تبلیغات
کاغذهای باطله - تندباد16
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
جمعه 30 خرداد 1393
نویسنده : بهـــــاره .ش
یک امتیازم یک امتیازه....نه!

ان شاالله که والیبال و فوتبال هر دو تا گل بکارن! 

حاج منصور پشت میزش نشسته بود. شاگردش داشت چند تا جام و کاسه نقره کار دست را به مشتری هایش نشان می داد که گوشی اش زنگ خورد.  نگاهی به شماره طویل روی صفحه انداخت و گوشی را جواب داد:
- الو؟
- به به حاج منصور!
حاج منصور اخم کرد به لحن پر از تمسخر پشت تلفن و با تردید پرسید:
- شما؟
- یه بنده خدا!
- کارتون؟
- می خواستم بگم سرتو کردی زیر برف و از دور و برت خبر نداری...یه خورده بیشتر مواظب پسرت باش!
و قبل از اینکه حاج منصور بتواند جوابی بدهد قطع شد. با تردید و تعجب به گوشی اش نگاه کرد و شماره را خواند.
- از تلفن عمومی زنگ زده!
شاگردش مقابل میزش ایستاده بود و داشت نگاه می کرد:
- حاج آقا...بفرما حساب کنید.
حاج منصور اخمش را جمع کرد و به زن و مرد جوانی که مقابلش ایستاده بودند نگاه کرد. مرد کارت را روی میز سر داد و حاج منصور با چشم به شاگردش اشاره کرد و گفت:
- قابل نداشت!
و شاگردش کارت را برداشت و به سمت کارت خوان رفت. وقتی مشتری ها از مغازه بیرون رفتند حاج منصور بالاخره فرصت پیدا کرد تا درباره تلفنی که به او شده بود فکر کند. ذهنش حسابی مشغول شده بود. 
- این پسره داره چکار می کنه؟
دستی به صورتش کشید و گوشی اش را برداشت و شماره پویان را گرفت. بعد از یکی دو بار زنگ خوردن صدای آرام او را شنید:
- سر کلاسم حاجی...اومدم بیرون زنگ می زنم!
و تماس قطع شد. حاج منصور نفسی گرفت و به ساعت نگاه کرد. تا ظهر یک ساعتی مانده بود. گوشی را روی میز پرت کرد و متفکر به صندلی تیکه داد. نگران شده بود. گاهی می فهمید که پویان زیر آبی می رود. ولی فکر نمی کرد کار خاصی بکند. یعنی زیادی به او اطمینان داشت. 
تا پویان به او زنگ بزند فکرش مشغول بود و کلا مغازه را به شاگردش سپرده بود. وقتی گوشی اش زنگ خورد و اسم پویان روی صفحه افتاد با اخم کم رنگی جواب داد:
- الو؟
- سلام بابا...چی شده؟ کاری داشتین؟
حاج منصور نفسی گرفت و گفت:
- نه کار خاصی نداشتم. می خواستم ببینم اوضاع مرتبه؟ مشکلی چیزی پیش نیامده؟
صدای پویان متعجب بود:
- همه چی مرتبه! چطور مگه؟ چیزی شده؟
حاج منصور مکثی کرد و گفت:
- نه...چیزی نشده...کاری نداری؟
صدای پویان پر از تردید شد:
- مامان و پری خوبن؟ طوری که نشده؟
- نه بابا گفتم که می خواستم یه سراغی ازت بگیرم...تا کی کلاس داری؟
- تا عصر دانشگاهم...
- باشه برو به کارت برس...خداحافظ!
- خداحافظ!
تماس که قطع شد. پویان هنوز متعجب به گوشی اش نگاه می کرد. یادش نمی آمد پدرش غیر از مواقع خاص با او تماس گرفته باشد. لااقل نه زمانی که دانشگاه بود. شاید وقت هایی که بیشتر بیرون می ماند زنگی می زد و سراغش را می گرفت. راستین بود که زد به شانه اش و گفت:
- چکار داشت؟
پویان توی فکر برگشت سمت او گفت:
- هان؟
- گفتم چکار داشت؟
پویان شانه ای بالا انداخت و گفت:
- هیچی گفت می خواست ببینه اوضاع مرتبه!
راستین هم شانه ای بالا انداخت و گفت:
- حالا تو چرا این ریختی شدی؟
پویان متفکر گوشی اش را توی جیبش برگرداند و گفت:
- حاجی زیاد از این کارا نمی کنه!
و متفکر نگاهش را توی محوطه چرخاند. چشمش دنبال آیه می گشت. امروز سه روزی که پدر آیه مهلت داده بود تمام شده بود. لب هایش را روی هم فشرد:
- یه چیزی شده! یه اتفاقی افتاده که حاجی بی موقع به من زنگ زده اونم با اون لحن مشکوک!
لعنتی زیر لب گفت و برگشت و به راستین نگاه کرد و گفت:
- زنگ بزن به ستاره ازش بپرس آیه کجاست؟
راستین با چشم های گرد شده گفت:
- با آیه چکار داری باز؟
- راستین زنگ بزن...
راستین چند لحظه نگاهش کرد و بالاخره شماره ستاره را گرفت. پویان منتظر به دهان او خیره شده بود. وقتی راستین تماس را قطع کرد پویان با سرعت پرسید:
- خوب؟
- انتشاراته!
پویان بدون مکث راه افتاد سمت ساختمان فرهنگی. راستین صدایش زد:
- کجا؟
ولی پویان بدون توجه به او رفت. وارد سالن شد و با قدم هایی بلند خودش را به انتشارات رساند. از بین جمعیتی که پشت پیشخوان چوبی جمع شده بودند دنبال آیه گشت. دیدش که کنار یکی از دستگاه ها ایستاده بود و کپی می گرفت. چهره اش خسته و عرق زده بود. پویان از بین جمعیت رد شد و خودش را به پیشخوان رساند. آیه برگشت تا کپی ها را روی پیشخوان بگذارد که پویان را دید. نیم نگاهی به او انداخت و پول کپی ها را گرفت. بعد چرخید و به دختر دیگری که آنجا بود چیزی گفت و کیفش را برداشت و به سمت پویان آمد. پویان نگاهش کرد و گفت:
- بیا بریم جایی که بشه صحبت کرد!
آیه بدون حرف دنبال سرش راه افتاد. وقتی از انتشارات خارج شدند پویان منتظرش شد تا آیه کنارش قرار گرفت. آیه نگاهش کرد. چهره اش چیزی نشان نمی داد. ولی ته نگاهش نگرانی بود. 
- چی شده؟
پویان دست به جیب برگشت و نگاهش کرد:
- بریم بیرون!
آیه نگران دنبالش رفت. وقتی از ساختمان فرهنگی بیرون آمدند هم پویان حرفی نزد و آیه را دنبال خودش به جای خلوتی برد. بالاخره راضی شد و ایستاد و دست به سینه و اخم کرده به آیه نگاه کرد. آیه نگاهی به دور و برش انداخت و گفت:
- چی شده؟
پویان مستقیم به چشم های نگران آیه نگاه کرد و گفت:
- تو باید بگی چی شده! می دونی که امروز سه روزی که بابات مهلت داده بود تمام شده!
آیه نگاه نگرانش را دوخت توی چشم های پویان و گفت:
- می دونم...ولی...
- آیه امروز بابام زنگ زد!
چشم های آیه برای یک لحظه گرد شد:
- حرفی زد؟ 
پویان سری تکان داد و گفت:
- نه ولی این زنگ زدن بی موقعش منو نگران کرد. بابام تا کاری نداشته باشه با من تماس نمی گیره...امروزم زنگ زد و فقط احوالمو پرسید...
آیه هنوز به دهان پویان خیره بود:
- خوب...دیگه!
- همین...ببین شاید برای تو این زیاد مهم نباشه ولی من که بابامو می شناسم این تلفنش یه جوری بود!
و حالا او منتظر به آیه نگاه می کرد. آیه سرش را پایین انداخت و گفت:
- نگران نباش امروز حتما می رم دیدن بابا.
پویان دستی به صورتش کشید و به سمت آیه خم شد و گفت:
- یعنی این چند روز باهاش حرف نزدی؟
آیه نیم نگاهی به پویان انداخت و دوباره نگاهش را دوخت به زمین و گفت:
- می خواستم نشد!
پویان عصبی تقریبا داد زد:
- نشد؟ اینجوری می خواستی همه چیزو درست کنی؟ می دونی اگه بابام بفهمه چی می شه؟
آیه نیم چرخی زد و آهی کشید و گفت:
- مهمون داشتن. خواهر....خواهر میترا اومده...امروز می رم در خونه اشون...هر جور شده باهاش حرف می زنم...قول می دم درستش کنم!
و ساکت شد. پویان یک لحظه از رفتار خودش شرمنده شد. چرا داشت تمام حرصش را سر این بیچاره خالی می کرد. نگاهی به چهره غم زده آیه انداخت. لبش را تر کرد و برای راست و ریست کردن اوضاع گفت:
- حالا شایدم من زیادی حساس شدم...شایدم تلفن بابام...هیچ دلیل خاصی نداشته...
آیه سر تکان داد و گفت:
- دیگه کاری با من نداری؟
پویان نگاهش کرد. چهره اش از غصه خاکستری شده بود. دلش می خواست چیزی بگوید و از دل او در بیاورد ولی نتوانست فقط یک کلمه گفت:
- نه!
آیه چرخید و همان جور که دور می شد گفت:
- خداحافظ!
و رفت. پویان اینقدر ایستاد تا آیه پشت ساختمان از دیدنش پنهان شد.
**
حاج منصور با دستانی لرزان گوشی را توی دستش جا به جا کرد:
- آقا شما می فهمین چی دارین می گین؟
- بله!
- ببین اگه می خوای باج بگیری...باید بگم من بچه امو بهتر از تو می شناسم...
مرد با تمسخر بین حرفش پرید:
- واقعا؟ باشه منتظر باش یه مدرک توپ برات بفرستم...فیلم چطوره؟
دهان حاج منصور خشک شد. این مرد چه می گفت. پویان پسر او دختری را بی آبرو کرده بود و تازه فیلمش هم بود! با صدایی لرزان گفت:
- برو آقا...برو با آبروی مردم بازی نکن...بچه من نون حلال خورده...
- باشه...پس امروز ازش بپرس آیه کیه!
و دوباره تماس قطع شد. با دستانی لرزان گوشی را قطع کرد. امکان نداشت. امکان نداشت این حرف ها درست باشد. دستی روی چشم هایش کشید و دوباره گوشی اش را برداشت. نباید به این زودی حرف یکی را ندیده و نشناخته قبول می کرد. پای آبروی پسرش و خانواده اش در میان بود. نباید به این راحتی اجازه می داد کسی تهدیدش کند و از او باج بگیرد. به گوشی اش خیره شد. باید به پویان زنگ می زد؟ نه الان نه باید اول فکر می کرد. گوشی را روی میز انداخت و کلافه نگاهی به ساعت انداخت و شاگرش را صدا زد:
- حمید؟
- بله حاج آقا؟
کتش را از پشت صندلی برداشت و تنش کرد و گفت:
- من دارم می رم خونه. حواست باشه...شاید عصرم نیامدم!
حمید سری تکان داد و گفت:
- چشم حاج آقا!
و حاج منصور نگاهی روی میزش انداخت و گیج و سردرگم سوئیچ و موبایلش را برداشت و از مغازه بیرون زد. گیج گیج بود. از طرفی می ترسید حرف زدن با پویان باعث دریده شدن پرده ها بینشان شود و این کارش باعث شود پویان به اگر تا حالا هم خطایی نکرده باشد حالا بدون نگرانی خطا کند. و اگر واقعا کاری کرده باشد چه؟
کلافه سرگردم راه خانه را در پیش گرفت.





نوع مطلب : تندباد (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT