تبلیغات
کاغذهای باطله - تندباد 23
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
سه شنبه 21 مرداد 1393
نویسنده : بهـــــاره .ش
پویان با راستین به سمت بلوک سی می رفت که از دور آیه را روی یک نیمکت تنها دید. 
- خلاصه آیدا کلی از دستت پیش ستاره شکایت کرده بود!
پویان هنوز نگاهش به نیمکتی بود که آیه نشسته بود. 
- من پیچوندم قضیه رو. دیگه این بار باید خودت جواب بدی! خوب چه مرگته که جواب تلفنشو نمی دی؟
راستین وقتی دید پویان جوابی نمی دهد محکم روی شانه او کوبید:
- حواست کجاست؟
پویان که از این حرکت راستین حسابی جا خورده بود برگشت و با تعجب گفت:
- چته؟
- یه ساعته دارم با کی حرف می زنم؟
- من چه می دونم!
راستین طلبکار نگاهش کرد و گفت:
- اصلا فهمیدی چی گفتم؟
- آره که فهمیدم...داشتی درباره خودت و ستاره می گفتی دیگه!
- خسته نباشی! داشتم می گفتم آیدا شاکی شده...چرا جواب تلفنشو نمی دی؟
پویان دستی پشت سرش کشید و گفت:
- آهان...باشه یه فکری می کنم...
و دوباره برگشت و به آیه نگاه کرد که تنهایی اش بدجور توی ذوق می زد:
- ببین راستین تو برو کلاس...من الان میام...
و چرخید و به سمت در خروجی رفت.
- پویان! این روزا قاطی کردیا! 
پویان برگشت و گفت:
- می ام!
و چند قدم تند برداشت تا از راستین دور شود. بعد برگشت و نیم نگاهی به سمت راستین انداخت که بالاخره به سمت بلوک راه افتاده بود. سرعتش را کم کرد و کم کم مسیرش را تغییر داد. به غیر از خودش و آیه هنوز هیچ کس از ماجرای های اخیر خبر نداشت. ترجیح می داد همه چیز در سکوت تمام شود. دوست نداشت بیشتر از این همه از زندگی اش با خبر شوند. همین ماجرای فیلم برایش به اندازه کافی دردسر داشت. با احتیاط به آیه نزدیک شد. از پنجشنبه دیگر از او خبری نداشت. اینقدر توی فکر بود که متوجه نزدیک شدن پویان نشد. تازه وقتی پویان با فاصله از او روی نیکمت نشست. سرش را بالا گرفت و پویان را دید. پویان کمی نگاهش کرد و وقتی او را باز هم گرفته دید آرام پرسید:
- خوبی؟
آیه آه کشید و گفت:
- مردم همیشه می مردن...هر روز دور و برم پر بود از آدمایی که می مردن و حالم و بد می کردن...
پویان در سکوت به حرف های آیه گوش می داد. دیگر می دانست که او تنها گوش شنونده ای است که به حرف ها و درد و دل های آیه گوش می دهد. ته دلش از داشتن این نقش راضی بود. آیه ادامه داد:
- ولی از وقتی که به بابات همه چیزو گفتم...هیچ کس نمی میره...نه کسی اطراف بابات...اگرم هست خیلی دوره...نمی تونم به بابات نشون بدم...
پویان با کمی تعجب پرسید:
- تو دقیقا این دو روز و کجا بودی؟
آیه آه کشید و گفت:
- توی بازار می چرخیدم. اطراف بازار اطراف جاهایی که می دیدم بابات می ره...
- برای چی این کارو می کنی دختر؟
آیه برگشت و پویان را غمگین نگاه کرد:
- چون باید به بابات ثابت کنم که بوی مرگ و حس می کنم...دنبال یکی می گردم که به بابات نشون بدم...بگم مرگش نزدیکه!
پویان با شنیدن این حرف دستی به صورتش کشید و گفت:
- آیه...
و ماند چه بگوید. خستگی از چهره آیه می بارید. پویان اطراف را نگاه کرد و به آیه نزدیک تر شد و گفت:
- داری با خودت چکار می کنی دختر؟ چرا این همه خسته ای؟
آیه با کف یک دست چشمش را خاراند و گفت:
- دو شبه نخوابیدم...بابا بزرگ می اد تو خوابم می گه چرخمو می خوام!
- چرخش؟
- آره چرخ سفالگریش!
بعد سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد:
- این روزا زیاد خوابشو می بینم. احساس می کنم نگرانه...هر بار هم یه چیزی می خواد...یه چیزی از وسلایل قدیمیش!
پویان باز هم به او نزدیک تر شد. حالا شانه به شانه او نشسته بود. آیه برگشت و به پویان نگاه کرد. لب هایش را تر کرد و او را صدا زد:
- پویان...!
پویان چرخید و منتظر خیره اش شد.از چشم های طوسی او التماس می بارید. پویان مسخ نگاه آیه از او چشم نمی گرفت. آیه دوباره با کف دست چشمش را خاراند و با لحن مظلومانه ای گفت:
- من باید چکار کنم؟ خسته شدم!
پویان نگران و مستاصل صورتش را کاوید. چشم هایش از بی خوابی سرخ و نگاهش نگران و خسته بود. با یک حرکت دستش را دراز کرد و کیف او را برداشت و گفت:
- پاشو!
آیه همانجور بی حال گفت:
- کجا؟
پویان اخم کمرنگی کرد و گفت:
- پاشو می گم!
آیه چند لحظه او را نگاه کرد و بالاخره از جا بلند شد. دستش را دراز کرد تا کیفش را بگیرد که پویان گفت:
- دست من باشه!
و آیه بی توجه به او کوله اش را از دست او کشید و روی شانه اش انداخت و با خنده تلخی گفت:
- ممنون خودم میارم...حوصله شایعه جدید ندارم!
و رو به پویان که با دلخوری او را نگاه می کرد آرام زمزمه کرد:
- از من دلخور نشو!
پویان لبخند کمرنگی زد و درست به همان آرامی گفت:
- نمی شم!
آیه لبخند خسته ای زد و گفت:
- خوب حالا بگو کجا باید بریم؟
پویان با دست راه خروجی دانشگاه را نشان داد و گفت:
- بریم می گم!
آیه اینقدر خسته بود که مخالفتی نکند. راه افتاد و پویان هم با کمی فاصله از او همراهش شد. وقتی از دانشگاه خارج شدند پویان به سمت خیابان رفت و بدون معطلی تاکسی گرفت. آیه بدون حرف به او نگاه می کرد. پویان در عقب را باز کرد و گفت:
- بیا دیگه!
- هنوز نمی خوای بگی کجا داریم می ریم؟ من کلاس دارم!
پویان کوله اش را گرفت و به سمت ماشین هول داد و گفت:
- نمی خواد بری کلاس...داری از حال می ری..تو الان درس نمی فهمی!
و او را تقریبا توی ماشین هول داد و خودش هم کنارش نشست و به راننده آدرس خانه آیه را داد. آیه سرش را به پشتی صندلی تیکه داد و گفت:
- خوب می خواستی برم خونه خودم می رفتم...تو واسه چی این همه راه می آی؟
- می خوام صحیح و سالم برسونمت خونه. با این اوضاعی که تو داری هر آن ممکنه گوشه خیابون خوابت ببره!
آیه لبخند زد و همان جور که سرش را به صندلی تکیه داد بود پویان را نگاه کرد. پویان که نگاه خیره او را دید برگشت و گفت:
- چیه؟
آیه با همان لبخند گفت:
- برای چی این کارا رو می کنی پویان؟
پویان شانه ای بالا انداخت و گفت:
- فرض کن چون از آدمای بی تعارف خوشم میاد!
و لبخند دندان نمایی زد. آیه آرام خندید و سرش را به سمت پنجره چرخاند و زمزمه کرد:
- حوش به حال آیدا!
پویان شنید و قلبش برای یک لحظه گرفت. سخت بود فهمیدن اینکه واقعا اینجا چکار میکرد. چرا زنگ نمی زد و با آیدا کات نمی کرد. اگر می خواست با آیدا بماند چرا تلفن هایش را جواب نمی داد و تمام مدت نگران آیه بود. به در تکیه داد و به نیم رخ خسته آیه نگاه کرد. توی سرش دنیایی سوال چرخ می خورد. اینکه آیه برای چه با این همه پشت کار می خواست حاج منصور را منصرف کند. آن پسر احمقی که آیه دوستش داشت و ولی با این وجود این همه تنها بود که بود؟ چهره اش را چند باره کاوید. یک لحظه از ذهنش گذشت:
- کاش من جای اون پسر بودم!
و خودش جواب خودش را داد:
- تو موقعیتشو داشتی پسر...ولی خودت خرابش کردی...وقتی آیه همه چیزو به تو گفت...تو چکار کردی عین یه حیون رم کرده از ترس جونت فرار کردی...درحالی که آیه تمام مدت داشت سعی می کرد از تو محافظت کنه...
و ناامیدانه به خودش تشر زد:
- هنوزم داره این کارو می کنه!
صدای راننده او را از فکرش بیرون کشید:
- رسیدیم آقا!
پویان نگاهی به اطراف انداخت و به آیه نگاه کرد. آیه لبخند خسته ای زد و گفت:
- ممنون که تا اینجا اومدی! دیگه به کلاست نمی رسی!
از دهانش پرید:
- فدای سرت!
آیه با مکث نگاهش را گرفت. لبخند تلخی زد و از ماشین پیاده شد. وقتی وارد خانه شد پویان به راننده گفت:
- من برمی گردم دانشگاه!

یکشنبه نهم آذر
وقتی پویان منو رسوند خونه نتونستم بمونم. از خستگی نا نداشتم ولی بازم رفتم بازار. خدایا چقدر بد شدم این روزا...چرا منتظر مرگ مردم هستم؟ چرا این همه بد شدم! ولی چاره ای ندارم...من آروزی مرگ کسی رو ندارم...من باعث مرگ کسی نمی شم...فقط می فهمم...حاج منصور امروزم منو دید. ازم پرسید چرا این دو روز دور و بر او می چرخم منم بهش گفتم قراره بهش ثابت کنم بوی مرگ رو می فهمم. فقط نگاهم کرد و بعد هم رفت. خیلی خسته ام می خوام بخوابم. بابا بزرگ فقط یک ساعت باشه؟





نوع مطلب : تندباد (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT