تبلیغات
کاغذهای باطله
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
سلام برای دوستانی که درباره ماکان و مهتاب پرسیده بودند:
 این داستان ادامه نداره. شاید یه تک پست به ذهنم زد و نوشتم. ولی ادامه دیگه ای که جامع باشه و مثل رمان نه نداره!


نوشین نگاهی به نیم رخ گلپر انداخت و گفت:
- چرا نه؟!
گلپر که دستش را زیر چانه اش زده بود و به رو به رو خیره شده بود گفت:
- دیگه نمی خوام...
و جمله اش را تمام کرد. نوشین کمی توی جایش جابه جا شد و گفت:
- آخه چرا این یکی خوبه ها!
گلپر بی حوصله از جا بلند شد و گفت:
- اصلا به من چه!
و راه افتاد و از اتاق بیرون رفت. نوشین چند لحظه به جای خالی اش خیره شد و شانه ای بالا انداخت و از جا بلند شد و او هم از اتاق بیرون رفت. گلپر به سمت آشپزخانه رفت. زری خانم او را با نگاهش دنبال کرد و گفت:
- گلپر مامان برا خودت میوه بیار.
گلپر باشه ای زیر لب گفت و بعد هم وارد آشپزخانه شد. زری خانم برگشت و رو به مهرداد گفت:
-  به نظرت گلپر یه خورده عوض نشده؟
مهرداد هم برگشت و به در آشپزخانه نگاه کرد و گفت:
- یعنی چی؟
زری خانم با نگرانی آشکاری گفت:
- چه می دونم فکر می کنم ساکت تر شده!
مهرداد بی حوصله گفت:
- گلپر همیشه آروم بوده!
زری خانم دست هایش را به هم فشرد و گفت:
- ولی نه اینقدر!
مهرداد نفسی گرفت و گفت:
- مامان تو رو خدا دوباره شروع نکن! این بچه هیچیش نیست!
گلپر که از آشپزخانه بیرون آمد نوشین هم به او پیوست. گلپر دست خالی امده بود:
- مامان جون چرا میوه نیاوری واسه خودت!
گلپر جلوی تلویزیون نشست و جواب داد:
- نمی خوام!
نوشین هم کنارش نشست و نگاهی به مادربزرگ و بعد هم گلپر انداخت. به نظرش گلپر زیادی بی حوصله بود. دستش را زیر چانه اش زده بود و به تلویزیون خیره شده بود. مهرداد از جا بلند شد و رو به مادرش گفت:
- خوب دیگه من می رم! سعی می کنم دو سه روزه کارامو جمع کنم برگردم!
مادرش هم از جا بلند شد. گلپر چرخیده بود و با حالت خاصی پدرش را نگاه می کرد. مهرداد به سمت در رفت و گفت:
- گلپر بابایی کاری نداری؟
گلپر نگاهی به پدرش انداخت و گفت:
- نه!
زری خانم باز هم با نگرانی او را نگاه کرد. مهرداد رو به گلپر گفت:
- نمی خوای یه بوس به بابا بدی؟
گلپر با مکث از جا بلند شد و به سمت پدرش رفت. مهرداد او را گرفت و بوسید و گفت:
- دختر خوبی باش! باشه؟
گلپر سرش را بالا گرفت و پدرش را نگاه کرد و گفت:
- بابا نمیشه نری؟
مهرداد لپ او را کشید و گفت:
- نه بابا واجبه کار دارم باید برم!
گلپر چند لحظه نگاهش کرد و دوباره گفت:
- نمیشه یکی دیگه جات بره؟
مهرداد کفشش را پوشید و این بار جدی تر گفت:
- نه باید خودم برم!
گلپر که معلوم بود دارد گریه اش می گیرد گفت:
- من می خوام برم خونه خودمون!
مهرداد این بار جدی شد:
- گلپر بچه شدی؟ 
گلپر گریه اش گرفته بود. پایش را زمین کوبید و به سمت اتاق دوید. زری خانم با نگرانی صدایش زد:
- گلی مامان...
ولی در به شدت بسته شد. مهرداد عصبی شد و خواست به سمت اتاق برود که مادرش بازویش را گرفت:
- ولش کن بچه رو!
مهرداد کلافه گفت:
- نمی دونم چرا اینقدر بهونه می گیره. قبلا اینجور نبود!
مادرش فورا حرف را گرفت:
- دیدی گفتم فرق کرده!
مهرداد پوفی کرد و گفت:
- حواستون بهش باشه!
و چرخید و از در خارج شد. زری خانم نفس لرزانی کشید و در را بست. نوشین همانجا معطل ایستاده بود. زری خانم برگشت و به او گفت:
- مامان جون برو باهاش حرف بزن. دلش برا باباش تنگ میشه. بچه ام که کس دیگه ای رو نداره!
نوشین انگار که منتظر فرمان مادربزرگش بود تند به سمت اتاق او رفت. زری خانم هم اه کشان به سمت آشپزخانه رفت تا برای بچه ها شام آماده کند. نوشین آمده بود این چند روزی که مهرداد سفر است و گلپر خانه مادربزرگش می ماند کنارش باشد تا تنها نباشد. 
مهرداد خسته از راه رسیده بود. هنوز گردنش درد می کرد. رانندگی همیشه خسته اش می کرد. حتی مسیر های کوتاه. ساک کوچکش را دست به دست کرد وتوی جیبش دنبال کلید گشت. لعنتی زیر لب نثار خودش کرد که دوباره کلیدش را فراموش کرده بود. 
- نصف شبی کجا راه بیافتم برم!
نگاهی به شب بند در خانه و قفل بزرگش کرد و سلانه سلانه از پله پایین آمد. موبایلش را بیرون کشید و شماره گرفت.
- الو سهراب!
- مهرداد چی شده؟
مهرداد خمیازه ای کشید و گفت:
- هیچی کلیدمو خونه جا گذاشتم پشت در موندم!
سهراب پخی زیر خنده زد و گفت:
-  گفتم بمون گوش ندادی!
- خیر سرم سفر کاری بودم. قرار بود دو روز باشه شما کردینش چهار روز!
- عیب نداره امشب جلسه اضطراری پیش اومده!
و خودش از این حرفش خندید. مهرداد هم خنده زیر لبی کرد:
- مرض! مسخره!
- حالا می خوای بیای اینجا؟
- آره کجا برم؟
- شرمنده الان دیگه نمی شه!
مهرداد در ماشینش را باز کرد و ساکش را روی صندلی عقب انداخت و گفت:
- یعنی چی؟تا یه ساعت پیش که می گفتی بمون!
سهراب صدایش را آهسته کرد و گفت:
- مهمون دارم!
مهرداد پوفی کرد و گفت:
- احمق مهسا شک کرده!
سهراب خنده بی صدایی کرد و گفت:
- اون که حله یه کادو خوشکل براش می خرم یادش می ره!
مهرداد نیشخندی زد و گفت:
- گمشو به مهمونت برس!
و تماس را قطع کرد. نگاهی به ساعت ماشینش انداخت. نزدیک دو بود. چاره ای نداشت باید می رفت خانه مادرش. با بی حالی ماشین را راه انداخت و به سمت خانه مادرش راند. 
مردد پشت در ایستاده بود و نمی دانست چکار کند. اول چند ضربه آرام به در زد. خواب مادرش سبک بود. برای همین امید داشت که مادرش صدای در را بشنود و در را باز کند. وقتی چند بار در زد و اتفاقی نیافتاد. بالاخره چاره ای ندید جز اینکه زنگ بزند.
در با فاصله کوتاهی باز شد. چهره نگران مادرش با دیدن او آرام شد:
- مهرداد تو اینجا چکار می کنی؟
مهرداد خودش را داخل کشید و گفت:
- الان رسیدم. مستقیم اومدم اینجا! 
زری خانم لبخندی زد و گفت:
- خوب کاری کردی. شام خوردی؟
- آره...فقط دارم از خستگی می میرم!
زری خانم در را بست و گفت:
- بیا برات جا بندازم بخواب!
و به سمت اتاق خودش رفت. مهرداد کتش را در آورد و به سمت اتاق گلپر رفت. زری خانم نفس زنان با یک دست رختخواب رسید. مهرداد به طرفش رفت و آن را از دست مادرش گرفت:
- میشه در اتاقو باز کنین!
- می ری پیش گلپر؟
- نوشین هست؟
- نه تا امشب بود. سر شب دیگه رفت!
و در اتاق را آرام باز کرد. مهرداد رختخواب را روی زمین گذاشت و بالای سر گلپر ایستاد. گلپر توی خودش جمع شده بود و آرام خوابیده بود.
- این چند روز خیلی گرفته بود!
مهرداد سرش را بالا گرفت و مادرش را نگاه کرد و آرام جواب داد:
- بار اول نبود که می رفتم!
زری خانم دیگر حرفی نزد. ولی او به خوبی می فهمید که گلپر این روزها با قبل خیلی فرق کرده است. شب بخیری گفت و رفت. مهرداد رختخوابش را پهن کرد و دراز کشید. دخترش را دوست داشت اینکه شکی نبود. با تمام وجودش هم دوستش داشت. ولی او هم نیاز به تفریح داشت. بالاخره در سال یکی دوبار سفر رفتن با دوستانش سهمش از زندگی نبود؟
با قانع کردن خودش بالاخره خستگی بر او غلبه کرد و خواب رفت. دلش می خواست یک روز کامل بخوابد.
صبح که گلپر برای رفتن به مدرسه بیدار شد با دیدن پدرش توی اتاقش هم تعجب کرد و هم خوشحال شد. آرام از اتاق بیرون دوید و به سمت آشپزخانه رفت. زری خانم داشت صبحانه را آماده می کرد. 
- سلام مامان زری!
- سلام به روی ماه گل دخترم!
- مامان زری بابا کی اومد؟
- دیشب ساعت دو گذشته بود!
گلپر با تعجب به مادربزرگش نگاه کرد و گفت:
- نصف شب اومد؟
مادربزرگش سر تکان داد و گفت:
- سرو صدا نکنی که کلی خسته بود. 
گلپر به سمت روشوئی رفت و دیگر چیزی نگفت. دست و صورتش را که شست. برگشت توی اتاق که لباس بپوشد. با احتیاط وسایلش را جمع کرد و کنار پدرش زانو زد. خم شد و آرام گونه مهرداد را بوسید. مهرداد برای یک لحظه تکان خورد و زیر لب غر زد:
- نکن نگین!
و دوباره خواب رفت. گلپر چند لحظه با تعجب پدرش را نگاه کرد و بعد هم بلند شد سلانه سلانه از اتاق بیرون زد.
صدای زنگ تلفنش باعث شد چشم باز کند. بی حوصله نگاهی به آن انداخت و با دیدن اسم مدیر مدرسه گلپر اهی زیر لب گفت و گوشی را روی بی صدا گذاشت. سرش نرسیده به متکا ویبره گوشی راه افتاد. دستش را مشت کرد و روی متکایش کوبید و غر غر کنان بلند شد. با چشمانی نیمه باز نگاهی به موبایل انداخت و نشست:
- این خروس بی محل چی می خواد دیگه! ساعت هشت و نیمه ها!
وقتی دید طرف کوتاه نمی آید.بالاخره جواب داد:
- بفرمائید!
- چه عجب آقای سعیدی!
مهرداد دلش می خواست می توانست همان موقع گوشی را قطع کند.
- اتفاقی افتاده؟
صدای خانم مدیر واقعا عصبی بود. ولی داشت سعی می کرد خودش را کنترل کند:
- گلپر نگفته باید تشریف بیارید مدرسه؟
- چرا گفته...ولی من نبودم یه مدت!
خانم مدیر نفس عمیقی کشید و گفت:
- مسئله مهمی هست که باید بیاید تا درباره اش صحبت کنیم!
مهرداد خمیازه اش را خورد و گفت:
- چشم در اولین فرصت خدمت می رسم.
- امروز تشریف می آرید دیگه؟
مهرداد لپ هایش را باد کرد:
- سعی می کنم!
- پس منتظرتون هستیم!
مهرداد با یک خداحافظی سرسری تماس را قطع کرد. بعد غر زد:
- مسئله مهم؟ 
و دوباره روی رختخوابش ولو شد:
- اگه همه شاگردات مثل گلی من بودن که مدرسه ات به عنوان مدرسه نمونه کشوری انتخاب می شد. حالا بچه من مسئله داره؟ بگو پول می خوای چرا بهونه می تراشی!
و به دقیقه نرسید خواب رفت. مهرداد آن روز نرفت مدرسه گلپر. یعنی کلا فراموش کرد مدیر گلپر تماس گرفته است. وقتی از خواب بیدار شد نزدیک ظهر بود. خودش را کمی معطل کرد تا نزدیک آمدن گلپر شد. نمی خواست جا گذاشتن کلیدش پیش آنها لو برود. برای همین زمانی خودش را به خانه رساند که گلپر قبلا رسیده بود و در را باز کرده بود. مهرداد زنگ را زد و بعد از چند لحظه گلپر در را باز کرد. چهره اش کمی رنگ پریده بود:
- سلام بابایی!
مهرداد او را در آغوش گرفت:
- سلام گلی خانم!
احساس کرد کمی بندش داغ است:
- تب داری؟
گلپر خودش را از پدرش جدا کرد:
- نه خوبم!
مهرداد دستش را روی پیشانی او گذاشت و گفت:
- خودتو سرما دادی!
و کلافه گفت:
- مگه نمی دونی ریه هات حساسه. اگه دوباره عفونت کنه چکار می کنی! چرا حواست نیست بابا!
گلپر کمی عقب رفت و گفت:
- ولی من خوبم سرما نخوردم!
مهرداد از یادآوری بستری شدن گلپر توی بیمارستان اعصابش به هم ریخت. سال گذشته بود که سرمای بدی خورد  و ریه هایش عفونت کرد. واقعا توی ان یک هفته مهرداد زجر کشیده بود. با دقت گلپر را نگاه کرد و به خودش گفت:
- خدا کنه دوباره مریض نشه!
و در را پشت سرش بست و به سمت اتاقش رفت که گلپر گفت:
- کلیدتو جا گذاشته بودی؟
مهرداد لب هایش را به هم فشرد و گفت:
- نه! 
گلپر چیزی نگفت و سری تکان داد. مهرداد هم بی خیال چرخید و به سمت اتاقش رفت. گلپر به دسته کلید مهرداد که کنار تلفن جا مانده بود نگاه کرد و به سمت اتاقش رفت.




طبقه بندی: گلپر (بــ .ش)، 
[ شنبه 19 مهر 1393 ] [ 09:24 ق.ظ ] [ بهـــــاره .ش ]
.: Blog Templates By : MihanTemp :.

درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User TEXT