کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
پنجشنبه 27 شهریور 1393
نویسنده : بهـــــاره .ش
امروز داشتم توی داستانام می چرخیدم دیدم یه خورده گلپر نوشته بودم. یه خورده دیگه هم بهش اضافه کردم. گذاشتم!

گلپر با سر و صدای نوشین بیدار شد. زری خانم رویش را کشیده بود و کتاب هایش را جمع کرده بود. دستی به موهایش کشید و دوان دوان از اتاق بیرون رفت:
- سلام عمه مینا!
- سلام خوشکلم بیا ببینم.
- الان بیدار شدم. صبر کنین دست و صورتمو بشورم.
نوشین از کنارش رد شد و به سمت اتاق رفت و گفت:
- زود بیا!
گلپر سری تکان داد و زری خانم زیر لب فدات شم نثارش کرد  او هم به سمت روشوئی رفت. مینا تکیه داد به مبل و گفت:
- من نمی دونم این بچه چطوری زیر دست اون مهرداد بی خاصیت اینجوری بار اومده!
زری خانم گرفته برگشت سمت دخترش و گفت:
- مهرداد هر چی باشه بی ادب نیست مادر!
مینا پوزخندی زد و گفت:
- وی تا دلت بخواد بی مسئولیته... صبح تا شب بچه اشو ول می کنه معلوم نیست کدوم گوری می ره.
در دستشوئی که باز شد و گلپر بیرون آمد زری خانم به مینا چشم غره رفت. بعد از روبوسی با عمه اش خودش را به اتاق رساند نوشین منتظرش بود. 
- وای نوشین!
- چی شده؟
گلپر خودش را انداخت کنار نوشین و گفت:
- خانم کاشفی می خواست مچمو بگیره!
نوشین پوست لبش را کند و گفت:
- فهمید؟
- نه پیچوندمش... ولی فردا چی بگم؟
نوشین پوفی کرد و گفت:
- حالا تا فردا!
گلپر سرش را انداخت پایین و گفت:
- یعنی بریم خونه مهرانه خانم اینا؟
نوشین دوباره پوست لبش را کند و گفت:
- من که جعبه شکلات و خریدم!
گلپر نگاهی به اطراف او انداخت و گفت:
- کو؟
نوشین کیفش را جلو کشید و یه جعبه شکلات با بسته بندی فانتزی بیرون کشید. گلپر با خوشحالی آن را از دست نوشین گرفت و گفت:
- خوشکله ها!
و خوب زیر و رویش کرد:
- گل نمی خواد؟
نوشین جعبه را از دست او گرفت و توی کیفش برگرداند و گفت:
- دیگه نمی تونیم بریم گل بخریم!
گلپر مردد نگاهی به نوشین انداخت و گفت:
- بد نباشه!
نوشین بلند شد و شالش را جلوی آینه درست کرد و گفت:
- نه نیست پاشو بریم تا دیر نشده!
گلپر بلند شد و توی کشوی اتاق یک دست لباس پیدا کرد. نوشین دوباره جعبه شکلات را توی کیفش چپاند و منتظر گلپر ماند. جلوی آینه خودش را مرتب کرد و گفت:
- خوبم؟
نوشین سر تکان داد. گلپر هم بالاخره راضی شد و هر دو از اتاق خارج شدند. زری خانم با دیدن آنها سری تکان داد و گفت:
- کجا به سلامتی؟
گلپر نگاهش را دزدید و این کار را به نوشین واگذار کرد. نوشین هم برگشت و گفت:
- می ریم پیش ترانه!
و او هم کفش هایش را پوشید. مینا نگاهشان کرد و گفت:
- زیاد نمونین!
گلپر خودش را از خانه بیرون انداخت و تند گفت:
- چشم!
وقتی در خانه بسته شد زری خانم دوباره آه کشید و گفت:
- چکار کنم برا این بچه دلم براش کبابه!
مینا هم نفسی گرفت و گفت:
- تنها کسی که این وسط ضربه خورد گلپر بود. اون دوتا که انگار عین خیالشونم نیست. خانم که رفته خارج عشق و حالشو کرده آقام که انگار نه انگار بچه داره معلوم نیست. سرش به کجا گرمه!
زری خانم بغض کرده از جا بلند شد و گفت:
- نمی دونم کی آتیش انداخت تو زندگی این دوتا!
مینا هم پشت سر مادرش راه افتاد و گفت:
- کی آتیش انداخت؟ خود نفهمش زندگی شو خراب کرد. زنش عین دسته گل اونوقت...
زری خانم پرید وسط حرفش و گفت:
- نگو مینا برادرته!
مینا بی حوصله تکیه داد و با لحن پر غصه ای گفت:
- اگه برادر بود دلش برا زندگی من می سوخت.
ربع ساعتی که گذشت سر و کله نوشین و گلپر پیدا شد. زری خانم با تعجب گفت:
- چی شد شما که از ترانه دل نمی کندین!
این بار هم نوشین جواب داد:
- می خواستن برن بیرون!
زری خانم سری تکان داد و نوشین و گلپر پچ پچ کنان به سمت اتاق رفتند. مینا نگاهی به آنها کرد و گفت:
- این دوتا وروجک تازگی ها زیادی پچ پچ می کنن.
زری خانم لبخندی زد و گفت:
- دخترت دوازده سالشه گلپرم داره بزرگ میشه. دارن می رسن به سن بلوغ خوب معلومه که حرفای در گوشی دارن!
مینا ولی بعد از حرف مادرش راه افتاد سمت اتاق و گفت:
- باشه ولی زوده براشون هنوز!
و بی هوا در را باز کرد. نوشین و گلپر هر دو از جا پریدند. 
- مامان...سکته کردیم ها!
مینا ابرویی بالا انداخت و گفت:
- خواستم بگم حواسم بهتون هست! 
نوشین با پرویی جواب داد:
- خوب باشه...مگه ما چکار کردیم!
گلپر هم بلند شد و در حالی که شالش را تا می زد و دوباره توی کشو می گذاشت گفت:
- آره عمه مگه ما چکار کردیم؟
و دکمه های لباسش را باز کرد. مینا چند لحظه ای آنها را نگاه کرد و بعد هم رفت. با بسته شدن در گلپر مضطرب کنار نوشین نشست و گفت:
- به نظرت فهمیده؟
نوشین سری تکان داد و گفت:
- نه بابا! این مامان فقط می خواد بگه خیلی زرنگه. 
بعد بلند شد و مانتو و شالش را درآورد و گفت:
- بیا بریم بیرون جلو چشمشون باشیم دوباره گیر نده!
گلپر باشه ای گفت و هر دو از اتاق خارج شدند. گلپر به سمت آپشزخانه رفت و گفت:
- مامان زری بابا کی میاد دنبالم؟
زری خانم نگاهی به مینا کرد و گفت:
- مامان جون عصری خواب بودی زنگ زد و گفت جلسه داره دیر میاد منم گفتم همین جا می مونی!
گلپر به وضوح ناراحت شد و گفت:
- چرا مامان زری خوب می ذاشتی بیاد دنبالم!
زری خانم رویش را برگرداند و گفت:
- مگه اینجا اذیتی گلکم؟
صدای گلپر آرام شد:
- نه...ولی بابا تنهاست!
مینا و زری خانم هر دو برگشتند و به او نگاه کردند.زری خانم نمی توانست به نوه اش بگوید وقتی پدرت می گوید دیر می آید یعنی نمی آید. چند بار شده بود که گلپر در انتظار پدرش روی مبل و کاناپه خواب رفته بود و او نیامده بود. ولی نمی خواست با یادآوری این چیزها دل دخترکش را بشکند. نوشین دستش را گرفت و گفت:
- تنها نیست با همکاراشه!
گلپر ولی پکر همراه نوشین رفت. نوشین تلویزیون را روشن کرد و دوتایی جلویش نشستند. گلپر چند دقیقه ای به تلویزیون زل زد و بعد هم بلند شد و به سمت تلفن رفت. مینا او را زیر نظر داشت. گلپر شماره پدرش را گرفت. چندتا زنگ خورد ولی جواب نداد. مینا بود که گفت:
- جواب نمی ده؟
گلپر چانه اش را بالا انداخت. زری خانم از توی آشپزخانه گفت:
- خوب مامان جون شاید توی جلسه اس گذاشته رو بی صدا!
گلپر گوشی را گذاشت و بی حرف سراغ نوشین رفت. مینا و نوشین برای شام نماندند. زری خانم برای گلپر کتلت درست کرده بود. گلپر انگار زیاد اشتها نداشت. چند باری هم بین غذا خوردن به تلفن نگاه کرد. زری خانم هم اشتهایش کور شده بود. گلپر غذایش را نصفه رها کرد. ظرفش را برداشت و توی آشپزخانه برد و شست.
- مامان زری دستت درد نکنه!
- نوش جان عزیزم. سیر شدی؟
- بله! اون مسواکم که اینجا داشتم تو یخچاله؟
- آره مامان جون اگه دستت نمی رسه بیام بدم بهت!
- نه خودم می تونم!
و دوباره چرخید و به سمت آشپزخانه رفت. چهارپابه کوچک کنار سینک را جلو یخچال کشید و مسواکش را برداشت. 
- دوباره بذارش تو یخچال!
- چشم!
و به سمت در روشوئی رفت. وقتی توی تخت دراز کشید هم هنوز گوشش به تلفن بود. دلش می خواست پدرش به او زنگ می زد و می گفت که می آید دنبالش. ولی این آرزویش برآورده نشد. صبح زودتر از همیشه بیدار شد. زری خانم صبحانه اش را آماده کرد و برایش آزانس گرفت تا برود خانه و وسایل مدرسه اش را آماده کند. گلپر گونه مادربزرگش را بوسید و سوار ماشین شد. 
تند تند از پله بالا دوید. در را با کلیدش باز کرد و توی خانه سرک کشید. روی میز توی سالن چند ظرف غذای نیمه خورده مانده بود. لیوان های خالی و چند بطری خالی. گلپر با تعجب به میر به هم ریخته نگاه کرد. پدرش دیشب مهمان داشته؟پس جلسه ای که گفته بود کجا بوده؟
توی آشپزخانه هم سرک کشید. با دیدن سینک پر از ظرف نفسی کشید و به سمت اتاق پدرش رفت. در را آرام باز کرد. پدرش توی تخت خواب بود. دوباره در را بست و به سمت اتاقش رفت. کیف مدرسه اش را حاضر کرد و به سمت آشپزخانه رفت. ظرف های کثیف را توی ماشین چید. از روی میز توی سالن جعبه ها و بطری های را جمع کرد و میز را مرتب کرد. برای پدرش چایی دم کرد و میز را چید. ساعت زنگ دارش را برداشت و آن را برای هشت کوک کرد. یک یادداشت برای پدرش نوشت و با چسب به ساعت چسباند. و قبل از رفتن ساعت را روی میز کنار تخت پدرش گذاشت.

سلام بابایی
من رفتم مدرسه. برات صبحانه آماده کردم. یادت نره پنیرو بذاری تو یخچال. چایسازم خاموش کن. کلیدت یادت نره! 
گلپر






نوع مطلب : گلپر (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT