تبلیغات
کاغذهای باطله
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
 به کاشف: رمان های من غیر از اونایی که روی وبلاگ هست بقیه رو خودتون اسم بردید. یکی از رمان هام هم اگه خدا بخواد در دست چاپ هست. اگر مشکلی در این بین به وجود نیاد تا چند وقت دیگه منتشر میشه!

صدای زمزمه حرف زدن خانم مدیر با مهرداد می آمد. پونه به گلپر که به دیوار تکیه داده بود و خودش را گاهی تکان می داد نگاه کرد. مقابلش دو زانو زد و گفت:
- می خوای به من بگی چه شیطونی کردی؟
گلپر نگاهش کرد و گفت:
- تو راست گفتی که مامان من نیستی؟
پونه چند لحظه مردد ماند و گفت:
- دوست داشتی مامانت بودم؟
گلپر سرتاسر چهره پونه را نگاه کرد و بعد هم گفت:
- چرا با بابام عروسی نکردی؟
پونه با چشم هایی گرد شده او را نگاه کرد:
- عروسی نکردم؟
گلپر سر تکان داد و گفت:
- مامان جون گفت تو و بابا می خواستین عروسی کنین ولی نشد! آره؟
پونه لب گزید. چه باید به این دخترک شیرین می گفت. غم توی دلش را پنهان کرد و لبخندی زد و گفت:
- آره نشد!
گلپر با چشم های کنجکاوش به او زل زد و گفت:
- پس با کی عروسی کردین؟
پونه لبخند تلخی زد:
- با هیچ کس!
چشم های گلپر برق زد.نگاهی به در دفتر کرد و به سمت او خم شد و با احتیاط گفت:
- خوب الان با بابام عروسی کنین!
پونه بغض کرده به چهره غمگین گلپر نگاه کرد که داشت می گفت:
- به خدا بابام خیلی مهربونه! شما می تونین چراغای خونه رو روشن کنید. منم مجبور نیستم همش از آقای محمودی فسنجون سفارش بدم...
بعد سرش را پائین انداخت و گفت:
- از عمو سهرابم بدم میاد...همش با اون خانمه میان خونه ما...
پونه وحشت زده آب دهانش را فرو داد. سعی کرد اضطرابش را نشان ندهد:
- کدوم خانمه عزیزم؟
گلپر لب گزید و دوباره نگاهی به در کرد و کاملا به او چسبید و زمزمه کرد:
- به بابان نگین ها...
دست پونه روی کمر گلپر خزید و او را در آغوش گرفت. گلپر با صدای ترسیده ای گفت:
- اسمش نگینه...شبا میاد می ره تو اتاق بابا می مونه...
پونه دستش را جلوی دهنش گرفت تا جیغ نکشد. برگشت و با تندی به در دفتر نگاه کرد. قلبش با چنان شدتی می زد که ترسید سکته کند. اگر بخاطر گلپر نبود از این جا فرار می کرد.صدایش می لرزید:
- بابات باهاش عروسی کرده؟
گلپر با تعجب او را نگاه کرد:
- نمی دونم....
پونه با بی فکری تمام پرسید:
- هر شب می آد...خونه شما؟
گلپر با گیجی و سردرگمی به پونه خیره شد:
- نمی دونم...من یه بار دیدمش فقط...
پونه چشم هایش را به هم فشرد. داشت چه غلطی می کرد.نفسش انگار تنگ شده بود. دستش را روی قفسه سینه اش گذاشت و از جا بلند شد.  دست لرزانش را جلو برد و دست گلپر را گرفت و چند قدم به سمت در خروجی رفت:
- کجا می ریم پونه جون؟
پونه ایستاد. نگاهی به چشم های کنجکاو گلپر انداخت. گلپر برگشت و به در دفتر نگاه کرد. پونه هم همین کار را کرد. بغضش را فرو داد و برگشت. چرا داشت اشتباه ده سال پیشش را تکرار می کرد. ده سال پیش هم همین جور گذاشت و رفت. با قدم های لرزانی برگشت و پشت در دفتر ایستاد. به دیوار تکیه داد و دستش را روی شانه گلپر انداخت و او را به خودش چسباند. گلپر از پائین به او نگاه کرد. پونه به ا و لبخند زد و آرام گفت:
- حالا بهم بگو چه شیطنتی کردی؟
گلپر لب گزید و به پونه نگاه کرد. پونه با نگاهش او را تشویق به گفتن کرد و بعد صدایش را آرام کرد و گفت:
- بهم بگو که اگه بابات خواست دعوات کنه من نذارم!
گلپر لب گزید و نگران گفت:
- قول می دین؟
پونه او را محکمتر به خودش فشرد و گفت:
- قوله قول!
گلپر دست او را گرفت و به سمت پائین کشید. پونه خم شد و گوشش را به دهان او نزدیک کرد:
- از خانم.... خواستگاری کردم!
چشم های پونه گرد شد. با بهت به گلپر نگاه کرد. گلپر با همان لحن نادم ادامه داد:
- برای بابا می خواستم...ولی دروغکی بهش گفتم...عموم زنش مرده یه دختر کوچولو هم داره. شما زنش می شین! آخه نمی خواستم هیچ کس بفهمه من مامان ندارم!
صدای پوله لرزید فقط توانست بگوید:
- گلی جان!
گلپر نادم سرش را پائین انداخت و گفت:
- دوست داشتم منم مامان داشته باشم...مامان جون می گفت زن که توی خونه باشه مرد سر شب خونه است...چراغای خونه رو روشن می کنه...
بعد به پونه نگاه کرد و گفت:
- من می خواستم بابا خونه باشه...نمی خواستم شبا تا نصف شب جلسه باشه...
پونه بی اختیار او را در آغوش کشید و محکم به خودش فشرد.
- عزیز دلم!
جریانی از آرامش توی رگهایش راه افتاد. ضربان قلبش ریتم منظمی گرفت. چطور خودش را از این حس خوب محروم کرده بود. چطور دلش آمده بود از این دخترک شیرین زبان بگذرد. چطور دلش آمده بود زندگی مهرداد و این عروسک کوچک را خراب کند. بغضش را پشت سر هم فرو می داد. الان وقت گریه نبود. 
همان موقع در دفتر باز شد و مهرداد با اخم هایی در هم رفته بیرون آمد. با دیدن پونه و گلپر در آن حالت اخمش بیشتر شد. گلپر خودش را از پونه جدا کرد. مهرداد که به سمتشان رفت. پونه هم ایستاد. ولی گلپر به اراده پشت پونه سنگر گرفت. مهرداد با همان اخم رو به گلپر  گفت:
- راه بیافت بریم!
گلپر مانتوی پونه را چنگ زد. پونه بود که آرام او را صدا زد:
- مهرداد!
قلب مهرداد برای یک لحظه تکان خورد. این صدای لعنتی انگار روی مغزش حک شده بود. بی اراده اخمش کمی باز شد. پونه از ته دل ذوق کرد. ولی جرات نکرد چیزی نشان بدهد. تا درست کردن این خانه ویران کلی راه بود. چیزی ته دلش می گفت مهرداد هنوز دوستش دارد. درست مثل خودش که هنوز با دیدنش قلبش تند می زد. 
مهرداد با سر به در خروجی اشاره کرد و گفت:
- بریم. دوست ندارم اینجا همه بفهمن زندگی من...
و لب هایش را به هم فشرد و خم شد و دست گلپر را گرفت و با قدم هایی بلند به سمت در راه افتاد. گلپر برگشت و با التماس به پونه نگاه کرد. پونه که قولش را به او یادش آمد پشت سرشان راه افتاد و خودش را به گلپر رساند و دستش را گرفت. مهرداد نیم نگاهی به او انداخت و با یک آه اخمش را توی هم کشید و از در مدرسه بیرون زد. گلپر به پونه نگاه می کرد. پونه چشمکی به او زد و گلپر هم آران خندید. پونه لبخند زد. خودش خرابش کرده بود. خودش هم درستش می کرد.




طبقه بندی: گلپر (بــ .ش)، 
[ یکشنبه 30 آذر 1393 ] [ 11:41 ق.ظ ] [ بهـــــاره .ش ]
.: Blog Templates By : MihanTemp :.

درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User TEXT