تبلیغات
کاغذهای باطله
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
می دونین چقدر بده آدم نت نداشته باشه؟ دپسردگی می گیره آدم.

سه هفته نت نداشتیم. تا بالاخره شد!

از همه دوستان که نظر می دن تشکر فراوان دارم.

گلپر دستش را زیر چانه اش زده بود و به تلویزیون خیره شده بود. مینا و زری خانم هم نگران توی آشپزخانه پچ پچ می کردند. نوشین بی حوصله کنار گلپر نشسته بود و هر چند لحظه او را نگاه می کرد. وقتی دیگر حوصله اش سر رفت زد به شانه گلپر و گفت:
- مامان جون مهمون داره ها!
گلپر برگشت و نگاهش کرد و فقط شانه ای بالا انداخت. نوشین پوفی کرد و با لج گفت:
- گلپر چرا اینجوری می کنی؟
گلپر همان جور که دستش زیر چانه اش بود و به تلویزیون نگاه می کرد گفت:
- چه جوری؟
نوشین چهار زانو روی کاناپه نشست و به سمت او چرخید و گفت:
- اصلا حرف نمی زنی همش نشستی زل زدی به تلویزیون!
گلپر آه کشان به نوشین گفت:
- مهمونش کیه؟
نوشین چشمانش برقی زد و به سمت گلپر خم شد و گفت:
- پونه یادته؟
گلپر فقط خیره به نوشین نگاه کرد. نوشین با ذوق گفت:
- پونه می خواد بیاد. 
گلپر چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:
- پونه؟
نوشین سر تکان داد. مینا که نوشین و گلپر را در حال پچ پچ دید تشر زد:
- نوشین!
نوشین از جا پرید و به مادرش نگاه کرد:
- چیه؟ چرا داد می زنی؟
مینا چشم  غره ای به نوشین رفت که او هم حساب کار دستش آمد.
- پاشو بیا اینجا!
نوشین تند از جا پرید. گلپر به آنها نگاه کرد. مینا دست نوشین را گرفت و کشید و به سمت آپشزخانه برد و از بین دندان های چفت شده اش غر زد:
- آخرش نتونستی جلو زبونتو بگیری؟
- مامان هیچی نگفتم!
مینا او را توی آشپزخانه هول داد و با همان حرص گفت:
- مگه نگفتم نگو بهش؟!
نوشین دست هایش را به هم پیچاند و گفت:
- خوب حالا مگه چی میشه؟
زری خانم نگران نگاهی به سالن انداخت و رو به نوشین گفت:
- هیچی مامان اصلا شاید باباش تا اون بیاد، بیاد ببرش.
نوشین با سادگی گفت:
- ولی دائی که همیشه جلسه داره دیر میاد!
مینا دستی به پیشانی اش زد و رو به نوشین گفت:
- اصلا برش دار برید پیش ترانه!
نوشین با بی حوصلگی گفت:
- اخه چرا؟ منم می خوام پونه رو ببینم!
مینا عصبی توپید:
- نوشین!
نوشین لب هایش را به هم فشرد و زری خانم دستی روی شانه او گذاشت  و با مهربانی گفت:
- مامان جون عزیرم. بهتره گلی اونو نبینه. یعنی برای هر دوشون بهتره!
صدای گلپر همه را از جا پراند:
- مگه اون کیه؟
مینا کلافه به کابینت تکیه داد. آمده بودند درستش کنند خراب ترش کرده بودند.زری خانم هم بی حال روی صندلی نشست. نوشین بود که فقط با خوشحالی به گلپر نگاه می کرد. گلپر جلو آمد و دوباره پرسید:
- مامان جون چرا من نباید ببینمش؟
زری خانم سرش را به دستش تکیه داد و به مینا نگاه کرد. انگار از او برای جواب کمک می خواست. مینا هم نگاهی به مادرش انداخت و گفت:
- چون ناراحت میشه!
گلپر دوباره یک قدم جلو آمد و پرسید:
- اون ناراحت میشه؟
مینا سر تکان داد. گلپر دوباره پرسید:
- بخاطر من؟
مینا دوباره به مادرش نگاه کرد و گفت:
- نـ....ـه.....بخاطر بابات!
گلپر حالا دیگر کنجکاو شده بود:
- مگه بابا چکار کرده؟
زری خانم تند بین حرفشان پرید:
- ببین مامان جون پونه و بابات قرار بود با هم ازدواج کنن بعد....نشد...
و دوباره با استیصال به مینا نگاه کرد. مینا هم تند حرف مادرش را تائید کرد:
- آره عزیزم...همین بود...می خواستن ازدواج کنن نشد.
گلپر و نوشین هر دو به آنها خیره شده بودند. مینا نگذاشت بچه ها دیگر سوالی بکنند آنها را به سمت اتاق فرستاد و گفت:
- زیاد نمی مونه. برین تو اتاق بازی کنین. لازم نیست بیاین بیرون!
گلپر آرام راه افتاد ولی نوشین غر می زد و می خواست باشد. گلپر مستقیم توی اتاق رفت و روی تخت نشست. نوشین هم با بی حالی کنارش ولو شد. مینا در حالی که در را می بست گفت:
- پس بیرون نیاین باشه؟
گلپر که سرش را اصلا بالا نگرفت. ولی نوشین با حرص به مادرش نگاه کرد. وقتی مینا در را بست نوشین گفت:
- مگه چی میشه من باشم. با بابای من که نمی خواسته ازدواج کنه!
چند دقیقه نگذشته بود که صدای در آمد. بعد صدای حرف زدن آرام چند نفر. نوشین آرام و قرار نداشت. مدام می رفت سمت در و بر می گشت. ولی گلپر همانجور روی تخت نشسته بود و به زمین خیره شده بود. ده دقیقه ای از آمدن پونه می گذشت که گلپر از جا بلند شد و به سمت در رفت. نوشین هم فوری از جا پرید:
- کجا؟
گلپر بدون اعتنا به او در را باز کرد. نوشین با ترس صدایش زد:
- گلی!
و وقتی دید که جوابی نداد و رفت او هم به خودش جراتی داد و از اتاق بیرون رفت. مینا و زری خانم روی به روی پونه نشسته بودند. زری خانم چشم هایش سرخ بود و پونه هم انگار گریه کرده بود. گلپر دم پذیرائی ایستاد و به زن غریبه ای که می گفتند قرار بوده با پدرش ازدواج کند نگاه کرد. زن زیبا بود. گلپر سرتا پایش را نگاه کرد. نوشین کنار گوشش گفت:
- مامانم منو می کشه!
ولی گلپر بی اعتنا به اضطراب نوشین وارد پذیرائی شد. پونه داشت می گفت:
- باور کنید وقتی خبر فوت آقا جون رو شنیدم تا یک هفته اشکم خشک نشد. خدا می دونه دلم اینجا بود!
گلپر ایستاد  و آرام سلام کرد:
- سلام!
و نگاهش را از پونه نگرفت. مینا از جا پرید:
- گلپر!
پونه با چشم هایی پر از سوال به گلپر نگاه می کرد. به دخترک ریزه ای که مقابلش ایستاده بود. 
- دخترته؟
رو به مینا این سوال را پرسید ولی همان موقع نوشین هم وارد شد و سلام کرد. نگاه پونه بین نوشین و گلپر در رفت و برگشت بود. انگار جواب سوالش را می دانست ولی انکار می کرد. با لبخندی مصنوعی رو به مینا گفت:
- دوتا دختر داری؟
زری خانم نگاهی به گلپر انداخت و گفت:
- مامان جون بیا اینجا!
گلپر ولی مستقیم به سمت پونه رفت و مقابلش ایستاد. پونه حالا مطمئن بود که اشتباه نمی کند این دختر، دختر مینا نبود. این چشم های آشنا مال مینا نبود. پونه سعی می کرد لبخندش را حفظ کند ولی خدا می دانست که توی دلش چه خبر بود. سوال گلپر همه را تکان داد:
- شما مامان منین؟
گلپر با نگاهی پر از امید و چهره ای که هر لحظه انتظار گریه از آن می رفت به پونه خیره شد. پونه بین چشم های گلپر سرگردان بود. چقدر این دخترک خواستنی بود. دلش می خواست دست هایش را دور او حلقه کند و به خودش بفشارد. گلپر با صدایی بغض دار گفت:
- آخه مامان من گم شده...بابام می گه وقتی من بچه بودم رفته...شما مامان منین؟
زری خانم بلند زیر گریه زد. دیگر نمی توانست این صحنه را تحمل کند. پونه به شدت خودش را کنترل کرد:
- نه عزیزم....من مامانت نیستم....
نوری که در چشم های گلپر روشن شده بود، خاموش شد. چانه گلپر لرزید و یک قدم عقب رفت. پونه داشت برای در آغوش گرفتن او پرپر می زد. گلپر سرش را پائین انداخت و چرخید. رو به عمه اش با همان بغض گفت:
- ببخشید که به حرفتون گوش نکردم. 
و راه افتاد سمت اتاق. مینا بلند شد و بدون نگاه کردن به پونه راه افتاد سمت اتاق گلپر. پونه بالاخره به خودش جرات داد و پرسید:
- مهرداد خوبه؟
زری خانم همانجور اشک ریزان گفت:
- نه خوب نیست. داره تاوان دل شکسته تو رو میده! مهرداد لیاقت این بچه رو نداشت.
پونه با تمام نیرو دسته مبل را می فشرد تا حرفی نزد و کار نکند. قلبش داشت از سینه اش بیرون می زد. زری خانم ادامه داد:
- پونه جان حلالش کن! جوونی کرد. حماقت کرد. کی باورش می شد. شما که برا هم می مردین این بشه زندگیتون! خدا از اون زنیکه بی همه چیز نگذره که آتیش انداخت تو زندگی شما!
پونه فکر می کرد الان است که سکته کند. دیگر نمی توانست بنشیند و گوش کند. با یک حرکت ناگهانی از جا بلند شد.
- من دیگه بهتره برم!
نمی توانست لرزش صدایش را کنترل کند. 
- شاید بهتر بود نمی اومدم!
زری خانم درحالی که اشک هایش را پاک می کرد از جا بلند شد:
- کجا می ری عزیزم. بمون...می دونم دلت خونه...می دونم از دست ما دلخوری...
پونه بین حرف زری خانم پرید:
- نه مامان این حرفو نزنین من اصلا از شما ناراحت نیستم....من...به خدا...
اشکش داشت راه می افتاد. تند خداحافظی کرد و انگار از آن خانه فرار کرد. تصویر دخترک ریزه ای که چشم های مهرداد را به ارث برده بود از جلوی چشمش کنار نمی رفت.
زری خانم وارد اتاق گلپر شد. گلپر روی تخت افتاده بود و گریه می کرد. مینا با نگرانی به مادرش نگاه کرد:
- رفت!
زری خانم با بغض سر تکان داد. نوشین هم بغ کرده به دیوار تکیه داده بود. زری خانم روی تخت نشست و دستش را روی شانه گلپر گذاشت:
- گلی مامان...بسه دیگه دخترم!
گلپر چیزی نگفت. زری خانم به سمت او خم شد و بلندش کرد و در آغوشش گرفت:
- عزیزم..دختر قشنگم...گریه نکن...عمرم...
اینقدر توی گوشش خواند تا بالاخره گلپر آرام گرفت و کم کم به خواب رفت. مینا وقتی زری خانم از اتاق بیرون آمد با حرص مانتو و شالش را برداشت و گفت:
- اون مهرداد عوضی باعث بدبختی این دوتاست!
زری خانم خسته نالید:
- تو دیگه بس کن مینا!
مینا صدایش را پائین آورد و گفت:
- بس کنم؟ یادتون رفته دو سال زندگی منم جهنم شده بود بخاطر آقا!
زری خانم روی کاناپه ولو شد. مینا نوشین را از یاد برده بود. دکمه های مانتویش را بست و در همان حال با پوزخند گفت:
- گندی که آقا زد فقط زندگی پونه رو به لجن نکشید...منم بیچاره کرد. یادتون نیست خاله فرهاد چه به سر من آورد. چقدر گفتم مامان این وصلت درست نیست. من داشتم زندگیمو می کردم. آقا مهرداد از راه نرسیده عاشق دختر خاله فرهاد شد. شما خوشحال که خواهر و برادر از هم نمی افتین...ولی چی شد؟ 
دوباره پوزخند زد. 
- وقتی آقا تب عشقشون خوابید و رفتن دنبال گند کاریشون من موندم و قوم شوهر که طلبکارم شده بودن. به من چه که برادر احمقم چه غلطی کرده. مگه من گفتم دخترتونو بدین به برادر من؟
و او هم بغض کرد. حرف هایی که سال ها روی دلش مانده بود حالا سرریز می کرد. 
- چه خونی به دلم شد بخاطر هوس بازی آقا! چه حرفا که نشنیدم. 
شالش را روی سرش انداخت و رو به نوشین گفت:
- بریم نوشین!
و به سمت در راه افتاد. جلو در برگشت و گفت:
-  خانواده فرهاد دوستم داشتن. ولی بعد از اون کار مهرداد دیگه هیچی مثل قبل نشد. انگار من باید تاوان اشتباه مهردادو می دادم.
و از در خارج شد. 
مهرداد دیر وقت بود که به خانه مادرش رسید. با لبخند وارد شد و سلام کرد. زری خانم زیر لب جواب داد و به سمت آشپزخانه رفت. مهرداد متعجب دنبالش راه افتاد.
- گلپر خوابه!
آره مادرش با آهی دنباله دار به گوشش رسید. مهرداد لب هایش را به هم فشرد و به اطراف نگاه کرد. زری خانم ظرف میوه را روی میز گذاشت:
- چایی می خوری؟
مهرداد کتش را در آورد و روی صندلی نشست. نگاهش را از مادرش نگرفت:
- چی شده؟
زری خانم چند لحظه نگاهش کرد و دوباره آه کشید. مهرداد دستی به صورتش کشید و گفت:
- مامان! 
زری خانم یک استکان چایی را مقابل مهرداد گذاشت و روی صندلی کنارش نشست. مهرداد منتظر به مادر نگاه کرد:
- مامان! یه چیزی بگو بفهمم اینار چه غلطی کردم؟
زری خانم دوباره آه کشید و با دلخوری به او نگاه کرد و گفت:
- امروز...امروز...پونه...اومد اینجا!
دست مهرداد روی میز مشت شد. اخم هایش توی هم رفت با حرص چایش را جلو کشید. مقداری از چای روی میز ریخت. مهرداد بدون توجه به داغ بودنش آن را هورت کشید. دهان و گلویش سوخت. فنجان را روی میز رها کرد و از جا بلند شد. می خواست از آشپزخانه بیرون برود که ایستاد. همان جور پشت به مادرش با لحن شکسته ای پرسید:
- گلپرو....دید؟
صدای زری خانم هم بی رمق بود:
- آره!
جواب مهرداد بی ربط بود:
- من پیش گلپر می خوابم!
راهش را گرفت و به سمت اتاق گلپر رفت. زری خانم با چشم هایی پر از اشک نگاهش کرد. مهرداد در اتاق را بست و به سمت تخت گلپر رفت. گلپر آرام خوابیده بود. مهرداد لبخند تلخی زد و کنارش روی تخت نشست. دستی به موهای رها شده دورش کشید. بعد هم خم شد و بوسه ای بر پیشانی او زد. لب هایش داغ شد. با اخم دستی روی صورت او گذاشت. انگار داغ بود ولی نه آنقدر که بگوید تب دارد. گردنش را هم لمس کرد. داغی اش کمتر بود. دوباره دستی به موهایش کشید:
- گل بابا!
و لبخندی زد و از جا بلند شد. اگر پونه را نداشت بجایش گلپر را داشت. گلپر همه چیزش بود.






طبقه بندی: گلپر (بــ .ش)، 
[ شنبه 3 آبان 1393 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ بهـــــاره .ش ]
.: Blog Templates By : MihanTemp :.

درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User TEXT