هم به لرز افتاد و بی اختیار زیر گریه زد. دلش از غصه به هم می پیچید ولی در عین حال نمی توانست مهرداد را مقصر بداند. خود کرده را تدبیر نیست. با چشم هایی اشک آلود به گوشی اش نگاه کرد. با یک دست اشکش را گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
- ولی من کوتاه بیا نیستم!
دوباره شماره گرفت. مهرداد پشت میزش نشسته بود و با اخم پررنگی به گوشی اش نگاه می کرد. برای بار چهارم بود که پونه زنگ می زد و او رد می داد. اینقدر از دستش دلخور بود که به خودش حق می داد بدترین رفتار را با او داشته باشد. پنجه پایش را مداوم به زمین می کوبید و پشت انگشت سبابه اش را به داندان گرفته بود. نگاه خیره اش را از گوشی نمی گرفت. انگار دلش می خواست دوباره پونه زنگ بزند و او هم رد بدهد. اینقدر این کار را بکند تا دلش از تمام دلخوری ها خالی شود. ولی بعد از رد دادن بار چهارم گوشی دیگر زنگ نخورد. مهرداد پوزخندی زد و گفت:
- بازم کم آوردی ! همیشه همین جور بودی. زود کم می آوردی و جا می زدی!
و از انتظارش برای تماس پونه کلافه شد. بلند شد و پشت پنجره اتاقش ایستاد. بی هدف به بیرون خیره شد که دای زنگ پیام گوشی اش بلند شد. می دانست پونه است. این را به روشنی می دانست. از اینکه پونه این بار کوتاه نیامده بود لبخند تلخی روی لب هایش نشست. چرخی زد و آرام آرام به سمت گوشی اش رفت. گوشی را برداشت و با تردید پیام را باز کرد:
- می دونم برات مهم نیستم. منم برای خودم زنگ نزدم. مامانت حالش خوب نیست...
مهرداد با وحشت بقیه پیام را رد کرد و فقط نام بیمارستان را توی ذهنش نگه داشت. کتش را برداشت و از اتاق بیرون دوید:
- پونه خدا کنه سر کارم نذاشته باشی که دق و دلی ده ساله رو سرت خالی می کنم!
و به طرف آسانسور دوید. صدای منشی اش را شنید:
- آقای مهندس....یازده قرار دارید با...
توی آسانسور پرید و داد زد:
- کنسلش کن!
و در برابر چهره بهت زده منشی در بسته شد. سوار ماشین که شد با یک دست ماشین را از پارک بیرون آورد و با دست دیگرش شماره پونه را گرفت:
- الو مهرداد...
صدای لرزان پونه می گفت که همه چیز جدی است. مهرداد نگاهی به اطراف انداخت و بالافاصله توی خیابان پیچید و تقریبا داد زد:
- مامان چی شده؟
- به خدا...به خدا...مهرداد...
مهرداد که از صدای لرزان پونه بدتر عصبی شده بود. دستش را روی فرمان کوبید و گفت:
- پونه درست حرف بزن....مامان که چیزیش نبود....
و ناگهان از فکری که از ذهنش گذشت مبهوت ماند. لب های خشک شده اش را به هم زد و با وحشت و تردید پرسید:
- تو که...حرفی...
صدای گریه بلند پونه باعث شد تا ته ماجرا را بخواند. گوشی  بین دست هایش در حال خرد شدن بود. مهرداد دندان هایش را به هم سائید و گفت:
- اگه یه مو از سر مامانم کم بشه بیچاره ات می کنم پونه!
و گوشی را روی صندلی پرت کرد و پایش را روی گاز فشرد. ماشین تقریبا رها کرد. چون اینقدر بد پارک کرده بود نمی شد گفت ماشین را پارک کرد و پیاده شد. دوان دوان خودش را به بخش اورژانس رساند. با دیدن پونه خشم و غصه با هم در تمام وجودش مخلوط شد. پونه با دیدن او از جا پرید. ولی چهره کبود و چشم های سرخ شده مهرداد باعث شد سرجایش بماند. مهرداد با گام هایی سنگین به سمت او رفت. پونه ناخودآگاه یکی دو قدم کوتاه عقب رفت. وقتی مهرداد مقابلش رسید تقریبا به دیوار چسبیده بود. مهرداد مقابلش ایساد و سرتا پایش را نگاه کرد. پونه ناخودآگاه می لرزید. مهرداد نگاهی به اندام لرزان اون انداخت. 
پونه بی حرف و سر به زیر منتظر عکس العمل مهرداد بود. با اینکه می دانست مهرداد مرد خشنی نیست ولی با کاری که او با زندگی مهرداد کرده بود دیگر مطمئن نبود همان مهرداد آرام و دوست داشتنی باشد. صدای خسته مهرداد باعث شد سرش را بالا بگیرد:
- چرا بهش گفتی؟
سرخی چشم هایش بیش از اندازه بود. پونه با نگرانی به او نگاه کرد و گفت:
- حالت خوبه؟
مهرداد بی توجه به سوال او گفت:
- چرا نذاشتی همه چیز اونجوری که بود بمونه؟
پونه دوباره با نگرانی گفت:
- مهرداد...تو حالت خوب نیست!
مهرداد قدمی عقب گذاشت. و بدون توجه به او به سمت رسپشن رفت. پونه دوان دوان دنبالش رفت. 
- نگران مامان نباش...الان بهتره...بردن سی سی یو!
مهرداد چرخی زد و با خشم به او نگاه کرد:
- خوب ماموریتت رو انجام دادی. مامانم سکته کرد...منم چیزی نمونده...
و دستی به صورتش کشید. باید قرص فشار می خورد. دوباره فشارش بالا زده بود. 
پونه دلش فشرده شد ولی عقب ننشست:
- مهرداد صورت و گردنت سرخ شده....
مهرداد روی نیمکت نشست و گفت:
- یه قرص فشار برام پیدا کن!
پونه با وحشت تکان خورد. مهرداد سرش را گرفت. 
- زود باش!
پونه چرخید و به سمت استیشن پرستاری دوید. هم زمان از خودش پرسید:
- مگه مهرداد چند سالشه که قرص فشار می خوره!





نوع مطلب : گلپر (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT