تبلیغات
کاغذهای باطله - تندباد 19
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
پنجشنبه 2 مرداد 1393
نویسنده : بهـــــاره .ش
سلام به همگی طاعات قبول.

یه تبریکم بگم بایت چهارم شدن والیبال. خدایی بچه ها خیلی زحمت کشیدن. دمشون گرم ان شاالله به زودی زود روی سکوهای جهانی ببینیمشون!

مرسی از شما که می خونین و به من محبت دارین. جز شرمندگی حرفی ندارم برای گفتن!

مقابل پدرش نشسته بود و در سکوتی که دیگر خیلی آزار دهنده شده بود به او خیره نگاه می کرد. حاج منصور مدتی بود که بی قرار مقابل پسرش نشسته بود و با اخم هایی گره کرده به روبه رویش خیره شد بود. در مغازه بسته بود و کرکره تا نیمه پایین. پویان هر چقدر هم که می خواست خوش بین باشد نمی توانست. اوضاع کاملا غیر عادی و به شدت بودار بود. 
پویان آب دهانش را فرو داد و دوباره به پدرش که فقط تند تند دانه های تسبیحش را رد می کرد نگاه کرد. کمی توی جایش تکان خورد و بالاخره بی طاقت شد و آرام گفت:
- چیزی شده؟
نگاه حاج منصور که بالا آمد از چشمانش آتش می بارید. پویان که دهانش را باز کرده بود که ادامه حرفش را بزند از این نگاه پدرش کاملا خفه شد. حاج منصور تسبیحش را روی میز پرت کرد و دستی به صورتش کشید. کمی به جلو خم شد و دست هایش را روی میز توی هم قلاب کرد. مستقیم به پویان خیره شد و گفت:
- یک بار می گم خوب گوش می کنی...
پویان بی حرف به چشمان پدرش که خشم و جدیت از انها فوران می کرد خیره شد. حاج منصور ادامه داد:
- باهات حرف زدم اتمام حجت کردم. ولی خودت کارو کشوندی به اینجا...
پویان بی خبر از همه جا دهان باز کرد:
- بابا...
صدای حاج منصور بالا رفت:
- وسط حرفم نمی پری...تا آخرین کلمه خفه خون می گیری...آخرشم می گی چشم و گورتو گم می کنی...
اخم های پویان در هم رفت. دستش روی زانوهایش مشت شد و این بار سرش را پایین انداخت و ساکت شد. حاج منصور به اخم های در هم پویان نگاه کرد و انگشت اشاره اش را به سمت او نشانه رفت و گفت:
- می ری به این دختره زنگ می زنی می گی به خانواده اش بگه می خوایم بیایم خواستگاری...
سرش پویان انگار که فنری از جا در برود بالا پرید. می خواست چیزی بگوید ولی حروف توی گلویش گیر کرده بودند. حاج منصور ادامه داد:
- باید این گند هر چه زودتر جمع بشه...
بعد انگار که انرژی اش ته کشیده باشد. آه کشید و صورتش را بین دست هایش پنهان کرد. پویان هنوز بهت زده به پدرش نگاه می کرد. بی خبر از همه جا مغزش هم انگار قفل کرده بود. حاج منصور با یک حرکت دست هایش را برداشت و ناگهان به سمت او خیز برداشت و گفت:
- یک کلمه از این گند کاریت به مادرت نمی گی...
و بلند تر داد زد:
- فهمیدی؟ 
پویان این بار با سرعت از جا بلند شد. همین حرکتش باعث شد حاج منصور هم از جا بپرد. 
- شما چی دارین می گین؟ کدوم دختره؟ من چکار کردم؟ چرا باید بریم خواستگاری...این کارا یعنی چی؟
حاج منصور این بار از کوره در رفت:
- خبر نداری؟ نمی دونی؟ پس این دختره آیه کیه؟ هان تو بگو؟ ما با هم حرف نزدیم؟ من نیومدم و از نخواستم همه چیزو بگی...تو چی گفتی؟ گفتی یه بار فقط با آیه جلو دانشگاه حرف زدی؟ همین؟ 
پویان بهت زده یک قدم عقب رفت ولی از موضعش کوتاه نیامد:
- آره...گفتم که...
- بس کن پویان! بس کن!
و موبایلش را برداشت و چیزی را آورد و به سمت پویان گرفت و گفت:
- یه بار فقط جلو دانشگاه باهاش حرف زدی؟ باهاش رابطه ای نداشتی؟
پویان خیره به موبایل پدرش لال شده بود. آیه بود که آویزان بازویش شده بود و جمعیتی که سوت می زد و می خندید. و خودش با آن لبخند مغرورانه که به آیه خیره شده بود. دست حاج منصور لرزید. موبایل را روی میز انداخت و پشت به پویان ایستاد. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که به خودش مسلط شد. 
- زنگ بزن بهش...بگو...
پویان وسط حرفش پرید:
- بابا به خدا رابطه ای نبوده...
حاج منصور برگشت:
- نبوده؟ پس این یارو چی می گه که مدام زنگ می زنه؟ چی می گه آبروی دخترشو توی کل فامیل و محل بردی؟ 
- بابا من...
حاج منصور به اعنتا به تلاش پویان حرص زده گفت:
- فکر کردی من همین جوری یه چیزی می گم؟ یکیو فرستادم ته توی ماجرای دختره رو در بیاره! می دونی چی شنیدم؟ می دونی پویان؟
پویان با چشم هایی گرد شده و میخکوب شده از حرف های پدرش فقط نگاهش کرد:
- همه گفتن تو مدام دور و بر دختره بودی...همه گفتن دختره سرش توی کار خودش بوده...همه گفتن یهو دختره اومده آویزون تو شده....همه گفتن یهو رابطه اتو باهاش قطع کردی...همه گفتن یهو ازش فراری شدی...حتی دوستت محمد گفته تو بهش گفتی این دختره یه مشکل داره باهاش رابطه نداشته باشه...پویان...این دختر این حالتای تهوعش...
و صدایش آرام شد و شکست:
- تو چکار کردی؟
پویان با بی قراری پا به پا شد:
- هیچی نبوده...به خدا...
حاج منصور داد زد:
- قسم نخور!
- پویان لب هایش را به هم فشرد...من اون بارم گفتم...
- نه پویان اون بارم دروغ گفتی...گفتی کاری به این دختر نداری...من اومدم باهات اتمام حجت کردم گفتم هر کدومو می خوای بگو از راهش بریم...ولی تو زیر آبی رفتی...دروغ گفتی بچه..دروغ...حالا نگاه کن اینقدر بدبخت شدم که فیلم کارای پسرم می رسه به دستم...
- بابا...
- همین که گفتم...می ریم خواستگاری...
- ولی بابا...
- حرف نزن پویان...حرف نزن...آبروی چندین ساله ام رفت. اینقدر حواسم به زندگیم بود. این همه حواسم بود حلال و حروم نشه...این همه...
و روی صندلی اش آوار شد:
- حالا باید عروسم...دختری باشه که...
پویان ترسید. نمی خواست پدرش به آیه توهین کند. تند بین حرفش پرید و با لحنی جدی گفت:
- بابا حواست باشه یک کلمه در مورد این دختر ناحق نگی...این دختر پاک تر از این حرفاست...
حاج منصور کمی متعجب و کمی با تردید پویان را نگاه کرد. پویان بیشتر اخمش را توی هم کشید و گفت:
- این فیلم یه سو تفاهمه...آیه اون دختری نیست که شما توی این فیلم می بینید...آیه یه دختر خاصه..
نمی دانست چه بگوید. اصلا پدرش حرف هایش را درباره آیه باور می کرد؟ 
- بابا آیه...
نمی توانست حرفی بزند...گفتنش فایده که نداشت اوضاع را خراب تر هم می کرد. قدمی عقب رفت و آرام تر ادامه داد:
- آیه کاری نکرده...اون...
و ساکت شد. به آیه فکر کرد که تمام مدت سعی کرده بود از او محافظت کند. دستی به صورتش کشید و مستاصل روی صندلی آوار شد. نگاه ناامیدش را به پدرش دوخت و گفت:
- اون...دختر خوبیه بابا!
حاج منصور با تردید به پویان نگاه کرد و بعد سری تکان داد و گفت:
- این حرفا چیزی رو تغییر نمی ده! من دیگه نمی تونم منتظر باشم یکی دیگه زنگ بزنه و برام از شاهکارای پسرم بگه...نمی تونم بشینم و ببینم دارن پسرمو به هزار تا کار متهم می کنن...جریان هر چی بوده باید همه چیز تمام شه...باید این اتفاق بیافته...
پویان با بیچارگی به پدرش نگاه کرد:
- بابا این کارو نکن...این زندگی منه...
حاج منصور دستش را روی میز کوبید و گفت:
- زندگی تو به زندگی ده تا آدم دیگه هم وصله پسریه نفهم...تو با این کارت گند زدی به زندگی خودت و همه...
پویان این بار عصبی داد زد:
- ولی من کاری نکردم...
حاج منصور هم بلندتر داد:
- همین که گفتم...بهش زنگ بزن...بگو قراره بیایم خواستگاری...تمام!
پویان لب هایش را بهم فشرد. لگدی به صندلی زد و با قدم هایی بلند از پدرش دور شد. در را باز کرد و از زیر کرکره پایین آمده رد شد و حاج منصور فقط قدم های تند او را دید که از مغازه دور می شد. 





نوع مطلب : تندباد (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT