تبلیغات
کاغذهای باطله - تندباد 25
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
پنجشنبه 23 مرداد 1393
نویسنده : بهـــــاره .ش
وقتی وارد خانه شد. تمام چراغ ها به جز یک آباژور کوچک نزدیک تلویزیون خاموش بودند. نیم نگاهی به آن سمت انداخت. پدرش توی تاریک و روشن نور آباژور نشسته بود و چیزی می خواند. با بسته شدن در سرش را بالا گرفت و پویان را دید. پویان آرام سلام کرد.
- سلام!
حاج منصور پسرش را نگاه کرد و به کنار خودش اشاره کرد:
- بیا اینجا!
پویان کاپشنش را درآورد و روی دستش انداخت و به سمت پدرش رفت. حاج منصور مبل کنار خودش را نشان داد و گفت:
- بشین!
پویان نیم نگاهی به پدرش انداخت و کاپشنش را روی میز کنارش انداخت و نشست. حاج منصور به نیم رخ پسرش نگاه کرد و گفت:
- چطور بود؟
پویان دست هایش را توی هم چفت کرد و آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و گفت:
- بد نبود!
حاج منصور هومی کرد ودوباره مشغول کارش شد:
- شماره رو گرفتی؟
گردن پویان چرخید و به چهره پدرش خیره شد. حاج منصور با کاغذهایی که دستش بود مشغول بود و به پویان نگاه نمی کرد. وقتی سکوت پویان را دید سرش را بالا گرفت و سوالی به پویان نگاه کرد و گفت:
- پرسیدم شماره رو گرفتی؟
پویان آهی کشید و خم شد و از توی جیب کاپشنش موبایلش را بیرون کشید و پیامی که آیه براییش فرستاده بود را جلوی حاج منصور گرفت. پیام تنها یک شماره تلفن ثابت بود. حاج منصور سری از رضایت تکان داد و عینک مطالعه اش را برداشت و روی میز کنارش گذاشت و گفت:
- صبح شماره رو بده به مادرت. من باهاش صحبت کردم. قرار خواستگاری رو بذاره واسه فردا شب. دیگه بیشتر از این ماجرا رو کش ندیم بهتره!
و دفتر دستکش را جمع کرد و بلند شد. پویان پدرش را نگاه کرد و در آخرین لحظه پدرش را صدا زد:
- بابا!
حاج منصور که داشت به سمت اتاقش می رفت چرخید و سوالی به او نگاه کرد. پویان هم از جا بلند شد و دست به جیب به پدرش خیره شد:
- اگه من فردا شب نیام چی؟
حاج منصور سری تکان داد و گفت:
- زیاد مهم نیست...بدون تو هم می تونیم قرار مدارا رو بذاریم. تو و آیه که همو دیدین. به اندازه کافی هم با هم صحبت کردین!
پویان لجوجانه گفت:
- اگه تو هیچ کدوم از برنامه هاتون نیام چی؟
حاج منصور با لبخند جواب داد:
- می آی! 
و چرخید که برود. پویان با حرص گفت:
- مامان اصلا راضی نیست!
حاج منصور خنده آرامی کرد و گفت:
- علف باید به دهن بزی شیرین بیاد که اومده!
و چند لحظه ای با بدجنسی به پویان خیره شد و بعد هم سری تکان داد و راهش را به سمت اتاقش ادامه داد و گفت:
- برو آخرین خواب مجردیت رو هم بکن!
و پشت در اتاق پنهان شد! پویان دو دستی موهایش را چنگ زد. ماجرای این علف و بزی چه بود دیگر که پدرش رو کرده بود. پدرش از کجا این حرف ها را می زد. اصلا او بزی بود یا علف؟ از فکر کردن به این سوال یک لحظه خنده اش گرفت. اول آرام خندید و وقتی دید نمی تواند خنده اش را کنترل کند به سمت اتاقش پا تند کرد و زود خودش را توی اتاق انداخت. وسط اتاقش ولو شد و برای چند لحظه ای خندید و بعد کم کم خنده اش آرام شد و بعد هم ساکت شد و چند لحظه به زمین خیره شد و در آخر همانجا وسط اتاق ولو شد و به سقف خیره شد. حس عجیبی داشت. یعنی واقعا امشب آخرین شب مجردی اش بود؟ 

پنجشنبه سیزدهم آذر ظهر
میترا همیشه دعا می کنم بمیری...برام مهم نیست پسرت بی مادر می شه...دعا می کنم. تو باعث این زجر منی تو باعث این همه غذاب و خفت منی. به خاطر تو دوباره مجبور شدم این کارو بکنم. امیدوارم بمیری!

آیه توی اتاق جا خوش کرده بود و از اضطراب داشت سکته می کرد. گوشی اش را توی دستش گرفته بود. پیام پویان هنوز روی صفحه بود.
- داریم می آیم!
آیه خودش را بغل کرده بود و به دیوار تکیه داد بود. به میترا و پدرش گفته بود اگر سرش را هم ببرند از اتاق بیرون نمی آید. سرش را روی زانوهایش گذاشته بود و خودش را تکان می داد. دلش می خواست بخوابد و دیگر بیدار نشود. با صدای زنگ ناگهان از جا پرید و ناخودآگاه به سمت در دوید. ولی جلو در متوقف شد و همانجا کنار در به دیوار تکیه داد و گوش تیز کرد. صدای چاپلوسانه میترا را شنید که تند تند تعارف می کرد. آیه انگشتش را جوید و گفت:
- چقدر رو داره...انگار که همه چیز عادیه و خواستگاری کاملا نرماله...عوضی!
صدای سلام حاج منصور را که شنید واقعا فهمید همه چیز دیگر دارد جدی می شود. کنار دیوار سر خورد و دوباره زانوهایش را بغل کرد. صداها را می شنید و هر لحظه حالش بدتر می شد. جز حاج منصور و میترا کسی انگار حرفی نمی زد.آیه پیشانی اش را روی زانوهایش فشرد. حالش بد بود و دلش می خواست گریه کند. چرا باید برای پدرش بار اضافه باشد که بخواهد با این وضع او را شوهر بدهد. او که زندگی اش را از آنها جدا کرده بود. او که تمام خرجش را خودش می داد. فقط یک کرایه خانه به عهده پدرش بود. یعنی اینقدر هم برای او دختر نبود. دوباره بیشتر خودش را بغل کرد و این بار واقعا اشک هایش جاری شد. 
پویان با اخم های در هم گره کرده با جدیت تمام به زمین خیره شده بود. مادرش هم از اول مجلس جز یک سلام چیزی دیگری نگفته بود. جو به شدت سرد و بی معنی بود و پویان بی حوصله اطراف را می پائید. خبری از آیه نبود. مثل اینکه باز هم آیه موفق تر از او بود و توانسته بود خودش را از این دلقک بازی بی معنی بیرون بکشد. نگاهی به خودش انداخت. حتی با اخم و تشر پدرش هم حاضر نشده بود کت و شلوار بپوشد. گفته بود اگر قرار است بیاید هر چی دوست دارد می پوشد. حالا هم با یک شلوار لی و تی شرت یقه گرد آنجا نشسته بود. کاپشنش را هم همان موقع ورود در آورده بود و روی دسته مبلش انداخته بود. صدای میترا که تند تند تعارف می کرد اتاق را پر کرد:
- خیلی خوش آمدین. منور کردین...زحمت کشیدین...
نسبیه خانم بود که با زهرخندی گفت:
- عروس خانم تشریف نمی آرن؟
 و سینی چای را که میترا جلویش گرفته بود با دست رد کرد. پویان هم با پوزخند میترا را نگاه کرد. میترا سراغ حاج منصور رفت و از آنجایی که معلوم بود آدمی نیست که به این راحتی از رو برود تند جواب داد:
- میاد خدمتتون. یه خورده خجالتیه دخترمون!
که پویان بلند پوزخند زد و مادرش در ادامه گفت:
- خجالتی بوده و فیلمش تو کل شهر پخش شده؟
یک لحظه جمع در سکوت فرو رفت. دست حاج منصور توی سینی خشک شد و پویان لب هایش را به هم فشرد. حتی پدر آیه هم که ساکت و سر به زیر نشسته بود سرش را تند بالا گرفت. صورت میترا برای یک لحظه رد خشم گرفت و دوباره لبخندی به زور روی لبش نشاند:
- خدا لعنت کنه اونی که این موبایلا رو درست کرد! 
پویان به مادرش با نگرانی نگاه کرد. دلش نمی خواست توهینی به آیه شود.آیه مظلوم ترین شخص این ماجرا بود. حاج منصور بود که وسط حرف آنها پرید:
- ما همه چیزو می دونیم که اومدیم اینجا! از نظر ما مسئله ای نیست!
و چایش را روی میز گذاشت. پویان باز سرش را پایین انداخت. به پدرش بیشتر از مادرش اطمینان داشت. میترا خنده ای کرد و گفت:
- حاج آقا...الان دیگه همه جوونا یه شیطنتایی دارن...کیه که نداشته باشه...همین آقا پسر شما...نگین که تا حالا با هیچ دختری رابطه نداشته...این چیزا دیگه این روزا مهم نیست...
حاج منصور با جدیت وسط حرف میترا که به نظر خودش داشت مجلس را اداره می کرد پرید و گفت:
- این چیزا همیشه مهمه خانم...بهتره این حرفا رو تمام کنیم...
پویان دست به سینه شد و باز سرش را بالا نگرفت. 
- آقا داماد بفرما چایی!
پویان با خشم سرش را بالا گرفت و گفت:
- نمی خورم!
میترا پشت چشمی نازک کرد و دوباره لبخندی روی لب نشاند و کنار پدر آیه که بیشتر نقش مجسمه را داشت نشست. پویان کلافه نگاهی به اطراف انداخت و از خودش پرسید:
- یعنی آیه الان کجاست؟ حالش چطوره! 
جوابی به پیامش نداده بود. صدای حاج منصور باعث شد فکرش را به سمت پدرش متمرکز کند:
- طول دادن این مجلس بیشتر از این جایز نیست. هر دو طرف همو می شناسن! شمام که فکر کنم تحقیقاتون رو قبلا کرده بودین!
و به پدر آیه نگاه کرد. پدر آیه یک لحظه حاج منصور را نگاه کرد و دوباره سرش را پایین انداخت. پویان حالا بی قرار پایش را به زمین می کوبید. حاج منصور ادامه داد:
- نظر شما درباره مهریه چیه آقای رحمانی؟
میترا باز وسط حرف حاج منصور پرید و گفت:
- ما کلا رسم نداریم مهریه سنگین بگیریم!
نسیبه خانم با تمسخر نگاهی به میترا کرد و گفت:
- نه تو رو خدا بیاین بگیرین. رسما شما اومدین خواستگاری پسر ما...به نظرم ما باید مهریه بگیریم!
با این حرف نسیبه خانم، پویان از جا بلند شد. دیگر تحمل این جمع مسخره را نداشت. کاپشنش را برداشت که حاج منصور با جدیت گفت:
- کجا؟
پویان کاپشنش را توی دستش فشرد و رو به پدرش گفت:
- بابا میشه این مسخره بازی رو تمام کنید!؟ نمی بینید هیچ کس راضی نیست!
نسیبه خانم هم از جا بلند شد و در حمایت از پسرش گفت:
- راست میگه حاج منصور این وصلت سرانجامی نداره!
میترا به همسرش سقلمه زد و غر زد:
- یه چیزی بگو!
پدر آیه نگاه خشم زده ای به همسرش انداخت و بعد از جا بلند شد و رو به نسبیه خانم و کرد و گفت:
- این وصلت سرانجام نداره؟ موقعی که پسرتون داشت آبروی دختر منو می برد کجا بودی خانم که صداتو بلند کنی؟
نسیبه خانم واقعا شوکه شده بود. پدر آیه رو کرد به پویان و گفت:
- مسخره بازی؟ بله آبروی یه دختر معصوم برای تو مسخره اس.... منم بودم با ده تا دختر مراوده داشتم برام پشیزی ارزش نداشتن...
حالا حاج منصور و میترا هم بلند شده بودند. پدر آیه با همان جدیت گفت:
- از این سر و ریختت معلومه که یه درصد هم برات جدی نبوده این مراسم...
صدای باز شدن در اتاق باعث شد همه نگاه ها به آن سمت بچرخد. آیه با چشم هایی سرخ و پر از اشک از اتاق بیرون آمد. پویان با دیدن او کاپشنش را توی دستش فشرد. انگار دستی قلبش را چنگ می زد و می فشرد. نسیبه خانم با چشم هایی ریز شده سرتاپای آیه را برانداز کرد. حاج منصور متاثر به او خیره شد و میترا پیروزمندانه نگاهش را به آیه دوخت. آیه چند قدم جلو آمد و گفت:
- ببخشید که مراسمتون رو به هم زدم! 
بعد دستی به صورتش کشید و گفت:
- بابا... منم با پویان موافقم...این مراسم یه نمایش مسخره اس که لااقل شما می دونین کاملا غلطه...
بعد رو کرد به حاج منصور و گفت:
- الان به نظرتون همه چیز درسته...
بعد با دست به نسیبه خانم اشاره کرد و گفت:
- اصلا براتون مهم نیست که مادر پویان مهم ترین بخش ماجرا راضی نیست...حتی خود پویان هم یه درصد راضی نیست...
آقای رحمانی داد زد:
- بس کن آیه!
آیه به پدرش نگاه کرد:
- بس کنم؟ چی رو بس کنم؟ اگه اینقدر تو زندگیت زیادی ام به خدا می رم! به روح مامان می رم و پشت سرمم نگاه نمی کنم.
دوباره اشکش راه افتاد:
- اگه برای اینکه منو دک کنی داری این کارار رو می کنی به خدا به خاک آقاجون خودمو گم و گور می کنم...شما هم یه مراسم بگیر بگو دخترم مرد...
پویان از شدت خشم اینقدر کاپشنش را چلانده بود که ممکن بود هر لحظه پاره شود. داشت جلوی خودش را می گرفت یقه پدر آیه را نگیرد. حاج منصور متاثر و ناراحت به آیه نگاه می کرد و نسیبه خانم متعجب از برخورد آیه کاملا سکوت کرده بود. 
- مگه من چکارت کردم که با من اینجوری می کنی؟ یعنی اینقدر زیادی ام که حاضری با این آبرو ریزی شوهرم بدی؟
رنگ به چهره پدر آیه نمانده بود. سرش را پایین انداخت و ندانست چه جوابی بدهد. میترا که دید اوضاع دارد به نفع آیه می شود تند رو به آیه تشر زد:
- دختره ی چشم سفید تو آبرو هم داری که با آبرو شوهر کنی...با اون حرفایی که پشت سرته تا حالا یه نفر در این خونه رو زده؟
آیه با چشم هایی پر از اشک سری تکان داد و این بار آرام به میترا گفت:
- تو که اینقدر می فهمی یک بار از خودت بپرس کی باعث رفتن آبروی من شد؟ من یا تو؟
میترا از خشم کبود شده بود. آیه به سمت میز رفت و جعبه شیرینی و گل را برداشت و به سمت حاج منصور رفت. 
- حاج آقا خواهش می کنم برید...بخاطر پسرتون...
بعد برگشت و به پویان نگاه کرد و گفت:
- پسرتون با من خوشبخت نمی شه! زندگی منو که می بینید...هیچ نکته روشنی نداره...
و گل و شیرینی را به سمت او گرفت. حاج منصور با استیصال دسته گل و شیرینی را گرفت. آیه چرخید و به نسیبه خانم نگاه کرد و گفت:
- می تونم چند لحظه با شما حرف بزنم!
نسیبه خانم گیج از رفتار آیه به حاج منصور نگاه کرد. آیه دوباره ملتمسانه به نسیبه خانم نگاه کرد و گفت:
- فقط چند لحظه! خواهش می کنم!
پویان پا به پا شد و به مادرش نگاه کرد. توی نگاهش التماس ریخت. دلش نمی خواست آیه بیشتر از این تحقیر شود. حاج منصور بود که رو به همسرش گفت:
- خانم برو ببین دخترمون چکارت داره!
و لبخند کم رنگی زد. نسیبه خانم با تردید به سمت آیه رفت. آیه لبخند غمگینی زد و راه را به او نشان داد. پویان تا مادرش و آیه وارد اتاق شدند نگاهشان کرد. وقتی در بسته شد انگار یکی به صورتش سیلی زد. همه چیز به هم ریخته بود. چهره پدرش نشان می داد که دیگر اصراری به این کار ندارد. میترا ناراضی روی مبل نشست و رو به همسرش گفت:
- شما هیچی نمی خوای بگی؟
که پدر آیه غرید:
- دیگه جای حرفم مونده!؟
میترا خشم زده از جا بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت و گفت:
- وقتی آبروت ریخت و مجبور شدی از این شهر بری رو من حساب نکن!
و توی آشپزخانه گم شد. پویان یک نگاه به در اتاق و یک نگاه به پدرش کرد. حاج منصور گل و شیرینی را روی میز گذاشت و به پدر آیه گفت:
- حق دخترت این نیست!
آقا رحمانی شرم زده سرش را پایین انداخت. لب های لرزانش را باز کرد و گفت:
- خدا کنه هیچ کس جای من نباشه! هر چند وقت یه بار این دختر می افته سرزبون همه...یه مدت همه می گن خله...چون حرفای عیجبی می زد...می گفت مردن بوی تلخی داره...بعد گفتن نحسه چون هر جا می رفت یکی می مرد...بعدم که اون ماجرا... من نمی دونم چرا این حرفا رو می زنه...هنوزم گاهی می گه...هنوزم اون حالتارو داره...حالش بد میشه...تهوع می گیره ده بار بردمش دکتر همش گفتن از اضطرابه...ولی خودش می گه بخاطر بوی مرگه...چون بوشو می فهمه! 
حاج منصور متحیر به پدر آیه نگاه کرد. حرف های آیه توی ذهنش آمد. همین حرف ها را به خودش هم زده بود. ناباور روی مبل نشست و به در اتاق خیره شد. ولی پویان هنوز سر پا بود و گاهی یکی دو قدم راه می رفت. پدر آیه ادامه داد:
- دیگه خسته شدم. یک روز آسایش ندارم از فکر و خیال این دختر!
حاج منصور آرام جواب داد:
- فکر می کنی اینجوری فکر و خیالت راحت میشه؟ با این اوضاعی که براش درست کردی؟ خودتم می دونی دخترت خطایی نکرده...
و به پویان که حالا کمی به در اتاق نزدیک شده بود نگاه کرد و گفت:
- منم از پسرم مطمئنم...اگه اومدم اینجا فقط برای این بود که نمی خواستم دختر معصومی بخاطر پسر من آسیب ببینه!
ودوباره به پویان نگاه کرد که اصلا حواسش به آنها نبود و ادامه داد:
- من به این وصلت کاملا راضیم...نه بخاطر این جریانات...بخاطر اینکه آیه دختر کاملیه...و...
باز شدن در اتاق باعث شد حرفش نیمه تمام بماند. نسیبه خانم متفکر از اتاق بیرون آمد. پویان به سمت مادرش رفت. پشت سرش آیه با چهره ای سرخ شده بیرون آمد. میترا توی چهارچوب آشپزخانه پیدایش شد. همه به دهان نسیبه خانم چشم دوخته بودند. نسیبه خانم رو به حاج منصور کرد و گفت:
- بریم!
خاج منصور نگاهی به آیه کرد که جلوی در سر به زیر ایستاده بود انداخت و رو به پویان گفت:
- بریم!
پویان نگاهی به پدرش و بعد هم آیه انداخت. آیه لبخند کم رنگی به او زد و لب زد:
- نگران نباش!
پویان ولی نگران بود. یک چیز درست نبود. در ظاهر همه چیز همانجور شده بود که می خواست ولی انگار جای چیزی ته دلش خالی شده بود.نسیبه خانم دستش را پشت کمر پویان گذاشت و گفت:
- بریم دیگه!
پویان یک قدم جلو رفت ولی نگاهش را از آیه نگرفت. احساس می کرد پاهایش همانجا به زمین چسبیده اند. مادرش دوباره به کمرش فشار آورد. حاج منصور حالا کنار در ایستاده بود. میترا غرغر کنان دوباره توی آشپزخانه پنهان شد و شخصیت واقعی خودش را نشان داد. پدر آیه هم از جا بلند شد. آیه با قدم هایی آرام پشت سر آنها رفت. سکوت عیجبی توی فضا بود کسی حرفی برای گفتن نداشت. حاج منصور کفش هایش را پوشید و رو به پدر آیه گفت:
- با اجازه!
 و به سمت در راه افتاد. پویان ولی بدون حرف فقط آیه را نگاه کرد و نسیبه خانم او را به سمت بیرون هول داد. پویان یک لحظه مکث کرد و گفت:
- خداحافظ آیه!
آیه لبخند زد و گفت:
- به سلامت!
و نگاهش کرد که همراه مادرش به سمت در خروج رفت.بعد هم کاپشنش را از سر چوب رختی دم در برداشت و رو به پدرش گفت:
- خداخافظ!
- بمون بابا جون!
آیه به در آشپزخانه نگاه کرد و گفت:
- ممنون خونه خودم راحت ترم!
پدرش شانه اش را گرفت:
- اینجام خونه خودته بابا!
آیه برگشت و با غصه پدرش را نگاه کرد:
- قبلا بود...الان مدت هاست که دیگه نیست!
کفش هایش را پوشید:
- تنها نرو...بذار برسونمت!
- نه می خوام تنها باشم!
و کاپشنش را به تنش کشید و از خانه بیرون زد.
جمعه چهاردهم آذر بامداد
فکر کنم همه چیز تموم شد. دوباره همه چیز مثل سابق میشه...یعنی میشه؟ مثل روزای اول بی خیال از کنار پویان رد بشم؟ بدون اینکه قلبم اینجوری تند بزنه؟
اگر منم مادری مثل مادر پویان داشتم وضعم این نبود! اینو به مامان پویان هم گفتم. زن مهربونی بود!








نوع مطلب : تندباد (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT