تبلیغات
کاغذهای باطله - تندباد 24
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
چهارشنبه 22 مرداد 1393
نویسنده : بهـــــاره .ش
حاج منصور کمی عقب ایستاده بود و به شاگردش که داشت قفل را می زند نگاه می کرد. شاگردش بلند شد و گفت:
- حاجی دیگه کاری...
و نگاهش جایی پشت سر حاج منصور خیره ماند. حاج منصور اخم کرده پشت سرش را نگاه کرد. با دیدن آیه که کمی دورتر توی تاریکی ایستاده بود لااله الا الهی زیر لب گفت و برگشت و رو به شاگردش گفت:
- می تونی بری؟
شاگردش سری تکان  داد و با نیم نگاهی به آیه راهش را گرفت و رفت و حتی وقتی چند قدم دورتر شد دوباره برگشت و او را نگاه کرد و در آخر هم بالاخره رفت. حاج منصور صبر کرد تا شاگردش دور شود بعد چرخید و متفکر به سمت آیه رفت. آیه خسته و خراب به دیوار تکیه داد بود. با دیدن حاج منصور که به سمت او می رفت تکیه اش را از دیوار گرفت. حالا چهره اش بیشتر در روشنایی دیده می شد. آرام سلام کرد:
- سلام!
حاج منصور چهره او را کاوید و متعجب از خستگی و به هم ریختگی او گفت:
- دختر جون این کارا چیه می کنی؟ یه نگاه به خودت بنداز نمی تونی سرپا وایسی! اصلا این وقت شب اینجا چکار می کنی؟
آیه دستی به شال مشکی اش کشید و گفت:
- شما قول دادین!
حاج منصور عصبی غرید:
- قول دادم چی؟ که تو همش دور و بر من بچرخی؟ الان شیش روزه همش اینجایی! دختر جون داری با آبروی خودت و من بازی می کنی؟ دست بردار از این کارات!
آیه خسته و بی رمق به دیوار تکیه داد و دوباره توی تاریکی حل شد. نگاهی به حاج منصور انداخت و گفت:
- انگار نباید بشه...وگر نه مردم همیشه می میرن...همیشه مردن...پس چرا یکی پیدا نمیشه که به شما نشون بدم...
حاج منصور کمی جلوتر رفت تا چهره آیه را بهتر ببیند.خستگی چهره اش بی نهایت بود. لحنش ناخودآگاه نرم شد. این دختر مثل پریای خودش بود:
- دخترم...چرا این همه اصرار داری که ثابت کنی پویان بی تقصیره؟! تو که نفعی نمی بری از این کار...همش برات ضرره...اصلا اینو می فهمی؟ داری به خودت بد می کنی؟
آیه اول به حرف های حاج منصور گوش داد و بعد لبخند تلخی زد و بدون اینکه سرش را بالا بگیرد گفت:
- ضرر؟ حاج آقا زندگی من همش ضرر بوده...من هیچ وقت نفعی برای کسی نداشتم...ولی پویان نه...اون خیلی خوبه...خوبتر از چیزی که شما فکر کنین... یه خانواده داره که بخاطرش همه کار می کنن...دوستای خوب....زندگی خوب...
بعد دستش را بالا آورد و به حاج منصور اشاره کرد و با لحنی هزارها هزار افسوس درش شنیده می شد گفت:
- و یک پدر خوب...
دوباره لبخند زد و این بار به حاج منصور نگاه کرد و ادامه داد: 
- حقش نیست که وارد بازی بشه که هیچ نقشی توش نداشته و دیگران نوشتن و کارگردانیش کردن...
حاج منصور خیره به دختری که مقابلش ایستاده بود مانده بود. این دختر واقعا او را تحت تاثیر قرار داده بود. انگار خیلی خیلی بیشتر از سنش می فهمید. و حالا می فهمید که کاملا درباره او اشتباه کرده است. این دختر کسی نیست که دیگران را به دردسر بیاندازد. ولی حتما خودش را بخاطر دیگران فدا خواهد کرد. نگاهش را از آیه گرفت و به تسبیح توی دستش دوخت. سینه اش را صاف کرد و مکث کوتاهی کرد و گفت:
- هر کس دیگه ای هم جای پویان بود همین کارارو براش می کردی؟
آیه اول به حاج منصور نگاه کرد. بعد لب گزید. در آخر هم سرش را پایین انداخت و دستی به شالش کشید و آرام گفت:
- من دیگه باید برم!
و قبل از اینکه حاج منصور حرف دیگری بزند تند به سمت انتهای بازار راه افتاد و بعد هم توی تاریکی گم شد. حاج منصور ایستاد و با لبخندی به لب رفتن آیه را نگاه کرد و به سمت ماشینش به راه افتاد.
کفش هایش را گذاشت توی جا کفشی و دستی روی خیسی شانه اش کشید.باران ناگهانی شروع به باریدن کرده بود و هوای آذر حالا حسابی سرد شده بود. همسرش را صدا زد:
- خانم! نسیبه خانم!
نسبیه خانم طبق معمول این چند روز با اخم کم رنگی از آشپزخانه بیرون آمد. حاج منصور لبخندی زد و گفت:
- قیافه ات به مادر داماد نمی خوره!
نسیبه خانم با شنیدن این حرف تند از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
- منصور آخرش کارو خودتو کردی؟
با صدای بلند نسیبه خانم پویان و پریا هم از اتاق بیرون آمدند. پریا همان نزدیک در اتاقش ماند و جرات نکرد جلوتر برود ولی پویان اخم کرده به مادرش نزدیک شد:
- چی شده؟
نسیبه خانم بق کرده روی مبل ولو شد و گفت:
- هیچی به سلامتی داری داماد می شی!
و سرش را پایین انداخت و بغض کرد. حاج منصور بی اعتنا به عکس العمل همسرش رو به پویان گفت:
- زنگ می زنی به آیه...شماره خونه اشون رو می گیری مادرت زنگ بزنه قرار خواستگاری رو بذاره!
پویان بهت زده به پدرش نزدیک شد:
- بابا خواهش می کنم...آیه حقش نیست اینجوری باهاش برخورد بشه...این دختر خیلی سختی کشیده...خدا رو خوش نمی آد...خواهش می کنم بابا...بخاطر آیه...
حاج منصور بدون اینکه به او نگاه کند گفت:
- پویان مثل اینکه نفهمیدی چی گفتم؟
- ولی بابا...
حاج منصور به تندی که کسی تا حالا از او ندیده بود برگشت و گفت:
- ولی نداره...زنگ می زنی شماره اشو می گیری...چند بار از حرفم برگشتم؟
بعد انگشتش را به سمت او گرفت و گفت:
- خودتم می دونی...یک هفته تمام شد...چیزی به من ثابت نشد...فردا شب می ریم خواستگاری...
صدای گریه آرام نسیبه خانم بلند شد. حاج منصور چند لحظه به همسرش نگاه کرد و گفت:
- می خوای عروس بیاری...این چه وضعشه؟
نسیبه خانم گفت:
-  می خوام صد سال همچین عروسی...
پویان و حاج منصور هر دو با هم اعتراض کردند:
- مامان!
- خانم!
پویان به پدرش نگاه کرد. حاج منصور با جدیت تمام گفت:
- عروست هیچ مشکلی نداره. فقط پسرت قبل اینکه ما بفهمیم خودش دست به کار شده انتخاب کرده...نشنوم به دختر مردم حرفی بزنی...
نسیبه خانم با بغض همسرش را نگاه کرد و بعد هم به تندی بلند شد و توی اتاق رفت و در را پشت سرش بست. پویان وسط سالن ایستاده بود و نمی دانست الان چه کار کند. عکس العمل آیه چی می توانست باشد. سرش پایین بود و توی فکر که دست پدرش روی شانه اش نشست. سرش را بالا گرفت و به او نگاه کرد. حاج منصور ضربه آرامی روی شانه او زد و گفت:
- زودتر شماره اشو بگیر!
و او هم راه افتاد به سمت اتاق همسرش. پویان چند لحظه گیج همان جا ماند و بعد برگشت و به پریا که هنوز به دیوار اتاقش چسبیده بود نگاه کرد. پریا منتظر ماند تا پدرش وارد اتاق شود و در را ببندد بعد رو به پویان گفت:
- حالا می خوای چکار کنی؟
پویان فقط او را نگاه کرد و بعد به سمت اتاقش راه افتاد و آرام جواب داد:
- دیگه نمی دونم!
در که پشت سرش بسته شد نفسش را رها کرد. دستش را بی قرار به صورتش کشید. توی اتاق قدم رو رفت. دستش را روی گردنش سر داد و بعد دوتا دستش را پشت گردنش چفت کرد و به سقف خیره شد. آخرین کاری هم که کرد این بود که دست هایش را رها کرد تا محکم به کنار پایش برخورد کند. مدتی همان وسط ایستاد بعد انگار که تمام انرژی اش را مصرف کرده باشد به سمت تخش رفت و بی حال روی آن دراز کشید. گوشی اش را برداشت و شماره آیه را آورد. چند لحظه به اسم آیه خیره شد. انگشت شصتش روی اسم آیه لغزید و آرام اسمش را لمس کرد. با خیال راحت یک بار دیگر این کار را تکرار کرد چون گوشی پریا لمسی نبود. و بالاخره تصمیمش را گرفت و تماس را برقرار کرد. چشم هایش را بست شروع به شمردن بوق ها کرد...دو...سه....پنج....چشم هایش کم کم باز شد. آیه جواب نمی داد. بی قرار روی تخت نشست و دوباره شماره اش را گرفت. این بار زنگ خورد تا قطع شد. دستی بین موهایش کشید و دوباره توی اتاق قدم رو رفت. چند لحظه به گوشی اش خیره شد و دوباره شماره گرفت. وقتی برای بار پنجم هم جواب نداد پویان حس بدی پیدا کرد. نگاهی به ساعت اتاقش کرد. ساعت نزدیک یازده بود و برای زمستان این وقت یعنی ساعت ها از شب گذشته. شماره دیگری از آیه نداشت که با او تماس بگیرد. دلش شور می زد و برای خودش هم عجیب بود چرا باید دلشوره بگیرد. دور خودش چرخید و فکر کرد. کلافه شد و روی تخت نشست. باز هم شماره آیه را گرفت ولی بالاخره تصمیمش را گرفت و با یک حرکت از روی تخت بلند شد. کاپشنش را از روی صندلی اش چنگ زد و  از اتاق بیرون زد و یک راست سراغ اتاق پدر و مادرش رفت. پشت در کمی مکث کرد. صدای زمزمه حرف زدن پدر و مادرش می آمد. برگشت و بدون اینکه چیزی بگوید به سمت در خروجی رفت. سوئیچ پدرش را از روی جا کلیدی برداشت. کفش هایش را پوشید و همانجور که کاپشنش را تنش می کرد. از خانه بیرون زد. باران نم نم می باربد. یقه کاپشنش را بالا کشید و تا ماشین پا تند کرد. نگاهی به خانه شان انداخت و بدون حتی یک لحظه مکث ماشین را راه انداخت. توی خیابان اصلی نپیچیده بود که موبایلش زنگ خورد با خوشحالی گوشی اش را برداشت. ولی با دیدن شماره پدرش دوباره حالش بد شد. 
- سلام بابا!
- کجا می ری این وقت شب!؟
- آیه جواب نمی ده بابا...نگرانـ...شم!
صدای نفس عمیق پدرش را شنید:
- وقتی داشتم می اومدم خونه...جلو مغازه دیدمش...خیلی خسته و بی حال بود...
پویان فرمان را توی دستش فشرد:
- کجا رفت؟
- نمی دونم...ولی حالش زیاد رو به راه نبود...!
پویان لبش را چند بار جوید و آرام گفت:
- کاش به من خبر داده بودین!
- ان شاالله که چیزی نشده...حواستو جمع کن...مارم بی خبر نذار!
و تماس قطع شد. پویان متعجب به گوشی اش نگاه کرد. باورش نمی شد کسی که این همه راحت با این موضوع برخورد کرد پدرش بود. با حرف های پدرش دلشوره اش هم بیشتر شد. این چند روز درست و حسابی ندیده بودش. هر بار هم که دیده بودش خسته و متفکر بود. خیابان ها خیس و خلوت تر از هر وقتی بود. وقتی جلوی خانه آیه رسید از فکر هایی که به ذهنش خطور کرده بود قلبش چنان به قفسه سینه اش می کوبید که احساس می کرد در حال سکته کردن است. بدون اتلاف وقت از ماشین پایین پرید و به سمت در خانه آیه رفت. باران کمی شدت گرفته بود و موهایش حسابی نم برداشته بود. چند بار زنگ را پشت هم فشرد و بعد عقب تر رفت دستش را هائل چشمانش کرد و به پنجره اتاق آیه نگاه کرد. خاموش بود. بی قرار به سمت در رفت و دوباره زنگ زد:
- خوابه حتما! آره بیرون که نمی تونه مونده باشه...
دوباره زنگ زد. 
- شایدم رفته خونه باباش اینا...نه آیه نمی ره اونجا از زن باباش متنفره...
زنگ زد و پایش را به در کوبید:
- درو باز کن دختر...
وقتی جوابی نیامد ناامیدانه عقب نشست. سرش را بالا گرفت و به پنجره اتاق آیه نگاه کرد. حالا دانه های باران به صورتش می خورد. یک قدم دیگر عقب رفت و با خودش زمزمه کرد:
- کجایی آیه؟!
همان موقع چراغ روشن شد. پویان با هول به سمت در رفت و دوباره زنگ زد. صدای مضطرب و خواب آلود آیه توی گوشش پیچید:
- کیه؟
پویان مشتی کنار آیفون زد و گفت:
- باز کن!
- پویان!؟
- گفتم باز کن!
در باز شد و پویان خیس و عصبی از پله بالا دوید. وقتی بالا رسید. چهره نگران آیه مقابلش نمایان شد. شال نازکی را سرسری روی موهایش انداخته بود و با همان لباس خانه جلوی پویان ظاهر شده بود. موهای مشکی و بلندش روی شانه هایش رها شده بودند و از اطراف شال دیده می شدند. شلوار طوسی و بلوزی با همان رنگ و طرح گلی صورتی در جلویش تنش بود. با دیدن پویان با چشم هایش وحشت زده به سمت او دوید:
- پویان چی شده؟
و سرتا پای او را نگاه کرد. پویان که با دیدن آیه تمام خشمش فرو کش کرده بود تند گفت:
- چیزی نشده...آروم باش!
ولی لب های آیه از اضطراب می لرزید. دوباره پویان را نگاه کرد و گفت:
- پس چرا اومدی اینجا...؟چی شده...؟
بعد دستش را محکم روی دهانش کوبید، چشم هایش تر شد:
- برای... بابات.... اتفاقی افتاده؟
پویان از این حرکت آیه از جا پرید:
- آیه هیچی نشده...می فهمی؟ من نگرانت شدم...زنگ زدم جواب ندادی نگران شدم.
آیه با همان نگاه خیس چشم های پویان را یکی یکی جستجو کرد. انگار ردی از ناراحتی ندید که کم کم آرام شد. پویان به او نزدیک تر شد:
- الان خوبی؟ آرومی؟
آیه انگار نفسی گرفت و سر تکان داد:
- خیس شدی!
پویان هم نفس حبس شده اش را رها کرد:
- چرا تلفنتو جواب ندادی؟
آیه چرخید و گفت:
- بیا تو...الان سرما می خوری!
و خودش وارد اتاقش شد. پویان مکث کوتاهی کرد و بعد آرام به سمت اتاق رفت. وقتی وارد شد. آیه ظاهرش را سر و سامان داده بود. موهایش را زیر شال پنهان کرده بود و با یک حوله توی دستش وسط اتاق ایستاده بود. با وارد شدن پویان به سمتش رفت:
- بیا موهاتو خشک کن!
پویان خیره به آیه حوله را از دستش گرفت و آرام روی موهایش کشید. آیه به کاپشنش اشاره کرد و گفت:
- بده بذارمش جلو بخاری خشک بشه.
پویان بدون اینکه نگاهش را از آیه بگیرد یک آستینش را در آورد و قبل از اینکه  آن یکی را هم در بیاورد آیه به کمکش رفت و کاپشنش را از تنش خارج کرد و پشت به او به سمت بخاری رفت. صندلی را مقابل بخاری گذاشت و کاپشن پویان را در فاصله کمی از آن روی دسته صندلی آویزان کرد. بعد هم برگشت و سر به زیر مقابل پویان ایستاد:
- این همه راه توی بارون برا چی اومدی؟
پویان حوله را توی دستش جا به جا کرد و گفت:
- تلفنتو جواب ندادی...
و نگرانت شدم را توی دهانش نگه داشت. آیه دست هایش را توی هم چفت کرد و گفت:
- خیلی خسته ام...این روزا همش خسته بودم...اومدم خونه خوابیدم...موبایلمو گذاشتم رو سایلت که بخوابم...
و سرش را بالا گرفت و آرام پرسید:
- این همه راهو برا من اومدی؟
حالا پویان بود که سرش را پایین انداخت:
- بابام گفت وقتمون تمومه!
صدای آیه را شنید:
- پس یعنی...
- می خواد قرار خواستگاری رو بذاره...
آیه بی رمق روی صندلی ولو شد. با هر دو دست صورتش را پوشاند و از بین دست هایش زمزمه کرد:
- متاسفم...من همه تلاشمو کردم!
و شانه هایش شروع به لرزیدن کرد. پویان حوله را توی دستش چلاند و با یک حرکت روی تخت پرت کرد و به سمت آیه رفت. مقابلش زانو زد و بی خیال همه چیز دست های او را گرفت و از صورتش جدا کرد:
- آیه چرا گریه می کنی؟
آیه موج اشک را کنترل کرد و با صدای لرزانی گفت:
- من زندگیتو خراب کردم...من باعث شدم...مجبور شی...
پویان وسط حرفش پرید:
- تو زندگی منو خراب کردی؟ دختر خوب تو اگه نبودی که الان من زیر یه خروار خاک خوابیده بودم...
آیه با چشم های اشکی نگاهش کرد. پویان آرام دست های او را رها کرد. به چشم های طوسی خیس او نگاه کرد و گفت:
- تو زندگی منو نجات دادی دختر...من تک تک نفسامو الان به تو مدیونم...
آیه چند لحظه پویان را نگاه کرد. بعد لب گزید و گفت:
- ولی توام مثل خیلی های دیگه...دلت می خواست زندگی خودت رو داشته باشی...من می دونم اجبار به زندگی با یکی که دوستش نداری کار درستی نیست...
پویان دوباره بین حرفش پرید:
- وایسا ببینم...هنوز که اتفاقی نیافتاده...بابام فقط گفته قرار خواستگاری رو بذاریم...هنوز تا اونجایی که تو می گی خیلی راهه...
آیه لبش را گزید و گفت:
- من فکر می کردم هیچ وقت به همین مرحله هم نمی رسیم...ولی حالا...
و سرش را بالا گرفت و گفت:
- می خوای من فردا نیام...من نمی رم خونه بابا اینا...
- دختر تا اون وقت شب می خوای کجا بری...خونه هم که بمونی بابات میاد سراغت...
چشم های آیه دوباره پر از اشک شد:
- پس تو نیا...پویان نذار مجبورت کنن...این انصاف نیست...
پویان نگاهش را از چشم های اشکی آیه گرفت و بلند شد:
- شماره خونه اتون رو بده...مامانم می خواد تماس بگیره!
آیه هم از جا بلند شد:
- مامانت حتما از من متنفره!
و بعد خودش هم جواب خودش را داد:
- معلومه که متنفره...کی می تونه همچین عروسی رو دوست داشته باشه...
پویان عصبی از این حرف های آیه کمی صدایش را بالا برد:
- بس کن آیه...تو هیچیت نیست...از خیلی دخترایی که کلی هم ادعاشون می شه بهتری...فهمیدی؟
آیه با لب هایی لرزان جواب داد:
- حالا باید چکار کنیم پویان؟
پویان دستی به صورتش کشید و گفت:
- نمی دونم...شاید بهتره یه خورده به دل اونا راه بیایم...تا یه خورده خیالشون راحت شه...بعدش هم یه فکری می کنیم...
- یعنی فردا شب...
پویان راه افتاد به سمت در:
- آره منتظر باش!
و کفش هایش را پوشید. قلبش توی گلویش می زد و دلش می خواست از شدت اضطراب و هیجان تا خانه شان بدود:
- پویان!
پویان دور از چشم آیه روی سینه اش کوبید:
- آروم باش لعنتی!
و به سمت او چرخید.آیه لبخند می زد در حالی که اشک هنوز توی چشم هایش بود:
- کاپشنت!
پویان نگاهش را از آیه کند و کاپشنش را هم از دست او گرفت و گفت:
- ممنون!
و به سمت پله راه افتاد و کاپشنش را پوشید و تند از پله پایین دوید و از خانه بیرون زد. آیه کنار پنجره ایستاد و کنده شدن ماشین از خیابان را دید. وقتی ماشین از دیدش پنهان شد پرده را انداخت و به سمت تختش رفت. صفحه گوشی اش روشن بود. گوشی را برداشت. از پویان پیام داشت:
- لطفا همیشه در دسترس باش!





نوع مطلب : تندباد (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT