تبلیغات
کاغذهای باطله
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
سلام...از من متنفرین می دونم 

مهرداد کلافه روبه روی مادرش نشسته بود. زری خانم بهت زده به او خیره شده بود. پونه روی مبلی آنطرف تر نشسته بود. زری خانم با لکنت پرسید:
- این نیم وجبی این کارو کرده؟
مهرداد که در حضور پونه حسابی به هم ریخته و معذب بود. دستی به گردنش کشید و گفت:
- آره! همین نیم وجبی! 
زری خانم فکری کرد و به گلپر که به پونه چسبیده بود نگاه کرد. مهرداد سعی می کرد به پونه نگاه نکند. اصلا نمی فهمید توی این موقعیت چرا او باید اینجا باشد. زری خانم متفکر به گلپر گفت:
- اون نوشین بلا گرفته هم خبر داشت نه؟
گلپر لبش را گزید:
- مامان جون به عمه نگین ها...نوشینو دعوا می کنه!
پونه برگشت و نگاهش کرد. دلش می خواست این دختر را در آغوش بگیرد و در آغوشش بچلاند. مهرداد به پونه نگاه کرد که با عشق به گلپر خیره شده بود. چیزی ته دلش جوشید و اخم هایش در هم رفت. از جا پرید و به گلپر گفت:
- پاشو بریم!
گلپر با تردید بلند شد و نگاهی به پونه انداخت. پونه با تاخیر دستش را رها کرد. زری خانم که از حضور مهرداد و پونه کنار هم گیج شده بود و از حرف های مهرداد هم گیج تر نمی دانست الان باید چه بکند. بی معنی گفت:
- نهار بمونین!
که خودش هم نفهمید دقیقا با که بود. مهرداد نگاهی به مادرش کرد و خیلی سعی کرد توی چهره پونه پوزخند نزند. 
- نه ممنون من جلسه دارم. از کار و زندگی افتادم!
نگاه پونه به گلپر بود که یا لب های آویزان کنار در ایستاده بود. مهرداد چرخید که برود که پونه آرام صدایش زد. مهرداد ایستاد. زری خانم با دلهره عجیبی آنها را نگاه می کرد. پونه دقیقا پشت او قرار گرفت.
- دعواش نکن! من بهش قول دادم...نذارم دعواش کنی!
گردن مهرداد از گرمی نفس های پونه مور مور میشد. دست کلافه ای پشت گردنش کشید و زمزمه کرد:
- نگران نباش!
و بعد از این حرف خودش پشیمان شد. پونه به چه حقی برای او تصمیم می گرفت. اخم کرد و تند خداحافظی کرد:
- خداحافظ!
کفشش را پوشید و دست گلپر را گرفت. پونه بغض کرد ولی سعی کرد به گلپر لبخند بزند. گلپر برای یواشکی دشت تکان داد. خیلی جلوی خودش را گرفت تا زیر گریه نزند. در که بسته شد. بغض ترکید و روی مبل وا رفت. زری خانم هول شده به سمتش دوید:
- پونه جان...چرا گریه می کنی؟ می دونم دیدن دختر کسی که زندگیتو به هم ریخته...
پونه تند سرش را بالا گرفت:
- مامان تو رو خدا دیگه نگین....بیشتر از این نمی تونم تحمل کنم...
زری خانم سری تکان داد و گفت:
- حق داری...حق داری....
ولی پونه با خشم از جا پرید و گفت:
- نه من هیچ حقی ندارم مامان...من...من....
و دستش را جلوی صورتش گرفت و بلندتر زار زد. زری خانم گیج از حرف های پونه دوباره به سمتش رفت و او را در آغوش گرفت. پونه سرش را روی شانه زری خانم گذاشت میان گریه گفت:
- اینقدر از من عذرخواهی نکنید...دیگه نمی تونم....نمی تونم تحمل کنم....
زری خانم وحشت زده او را از خودش جدا کرد. خیره به چشم های سرخ پونه بهت زده و ساکت ماند. پونه خودش را عقب کشید. یک قدم عقب رفت و سرش را پائین انداخت. زری خانم یک قدم به سمت او رفت و گفت:
- پونه جان....
پونه با شانه هایی لرزان گفت:
- اون چیزی که ما به همه گفتیم دروغ بود...مهرداد....هیچ وقت به من خیانت نکرد....
زری خانم دسته مبل را چنگ زد تا نیافتد. لب هایش می لرزید و دردی توی قفسه سینه اش آغاز شده بود. به سختی لب باز کرد:
- مهرداد....مهرداد....
پونه که صورتش از اشک خیس بود دوباره قدمی عقب رفت و به دیوار تکیه زد. سرش را پائین انداخت و گفت:
- من مشکل داشتم....من نمی تونستم بچه دار شم. از همه پنهون کردیم....مهرداد اصرار داشت کسی نفهمه...
زری خانم به سختی روی مبل نشست و با چشم هایی که تا نهایت گشاد شده بود به پونه نگاه می کرد. پونه هم نتوانست سرپا بماند و سر خورد و روی زمین نشست.
- رفتیم دکتر...همه جا رفتیم ولی مشکل من اساسی بود...من هیچ وقت نمی تونستم از خودم بچه ای داشته باشم!
با این حرف گریه اش بلندتر شد. زری خانم حالا به وضوح می لرزید. تمام آن بهانه هایی که مهرداد می آورد اینکه هنوز زود است که هنوز چیزی از زندگی نفهمیده اند....پونه حالا دیگر آرام تر گریه می کرد:
- من بهش پیشنهاد دادم...من گفتم...بره....گفتم یکی و پیدا کنه که براش بچه بیاره و بعد حاضر باشه بچه رو بده به ما....مهرداد قبول نمی کرد گفت می ریم بچه می آریم...ولی من قبول نکردم. شیش ماه خونشو تو شیشه کردم گفتم اینجوری می دونم بچه مال توه...چیزی هم که مال توه مال منم هست...
پونه دوباره بغض کرد:
- وقتی دیدم اون کاری نمی کنی خودم افتادم دنبالش...نمی دونم اون روزا چشم شده بود...یه ترسی به جونم افتاده بود که فکر می کنم مهرداد ولم می کنه و می ره برای اینکه از این کار پیشگیری کنم خودم دست به کار شدم...فکر می کردم اگه خودم همون راهی رو برم که مهرداد یه روز می ره زندگیمو حفظ کردم...خودم زنه رو پیدا کردم. وضع مالیشون خوب نبود. شوهرش فوت کرده بود و دوتا بچه داشت. قول یه پول هنگفتو بهش دادم....
پونه سرش را روی زانوهایش گذاشت. تمام بدنش می لرزید:
- قبول کرد...بعد رفتم سراغ مهرداد...زندگی رو براش جهنم کردم و آخرش هم گفتم می رم تقاضای طلاق می دم اگه قبول نکنه....بالاخره اونم کوتاه اومد...
زری خانم دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت و سعی کرد تنفس بکشد...ولی انگار هوا توی ریه هایش گیر کرده بود و نمی خواست بیرون بیاید. پونه بدون توجه به حال زری خانم ادامه داد:
- بعد از شش ماه زنه حامله شد....مهرداد عصبی بود....منم انگار دیوونه شده بودم...زنه ویار بدی داشت...قرار بود خانواده اش چیزی نفهمن...فقط مادرش خبر داشت...مهرداد مجبور بود بره اونجا...هر روز می رفت...گاهی شبا می موند....بیچاره مهرداد...زندگیشو جهنم کردم...زنه چهار ماهه بود که من دیگه بریدم...دست خودم نبود...شک به جونم افتاده بود فکر می کردم خودم با دست خودم زندگیمو خراب کردم...شبا که مهرداد کلافه می اومد خونه فکر می کردم دیگه منو دوست نداره...زنه جوون بود...قیافه اش هم خوب بود...نمی خواستم بچه مهرداد زشت باشه...چون  خود مهرداد هم خوب بود...مجبور بودم اون زنو انتخاب کنم....بعد من دیوونه شدم....هر شب باهاش بحث می کردم...می گفتم از خداش بوده که منو ول کنه...که منو دیگه نمی خواد...که اون زن می تونه براش بازم بچه بیاره....بیچاره مهرداد من....مستاصل شده بود...چقدر التماسم کرد می گفت تو خودت خواستی تو گفتی...و من....من احمق گفتم پشیمون شدم...طلاقش بده و بچه رو هم بده به خودش....ولی مهرداد گفت نه....گفت وقتی این کارو شروع کردی باید به فکر اینجاش هم می بودی من حالا بچه امو می خوام...هر کار کردم قبول نکرد...بعد تهدیدش کردم و گفتم من می رم...اونم انگار لج کرده بود...کوتاه نیامد....همون شبی که مادر زنه زنگ زد و گفت دردش شروع شده از خونه زدم بیرون...براش یه نامه گذاشتم که یا من یا اون بچه....و رفتم...توی اون موقعیت تنهاش گذاشتم...مهرداد با بچه اومده بود و خونه و با دیدن نامه به من زنگ زد. ولی من روی حرفم موندم...مهرداد التماس کرد. صدای گریه بچه رو می شنیدم...ولی انگار منم سنگ شده بودم....به مهرداد گفتم نمی آم و اونم گفت می ذاره به عهده خودم خواستم برگردم در اون خونه همیشه به روی من بازه.....شاید فکر نمی کرد که من واقعا می رم...اون روزا باور نمی کردم مهرداد زنه رو ول کنه فکر می کردم یه زندگی پنهانی از من تشکیل می ده بدون اینکه من بفهمم. من عاشق مهرداد بودم و حاضر بودم ازش بگذرم ولی با کسی شریک نباشم....وقتی دادخواست طلاق دادم....دیگه همه فهمیده بودن و مهرداد به من زنگ زد و گفت به همه می گه دوباره زن گرفته و از منم خواست همینو بگم. من جرات گفتن حقیقت و نداشتم و مثل ترسوها قبول کردم...راحت جدا شدیم و من رفتم که نبینم مهرداد با زن دیگه ای زندگی می کنه...
سرش را که بالا آورد از دیدن چهره کبود شده زری خانم وحشت زده از جا پرید:
- مامان جون!




طبقه بندی: گلپر (بــ .ش)، 
[ سه شنبه 30 دی 1393 ] [ 06:02 ب.ظ ] [ بهـــــاره .ش ]
.: Blog Templates By : MihanTemp :.

درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User TEXT