تبلیغات
کاغذهای باطله - تندباد 12
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
سه شنبه 13 خرداد 1393
نویسنده : بهـــــاره .ش
دو روز بود که وارد دانشگاه که می شد جرات نمی کرد نگاهش را بالا بگیرد. اینقدر به هم ریخته بود که بقیه هم شک کرده بودند. توی جمع دوستانش گیج می زد و حواسش کلا پرت بود. حس های عجیبی را تجربه می کرد. انگار که مرگ با داس بلندش پشت سرش ایستاده باشد. مدام فکر می کرد اگر نزدیک شدن به آیه مساوی با مردن باشد پس هنوز هم این اتفاق بعید نیست. از وقتی که آیه را جلوی خانه اش پیاده کرده بود ترس عجیبی به دلش افتاده بود. واقعا برای مردن هنوز جوان بود. 
شب تا صبحش هم کابوس دیده بود و از وحشت رو به رو شدن با آیه روز بعد را دانشگاه نرفته بود.کل روز را پیاده توی خیابان قدم زده بود تا خودش را قانع کند آیه خودش حواسش به همه چیز هست فقط باید همانجور که او خواسته از او دور بماند و اگر این کار را بکند هیچ اتفاقی نمی افتد. روز سوم بود که بالاخره به خودش جرات داد و راهی دانشگاه شد. مدتی بود که جلوی ورودی دانشگاه ایستاده بود و پا به پا می کرد. ازدست خودش شاکی بود. حرصی لگدی توی هوا پراند و به خودش غر زد:
- ترسوی الاغ..خود آیه گفت کاریت نداره. اگه می خواست بلایی سرت بیاد تاحالا اومده بود.
 - گندت بزنن. مجبور بودی به پر و پاش بپیچی که حالا اینجوری بشی!
دستی به صورتش کشید و به سمت در راه افتاد:
- راست می رم سر کلاس و دور آیه یه خط کت وکلفت قرمز می کشم! من هنور جوونم هزار تا آرزو دارم.
سری در تائید حرف خودش تکان داد و قدم تند کرد و مستقیم به سمت بلوک سی رفت. گاهی چشمانش ازکنترل خارج می شدو اطراف را می پائید. احساس می کرد هر لحظه قرار است از پشت به او حمله بشود. اینقدر از این ترسو بودن خودش لجش گرفته بود که می خواست سرش را توی دیوار بکوبد. چند تایی فحش هم آیه را مهمان کرد که این بلا را سرش آورده بود. وارد کلاس که شد یک لحظه احساس امنیت کرد. تا آیه را نمی دید هیچ اتفاقی نمی افتاد. 
دیدن راستین و دوستانش حالش را بهتر کرد. کلاس و شوخی های مسخره همیشگی کم کم آیه را از ذهنش برد و باعث شد بین دو کلاس با حال بهتری وارد محوطه بشود. کنار راستین و بقیه بچه ها ایستاده بود که ستاره و نسیم هم پیدایشان شد. با دیدن آنها  انگار دوباره همه چیز توی ذهنش تازه شد. مضطرب به اطراف نگاه کرد. راستین که از این حرکت پویان برداشت دیگری کرد و با پوزخند رو به ستاره گفت:
- اون دوستتون کجاست؟
ستاره با تعجب پرسید:
- کدوم؟
پویان با وحشت نگاهش کرد. دلش می خواست مشتش را توی دهان راستین بکوبد. ولی راستین بی خیال ادامه داد:
- آیه!
ستاره شانه ای بالا انداخت و به نسیم نگاه کرد. نگاه مضطرب پویان بین نسیم و آیه در گردش بود که نسیم گفت:
- از شنبه که یهو عین دیوونه ها از کلاس صبوحی زد بیرون دیگه نیامده!
راستین سری تکان داد و گفت:
- بچه ها یه چیزایی درباره اش می گن. فکر کنم شیزوفرنی چیزی داشته باشه!
پویان نگاهی به آنها انداخت و بالاخره لب باز کرد:
- نیامده؟
ستاره شانه ای بالا انداخت و گفت:
- نه!
پویان ناخودآگاه نفس راحتی کشید. یک لحظه قسمت بدجنس ذهنش گفت:
- خدا کنه کلا نیاد!
راستین که نگاهش به چهره نگران پویان بود با بدجنسی تمام گفت:
- نگرانشی؟
پویان اخم کرد و به راستین گفت:
- مسخره نشو! من چی گفتم مگه!
ستاره هم نگاه مشکوکی به پویان انداخت و گفت:
- نگو که چشمت دنبال او دختره دیوونه است!
پویان پوفی کرد و گفت:
- راستین داره مسخره بازی در میاره من هیچ کاری با آیه ندارم.
بعد هم برای تمام کردن بحث راه افتاد و به سمت کلاسش رفت. ولی یک سوال موذی توی ذهنش اذیتش می کرد:
- آیه کجاست؟
برای عصر با آیدا قرار گذاشت و سعی کرد رابطه اش را با او گسترش دهند. واقعا هم به او خوش گذشت. با هم رفتند سینما. توی آن سرما بستنی خوردند و آیدا از شیطنت های دوران دبیرستانش گفت و کلی خندیدند. وقتی شب رفت خانه حالش به کلی خوب شده بود. قرار نبود اتفاقی برای او بیافتد. قرار نبود جوان مرگ بشود و ناکام بماند. زیادی ترسیده بود. و همین فکرها بود که حالش را خوب کرد. استاد صبوحی هم که سرحال شاداب تمام هفته کلاس هایش را آمده بود پس شاید اصلا به قول راستین آیه یک بیمار روانی باشد و تمام این حرف هایش بی سر وته!
جمعه را هم با آیدا و گذراند و شنبه صبح سرحال رفت دانشگاه کرد. انگار نه انگار که هفته پیش از آیه چه حرف هایی شنیده است. 
با راستین و بقیه توی محوطه ایستاده بودند. هوا داشت کم کم سرد می شد. فرهاد موتورش را رد کرده بود و می خواست ماشین بخرد.محمد دست به جیب غر می زد که چرا سرما وسط محوطه ایستاده اند. پویان دست به جیب به غر زدن های محمد نگاه کرد و گفت:
- بچه ها چند وقته یه خلوت مردونه نداشتیم!
نیش فرهاد باز شد. 
- نه بابا...باز می خوای بی جنبه بازی در بیاری..
پویان با اخم نگاهش کرد و گفت:
- من بی جنبه ام یا این؟
و با دست راستین را نشان داد. محمد که تا چانه توی یقه کاپشنش فرو رفته بود خنده کنان گفت:
- راستین که خدای سوژه اس...وقتی کله اش گرم می شه اینقدر حرف می زنه که سر آدم می ره!
پویان لب هایش را به هم فشرد و با خنده خفه ای به راستین نگاه کرد:
- خدایی تابلو می شی!
راستین برای جبران تمسخر پویان گفت:
- خدا رو شکر من از ترس بابام نباید خودمو قایم کنم!
کنایه اش به هدف خورد و اخم پویان توی هم رفت. خنده محمد تمام شد و فرهاد خیره خیره به راستین نگاه کرد.راستین که خودش هم از حرفی که زده بود پشیمان شده بود شانه ای بالا انداخت و گفت:
- بی خیال یه چرتی گفتم!!
پویان پوفی کرد و رو گرداند که با دیدن آیه یک لحظه هوا توی شش هایش گیر کرد و به سرفه افتاد. آیه رنگ پریده و بی حال به سمت بلوک سی می رفت. وقتی از کنار آنها گذشت تازه پویان فهمید تمام مدت عضلاتش را منقبض کرده است. محمد بود که از روی شانه فرهاد سرک کشید و آیه را با نگاهش دنبال کرد و گفت:
- آیه نبود؟
راستین هم نیم چرخی زد و او را نگاه کرد و گفت:
- خودش بود!
و برگشت و به پویان نگاه کرد. پویان کلا خودش را به آن راه زد و گفت:
- بریم یخ زدیم اینجا!
و زودتر از بقیه راه افتاد. بقیه نگاهی به هم انداختند و دنبالش راه افتادند. محمد بود که پرسید:
- دیگه تو نخش نیستی؟
پویان باز هم خودش را به آن راه زد:
- تو نخ کی؟
محمد با ابروهای بالا رفته به فرهاد و راستین نگاه کرد و گفت:
- آیه!
پویان نگاهش را به رو به رو دوخت و گفت:
- نه خیلی وقته دیگه کاری به کارش ندارم. خودت که می دونی الان با آیدا هستم!
محمد آهانی گفت و ساکت شد. بعد از یک مکث کوتاه جراتی به خودش داد و گفت:
- من از همون اول ازش خوشم اومد!
پویان باز هم نگاهش به رو به رو بود. محمد به حرفش ادامه داد:
- می خوام شانسمو امتحان کنم!
پویان در بلوک را باز کرد و در حالی که وارد می شد گفت:
- به من چه! چرا اینا رو به من می گی؟
محمد با دقت به پویان نگاه کرد و گفت:
- هیچی همین جوری!
و چهار نفری وارد کلاس شدند. تمام مدت کلاس حواسش را داد به استاد و جزوه برداشت. یادش نمی آمد در طول تحصیلش این همه با دقت جزوه نوشته باشد. آخر کلاس راضی از کارش بدنش را کش داد و وسایل را جمع کرد. وقتی از جا بلند شد با دیدن چهره متعجب دوستانش به دور و بر خودش نگاهی انداخت و گفت:
- چتونه؟
راستین شانه ای بالا انداخت و گفت: 
- متحول شدی؟
- هوم؟
فرهاد هم متفکر ادامه داد:
- جزوه می نویسی؟ اونم ترم آخری؟
پویان نگاه بی تفاوتی به آنها کرد و گفت:
- خوبه خودتم می گی ترم آخر. نمی خوام ترم آخری واحد بندازم. 
بعد هم راه افتاد سمت در و برگشت و به آنها که هنوز همان جا میخ شده بودند و گفت:
- چرا نمی این؟
و متعجب نگاهشان کرد. راستین نگاهی به او و بقیه انداخت و در حالی که به سمت او می رفت گفت:
- خدا کنه راست بگی!
آن دوتا هم بالاخره به خودشان تکانی دادند و پشت سر پویان  راستین از کلاس خارج شدند. پویان دست به جیب به سمت بوفه می رفت که محمد گفت:
- شما برین من می آم!
پویان سرش را بلند کرد و نگاهی به او انداخت. راهش را کج کرده بود و از آنها دور می شد. پویان مسیرش را دنبال کرد. آیه روی نیمکتی دورتر نشسته بود و سرفه می کرد. پویان نگاهش را چرخاند که با نگاه کنجکاو راستین و فرهاد مواجه شد. 
- بریم دیگه...چرا وایسادین؟
و راهش را گرفت و صاف وارد بوفه شد. فرهاد شال گردنش را صاف کرد و به راستین گفت:
- این یه مرگش شده!
راستین سر تکان داد که فرهاد ادامه داد:
- هر چی هم هست مربوط به اون دختره اس!
هر دو برگشتند و به محمد نگاه کردند که حالا کنار آیه روی نیمکت نشسته بود. 
آیه سرفه اش را توی دستماش پنهان کرد و سوالی به محمد که کنارش نشسته بود نگاه کرد. محمد نگاهی به چهره بیمار آیه انداخت و گفت:
- سرمای بدی خوردی نه؟
آیه سری تکان داد و با صدایی که حسابی گرفته بود گفت:
- بله..
و وقتی دید محمد هنوز ساکت است آرام گفت:
- با من کاری داشتین؟
محمد تکانی خورد و نگاهی سمت بوفه انداخت و گفت:
- با پویان تا کجا پیش رفتی؟
آیه دوباره به سرفه افتاد و بعد از اینکه آرام شد گفت:
- یعنی چی؟
محمد به سمت او خم شد و حالا چشم های متعجب آیه با آن رنگ طوسی و خط های سرخ ناشی از بیماری درست مقابلش بود. به خودش اعتراف کرد آیه چشم های گیرایی دارد. بدون اینکه نگاهش را از چشم های بگیرد گفت:
- منظورم اینه تا کجا جلو رفتین...توی دوستیتون...
آیه خودش را عقب کشید و اخم کرد:
- ما رابطه ای با هم نداشتیم؟
محمد هم اخم کوچکی کرد و عقب کشید. متفکر به زمین خیره شد و بعد دوباره به آیه نگاه کرد:
- یعنی می خوای بگی تمام مدت پویان الکی دور و بر تو می پلکید؟
آیه با این حرف از جا بلند شد:
- ببینید آقا...من و ایشون هیچ وقت هیچ رابطه ای با هم نداشتیم.
محمد از جا بلند شد و با لحن آرامی گفت:
- باشه...باشه...ناراحت نشو...ببین برام مهم نیست...یه جورایی ازت خوشم اومده...
آیه یک قدم عقب رفت. محمد به سمتش رفت و با همان لحن صلح جو و دوستانه ادامه داد:
- یه فرصت بهم بده...شاید با هم کنار اومدیم...هوم؟
آیه هنوز متعجب نگاهش می کرد که محمد گفت:
- خودت که گفتی ماجرایی با پویان نداشتی...البته از پویان که پرسیدم تقریبا همینو گفت...
نگاه آیه کمی تغییر کرد و آرام پرسید:
- چی گفت؟
محمد دست به جیب شد و با دقت به آیه نگاه کرد و گفت:
- ازش پرسیدم می خوام به تو پیشنهاد بدم اون گفت مشکلی نداره...
آیه سری تکان داد و به زمین خیره شد. بعد سرش را بالا گرفت و به محمد که منتظر به او نگاه می کرد چشم دوخت و گفت:
- چرا من؟
محمد شانه ای بالا انداخت و گفت:
- از همون بار اول که دیدمت از اینکه جنبه داشتی و مثل بقیه دخترا بخاطر یه شوخی لج و لج بازی راه ننداختی ازت خوشم اومد...
آیه باز سر تکان داد و این بار فاصله ای که اینجاد کرده بود را پر کرد و مقابل محمد ایستاد. کمی پا به پا شد و بعد سرش را بلند کرد و به او نگاه کرد و گفت: 
- میشه فکر کنم؟
چشم های محمد خندید و لبخند کم رنگی روی لب هایش آمد. سری تکان داد و موبایلش را بیرون کشید و گفت:
- پس شماره اتو بده!
آیه موبایلش را از جیبش بیرون کشید و گفت:
- شما شماره تو بده! من گفتم فکر می کنم...بهت خبر می دم!
محمد کمی پکر شد ولی بالاخره رضایت داد. موبایلش را توی جیبش برگرداند و گفت:
- باشه.....بزن!

شنبه یازدهم آبان
نمی دونم چرا این کارو کردم. من که نباید به کسی نزدیک شم. من که می دونم آخرش چی میشه؟ گرچه هیچ حسی به محمد ندارم. اگه قبول کنم پویان چی می گه؟ فکر نمی کنه بهش دروغ گفتم؟ شایدم لج کنه و رازمو به همه بگه؟! یعنی این کارو می کنه؟ چرا این کارو کردم؟





نوع مطلب : تندباد (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT