تبلیغات
کاغذهای باطله
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
از شدت خشم دست هایش می لرزید. با بدبختی شماره آیه را گرفت و همانجور که عرض پیاده رو را بالا و پایین می کرد حرص زده به زنگ های پی در پیی که اعصابش را بیشتر به هم می ریخت گوش می داد:
- بردار دیگه اه!!!
صدای آرام آیه که توی گوشش پیچید ناخودآگاه خشمش دو سه درجه کاهش پیدا کرد. ولی نه آنقدر که صدایش را بالا نبرد و داد نزند:
- بله؟
- بالاخره اون نامادری عوضیت کار خودشو کرد!
- چی شده پویان؟
خنده پر حرصی زد و گفت:
- چی شده؟ حاجی اومده خر منو چسبیده یا علی بریم خواستگاری. کوتاه بیا هم نیست!
صدای آیه بهت زده و پر از لکنت بود:
- خواسـ....تگاری....کی؟
- خواستگاری ننه بزرگ من! خانواده ات چی نقشه کیشیده بودن؟ واقعا آفرین دارن. نقشه اشون گرفت.
صدای آیه مثل آدم خسته ای بود که از گرفتن نتیجه ناامید شده باشد:
- نیا پویان...وقتی نیای...اتفاقی هم نمی افته!
صدای خسته و لحن ناامید آیه انگار آب سردی بر آتش خشم پویان شد. آه آیه که توی گوشش پیچید دوباره چیزی توی دلش جا به جا شد. عرض پیاده رو را طی کرد و روی جدول نشست. سکوت آیه آزارش می داد:
- نمیشه آیه...وقتی حاجی می گه یه کاری باید بشه...باید بشه!
لحن آیه همانجور خسته و غم زده بود:
- خوب بهش بگو من این دخترو دوست ندارم...زندگیم خراب میشه...!
لبخند ناخودآگاهی روی لب های پویان آمد. دستی توی موهایش سر داد و فکر کرد:
- چقدر این دختر ساده اس...!
آیه ادامه داد:
- ببین  تو اگه اصرار کردن نمی آی...خوب پیچون نیا دیگه...این همه آدم نمی رن خواستگاری...تو هم نیا دیگه!
پویان کم کم داشت خنده اش می گرفت. این روی آیه را تازه داشت می دید. مثل دختر بچه ای شده بود که می خواست پدر و مادرش را گول بزند و از بچگانه ترین شکل ممکن استفاده می کند.
- خوب دختر خوب...اگه منم نیام بابا اینا خودشون صد در صد میان!
یک لحظه سکوت شد و بعد آیه گفت:
- آهان...ببین...تو نیا...خوب...بعد به فرض اگه خونواده ات هم اومدن من یک کلام می گم نه...به زور که نمی تونن مجبورم کنن بله بگم...
لبخند پویان کش آمده بود. دست زیر چانه به برنامه ریزی آیه گوش می داد. کلا یادش رفته بود که حاج منصور قرار است به زور او را به خواستگاری ببرد:
- پویان هستی؟
- آره...آره...چیزی گفتی؟
ولی آیه انگار با خودش حرف می زد گفت:
- یه راه دیگه ام هست...
پویان سوالی و پر تردید پرسید:
- چه راهی؟
آیه سکوت کرد و بعد آرام جواب داد:
- حالا بذار ببینم بابات چکار می کنه!
پویان بعد از مکث کوتاهی او را صدا زد:
- آیه!
- بله؟
- زیادم خودتو اذیت نکن...شاید...
و سکوت کرد که آیه گفت:
- مهم نیست...من باعث شدم تو توی این مخمصه بیافتی...پس اگه منم مشکلی برام پیش بیاد مهم نیست.
لحن پویان ناخودآگاه مهربان شده بود:
- ولی تو جون منو نجات دادی...این انصاف نیست...
صدای آیه حالا می لرزید:
- چون جون تو خیلی مهم بود...
و قبل از اینکه پویان بتواند حرفی بزند تماس قطع شد.
پویان تا شب خانه نرفت. وقتی هم که بالاخره مجبور شد راهی خانه شود تصمیم داشت سر سنگین باشد و مستقیم به اتاقش برود. بالاخره باید یک جوری به این لج کردن غیر منطقی پدرش اعتراض می کرد. فوقش او با دختری هم رابطه ای داشته دلیل نمی شود که با او ازدواج کند. اگر این جور بود نصف پسر و دختر های این ممکلت باید  با هم ازدواج می کردند. 
کلید را توی در انداخت و سرش را پایین انداخت و وارد خانه شد. اخم کرده کفش هایش را به کناری زد و زیر لبی سلام کرد. حضور خانواده اش را توی سالن احساس می کرد. راه افتاد سمت اتاقش که صدای جدی مادرش او را متوقف کرد:
- افتخار نمی دیدن آقا پویان؟
لحن مادرش واقعا شوکه اش کرد. در جدی ترین لحظات زندگی اش هم لحن مادرش را اینطور نشنیده بود. سرش را بالا گرفت و به مادرش نگاه کرد. رد سرخی هر دو چشمش را پوشانده بود. حاج منصور هم بود و البته پریا که با سری پایین نشسته بود. پویان نگاه مرددی به پدرش انداخت. چیزی ته دلش می گفت مادرش ماجرای آیه را فهمیده ولی تاکید پدرش بر اینکه مادرش نباید چیزی بفهمد باعث می شد به این حسش اعتنایی نکند. برگشت و رو به مادرش با نگرانی گفت:
- مامان...کسی چیزیش شده؟
همین حرف کافی بود تا دوباره اشکش مادرش جاری شود. پویان حاج و واج به او و بعد هم پدرش نگاه کرد:
- بابا چه خبره اینجا؟
مادرش بین گریه گفت:
- یه عمر بچه بزرگ کن...یه عمر آبرو جمع کن آخرش هم اینجوری به باد بره...
و هق هقش بلند شد. پویان روی مبل مقابل مادرش آوار شد. مادرش همه چیز را فهمیده بود. دستی به صورتش کشید و به پدرش نگاه کرد و طلبکار گفت:
- مگه قرار نبود مامان چیزی نفهمه!؟
حاج منصور تیر او را نگاه کرد و بعد خیره به پریا ماند. پریا تا جایی که می شد سرش را پایین انداخت. پویان نگاه پدرش را دنبال کرد و به پریا رسید که سر به زیر نشسته بود. مادرش هنوز هق هق می کرد. نمی توانست بین دیده ها و شنیده هایش ارتباط برقرار کند. عصبی توپید:
- به منم بگین چه خبره!؟
پریا خودش را جمع کرد و نگاه ترسانی به پویان و بعد هم پدرش انداخت. حالش بد بود و هر لحظه ممکن بود زیر گریه بزند. از چشم های سرخش هم معلوم بود تا قبل از این همه بی کار نبوده. پویان با چشم هایی که حالا از شدت خشم بیرون زده بود به پریا نگاه کرد و حرص زده گفت:
- کار تو بود؟
چانه پریا لرزید. پویان با دیدن حالت او از جا بلند شد و داد زد:
- کار تو بود؟
مادرش گریه اش را رها کرد و از جا پرید:
- سرش داد نزن! 
پویان به مادرش نگاه کرد. چشم های مادرش خیس بود و حالا پریا هم به گریه افتاده بود. حاج منصور خیلی جدی به بحثی که داشت راه می افتاد خاتمه داد:
- بشین سر جات پویان! بشین ببینیم باید چه خاکی به سرمون کنیم!
پویان نگاه از مادرش گرفت و با همان چشم های سرخ شده از خشم و خیره به پریا روی مبل نشست. هنوز گیج بود و نمی فهمید پریا از کجا وارد این ماجرا شده است. دست مشت شده اش را روی زانویش گذاشت و خیره به میز ماند. اوضاع واقعا از کنترل خارج شده بود. ولی احساس می کرد مسئله آنقدرها هم مهم نبوده و پدرش زیادی دارد مسئله را بزرگ می کند. سرش را بالا گرفت و رو به پدرش گفت:
- بابا به خدا به پیر به پیغمبر هیچی نبوده...
مادرش با همان صدای لرزان گفت:
- پویان از نظر تو اتفاق چیه؟ باید چطور می شد تا بفهمی چیزی شده! ها پسرم؟
پویان لب هایش را به هم فشرد. چقدر بدبخت بود. تمام هم سن و سال های خودش چه فامیل چه دوستانش اهل هر فرقه ای بودند. هر کاری می کردند و کسی نمی فهمید. ولی او که به خیال خودش همه چیز را در نظر گرفته بود و مواظب بود کاری نکند که باعث آبرو ریزی شود از همه اوضاعش بدتر شده بود. آش نخورده و دهن سوخته! رو به مادرش گفت:
- مامان شما فکر می کنین بقیه چکار می کنن؟ همین میلاد که این همه قربون صدقه اش می ری برات بشمارم چندتا دوست دختر داره؟
مادرش با چشم هایی گرد شده نگاهش می کرد که او بی خیال ادامه داد:
- یا دختر داداشتون می دونی پارسال باباش از توی جاده شمال برش گردونده؟ با سه چهار تا پسر و دختر هم سن و سال خودش داشتن می رفتن شمال!
نسبیه خانم تقریبا سکته کرده بود. ولی پویان دیگر خسته شده از این همه پنهان کاری، از اینکه همه بخاطر پدرش خیلی چیزها را از آنها پنهان می کرد که به حساب خودشان آبرویشان نرود.بعد رو کرد به پدرش و گفت:
- حاج منصور تو دیگه نگو نمی دونی پسر داداشت چه گندی بالا آورده؟ 
حاج منصور اخم کرد. پویان انگار که بهانه ای پیدا کرده بود برای چنگ انداختن به آن ادامه داد:
- حالا من شدم باعث آبرو ریزی؟ 
با این حرفش از جا بلند شد.
- آره من دوست دختر داشتم. زیادم داشتم. ولی هیچ وقت کاری نکردم که آبروی شما بره!
و راه افتاد سمت اتاقش. جلو در برگشت و به مادرش که هنوز انگار بهت زده بود نگاه کرد و گفت:
- خواستگاری هم نمی ام....چون هم آیه مخالفه هم من!
و وارد اتاقش شد و در را بست و به در تکیه داد. زورش را زده بود. خسته و بی رمق روی تخت نشست و دستش را روی صورتش کشید و به فرش مقابلش خیره شد. چند لحظه نگذشته بود که در اتاق آرام باز شد. پویان نیم نگاهی به در انداخت و وقتی پریا را دید، نفسی گرفت و دوباره به فرش خیره شد. پریا آرام از لای در تو خزید و آن را بست و همانجا به در تکیه داد. پویان دست توی جیبش کرد و موبایل پریا را بیرون کشید و سیم کارتش را در آورد و موبایل را به سمت او گرفت و گفت:
- بیا گوشیتو بگیر! مزدشم پرداختی!
پریا با صدایی لرزان گفت:
- داداش به خدا من نمی دونستم...
پویان موبایل را روی تخت پرت کرد و بی حوصله گفت:
- دیگه مهم نیست!
پریا آرام به سمت او آمد و با احتیاط کنار پویان نشست و گفت:
- تو مدرسه توی گوشی یکی از دوستام دیدم. 
و به نیم رخ پویان نگاه کرد که هنوز ساکت به رو به رو خیره شده بود. وقتی دید پویان حرفی نمی زند ادامه داد:
- نمی دونستم جریان چیه...فقط می خواستم...یعنی...چون تو گوشیمو گرفته بودی...می خواستم کاری کنم...
پویان برگشت و پریا را نگاه کرد. پریا لبش را گزید و سرش را پایین انداخت:
- به خدا نمی دونستم چی شده...اون دختره...
پویان وسط حرفش پرید:
- پاشو برو بیرون!
پریا دوباره بغض کرد. پویان موبایل را برداشت و به سمتش گرفت:
- بگیر...مگه برا همین این کارو نکردی...
- داداش...
- بگیرش...
پریا سری بالا انداخت و گفت:
- دیگه نمی خوامش...
پویان لبخند تلخی زد و گفت:
- مهم نیست بگیرش..
پریا دوباره اشکش راه افتاد:
- داداش به خدا ببخشید...من...من...
پویان نگاهش کرد و دستی به بازویش زد:
- بی خیال پریا!...مهم نیست...بالاخره که مامان می فهمید.
پریا با چشم هایی خیس نگاهش کرد. پویان شانه ای بالا انداخت و لبخند بی جانی زد. پریا با دست اشکش را گرفت و با تردید پرسید:
- این دختره...
پویان آرام گفت:
- آیه...
پریا زیر لب تکرار کرد:
- آیه!
و بعد گفت:
- اسمش قشنگه!
و به پویان خیره نگاه کرد. 
- پویان؟
- هوم؟
- دوسش نداری؟
پویان برگشت و با تعجب به پریا نگاه کرد. پریا خجالت زده دسته ای از موهایش را دور انگشتش پیچاند و گفت:
- به نظرم خوشکل بود!
پویان دوباره لبخند زد. پریا هم لبخند خجالت زده ای زد و گفت:
- چه جور دختریه؟
پویان خیره شد به روبه رو و به آیه فکر کرد. به چهره زیبای غم زده اش و به لبخند های نادرش. به کاری که برای نجات او کرد و به تلاش هایش برای خلاص کردن او از این مخمصه! آرام جواب داد:
- دختر...عجیبیه...خیلی هم...خاصه!
پریا با دقت گوش می داد. وقتی پویان سکوت کرد پرسید:
- پس چرا می گی نمی خوایش؟
پویان پریا را نگاه کرد و تنها گفت:
- می خوام بخوابم!
پریا چند لحظه برادرش را نگاه کرد و بعد از جا بلند شد و آرام به سمت در رفت که پویان صدایش زد:
- اینو نبردی!
پریا جلوی در برگشت و به گوشی توی دست پویان نگاه کرد:
- لازمش ندارم...باشه شاید...خواستی با آیه تماس بگیری!
و رفت. پویان لبخند کجی به حرف خواهرش زد و دوباره سیم کارت را سر جایش برگرداند. سوال آخر پریا هنوز توی ذهنش پررنگ بود!
- چرا آیه را نمی خواست؟

سه شنبه چهارم آذر
چقدر میترا خوش خیاله. فکر کرده من به این راحتی کوتاه می ام. فکر کرده من می شینم تا اون هر کاری دلش خواست بکنه. بتازون میترا خانم. حالا که آبروی منو بردی. منم هیچی برام مهم نیست. وایسا ببین چکار می کنم.




طبقه بندی: تندباد (بــ .ش)، 
[ شنبه 11 مرداد 1393 ] [ 11:36 ب.ظ ] [ بهـــــاره .ش ]
.: Blog Templates By : MihanTemp :.

درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User TEXT