تبلیغات
کاغذهای باطله
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
این پستو از ولایت خونه مامان اینا با لپ تاپ آبجی نوشتم. ویرایشم نشده.

- بی خیال پسر!
پویان دست به جیب و پکر فقط شانه ای بالا انداخت. راستین دوباره مشتی به شانه اش زد و گفت:
- اگه قراره این جوری بیای اصلا نیا!
پویان پوفی کرد و گفت:
- راستین ول کن تو رو خدا. حال ندارم.
راستین سری تکان داد و گفت:
- این دختره دیگه از کدوم جهنمی پیدا شد.
پویان کلافه غر زد:
- راستین میشه بی خیال من شی؟!
- نه نمی شه. بابا ستاره کلی مخ دختره رو شستشو داده بیاد دیدن جناب عالی اونوقت تو عین این مادر مرده ها راه افتادی اومدی که چی؟ همون اول می گفتی نیستی دیگه؟
پویان قدم تند کرد و بدون اعتنا به غرغر کردن های راستین راهش را کشید و مستقیم وارد کافی شاپی شد که باستاره و دوستش قرار داشتند. راستین هم پشت سرش آمد و نگاهش را روی میزها چرخاند. گرچه بعید بود که آمده باشند. پویان بی اعتنا یکی از میزها را انتخاب کرد و نشست. راستین هم بدون هیچ حرفی کنارش جا گرفت. پویان با دست های گره کرده به میز خیره شده بود که راستین گفت:
- اومدن!
پویان بی حوصله سرش را به سمت ورودی چرخاند. با دیدن دختر ناخودآگاه ابروهایش بالا پرید. راستین از عکس العمل پویان نیشش باز شد و گفت:
- یه چیزی بود ستاره می گفت بیای ضرر نمی کنی!
پویان دست زیر چانه سرتاپای دختر را بررسی کرد. قیافه زیبایی داشت و تیپش هم حسابی بود. راستین زد به شانه اش و گفت:
- بابا ضایع نکن!
پویان بی اعتنا به راستین خوب دختر را بررسی کرد. شاید بهتر بود آیه را فراموش می کرد. هیچ وقت برای جلب توجه یک دختر این همه وقت صرف نکرده بود. باید به خودش می قبولاند که با آیه به جایی نمی رسد. با رسیدن ستاره و دوستش به آنها هر دو بلند شدند. ستاره با لبخند با راستین دست داد. راستین بدون اینکه دستش را رها کند او را به سمت صندلی کنار خودش کشید. دوستش هم سلام کرد. راستین رو به ستاره گفت:
- ستاره جان معرفی نمی کنی؟
ستاره به دوستش اشاره کرد و گفت:
- آیدا دوستم!
و رو به پویان کرد و گفت:
- پویان و راستینم که بهت گفته بودم.
آیدا لبخند آرامی زد و با پویان دست داد. انگار او هم داشت پویان را بررسی می کرد و پویان خدا را شکر کرد که به زور راستین به قیافه اش رسیده بود. گرچه هنوز از برخورد دیروز آیه پکر بود ولی با دیدن آیدا ناراحتی هایش را کنار زد و به آیدا دست داد.
همه چیز خوب پیش رفته بود. آیدا از پویان خوشش آمده بود و این را با نگاه به ستاره فهماند. ستاره هم با لبخند به او نگاه کرد و به راستین چشمکی زد. نیش راستین هم باز شد.
**
ساعت از یازده گذشته بود که وارد خانه شد. با دیدن پدرش جلوی تلویزیون با خوشی سلام کرد:
- سلام حاجی جون!
حاج منصور برگشت و نیم نگاهی به ساعت انداخت و گفت:
- سلام بابا خسته نباشی!
پویان دستی روی سینه اش گذاشت و گفت:
- مونده نباشی حاج منصور.
حاج منصور دوباره نگاهی به ساعت انداخت و دوباره به پویان خیره شد. پویان خودش می فهمید. که پدرش از دیر کردنش هیچ راضی نیست برای همین روی مبل ولو شد و گفت:
- پدرمون در اومد تا این پروژه رو راست و ریست کردیم.
مادرش و پریا از آشپزخانه خارج شدند. پریا با تمسخر به پویان نگاه می کرد. پویان با دیدن مادرش از جا بلند شد و گفت:
- کوچیک حاج خانم!
نسبیه خانم روی مبل نشست و گفت:
- مامان جان خودتو این همه خسته نکن.
صدای پوزخند پریا این بار بلندتر بود. پویان تیز نگاهش کرد و در جواب مادرش گفت:
- نمی شه مامان. ترم آخرم کلی کار ریخته سرم.
پریا سینی چای را روی میز جلوی او گذاشت و زیر لب گفت:
- بله ترم آخره پروژ های دوست دختراش زیاد شدن!
پویان لگدی به پای او زد که آخ پریا درآمد:
- چته؟
پویان خم شد و چایش را برداشت و گفت:
- حواسم نبود.
و با نیشخند نگاهش کرد. چایش را سر کشید و بلند شد.
- شب همگی بخیر.
مادرش با تعجب گفت:
- شام چی؟
پویان به سمت اتاقش رفت و گفت:
- با بچه ها یه چیزی خوردم!
خوب در واقع این با هم دروغ نگفته بود. با راستین و ستاره و آیدا رفته بودند رستوران. سوت زنان وارد اتاقش شد. قبل از اینکه در را ببندد. پریا خودش را با حرص توی اتاق او انداخت و گفت:
- موبایلمو بده!
پویان در حالی که روی تخت نشسته بود و جوراب هایش را بیرون می کشید گفت:
- چیتو؟
پریا دسته موهایش را از روی پیشانی اش کنار زد و دست به سینه ایستاد و گفت:
- موبایلمو!
پویان جوراب هایش را گلوله کرد و زیر میز پرت کرد و خونسرد گفت:
- موبایل تو دست منه مگه؟
پریا حرصی نگاهش کرد:
- می خوای به بابا بگم؟
پویان دکمه های پیراهنش را باز کرد و با بی خیالی گفت:
- دقیقا چی رو؟
پریا یک قدم به او نزدیک شد و گفت:
- تو فکر کردی این چیزایی رو که می گی من باور می کنم؟ می دونم با دوستت بیرون بودی!
پویان پیراهنش را در آورد و تیشرتش را به سرش کشید و بی خیال گفت:
- خیلی هنر کردی که می دونی...معلومه من همیشه با راستین می رم بیرون.
پریا با چشمانی که حالا برق بدجنسی داشت گفت:
- نه اون دوستت جناب پویا خان...دوست دخترت!
پویان نگاهش کرد و گفت:
- الان چی بگم؟ آفرین که فهمیدی! حالا هم برو بیرون می خوام بخوابم!
پریا پایش را زمین کوبید و گفت:
- موبایلمو بده!
پویان به سمت او رفت. اخم کرده بازویش را گرفت و از اتا بیرون پرتش کرد و گفت:
- شب بخیر!
پریا بازویش را از دست او بیرون کشید و گفت:
- صبر کن بالاخره که بابا می فهمه. اونوقت باید ببینم چه دروغی سر هم می کنی!
پویان پوزخندی زد و گفت:
- برو بچه!
و در را بست. پریا از این همه خونسردی پویان به مرز انفجار رسیده بود.
- از خودراضی عوضی.
و بق کرده به سمت اتاقش رفت. حتی نمی توانست به پدر و مادرش حرفی بزند. دستش بسته بود. نمی توانست حرفش را ثابت کند. و اینکه مادرش فکر می کرد پویان فرشته است و اصلا خطا نمی کند. با این اوضاع هر چه که می گفت به ضرر خودش تمام می شد. اهی زیر لب گفت و وارد اتاقش شد.
**
روز بعد پویان سر حال رفت دانشگاه. شب قبل با آیدا چندتایی اس ام اس رد و بدل کرده بود. از آیدا خوشش آمده بود. لبخند به لب وارد دانشگاه شد. احساس می کرد حالش خوب است. قدم زنان به سمت بلوک می رفت که آیه را دید. یکی از بچه های دانشکده راهش را بسته بود و با او حرف می زد. پویان برای یک لحظه از دیدن این صحنه حالش گرفته شد. ولی بعد با یادآوری رفتار سرد آیه شانه ای بالا انداخت و بدون نگاه کردن به آنها دور شد. موقع وارد شدن برگشت و به آن سمت نگاه کرد. آیه اخم کرده داشت حرف می زد و پسر ول کن نبود. یک لحظه همانجا ماند. ولی با صدای راستین نگاه از آیه گرفت:
- چرا توی در گیر کردی؟
برگشت و به راستین نگاه کرد. محمد و فرهاد هم با نیش باز نگاهش می کردند. از قیافه شان معلوم بود همه چیز را می دانند. خنده ای کرد و وارد شد. ولی آخرین لحظه برگشت و دوباره همان جایی که آیه ایستاده بود را نگاه کرد. خبری نبود. لبش را جوید و به سمت دوستانش رفت.
کلاس تمام شده بود. راستین منتظر ستاره بود. محمد و فرهاد هم رفته بودند سراغ استاد. پویان به در کلاس ستاره نگاه کرد. با اینکه به خودش قول داده بود دیگر کاری به کار آیه نداشته باشد باز هم ناخودآگاه چشمش دنبال او می گشت. با آمدن ستاره و نسیم، راستین به سمت ستاره رفت ولی پویان به در کلاس خیره بود. کلاس تقریبا خالی شده بود و از آیه خبری نبود. لب هایش را بهم فشرد. صبح دیده بودش. یعنی کلاس نیامده بود؟
- پویان حواست کجاست؟
پویان نگاهش را از در کلاس گرفت. راستین کنجکاو نگاهش می کرد. پویان به سمتش رفت و با تعجب گفت:
- پس ستاره کو؟
راستین دست به سینه به او نگاه کرد و گفت:
- تو هپروتی. یه ساعتی رفتن. منم دارم هی صدات میکنم. ولی جناب عالی میخ شدی به در اون کلاس! نیست بابا نیست نیامده کلاس اصلا!
پویان اخم کرد:
- چی داره واسه خودت بلغور می کنی. من داشتم فکر می کردم!
- آره جون خودت!
- اصلا تو کیو می گی؟
- هیچ کس. بیابریم.
پویان سری تکان داد و پشت سرش راه افتاد. وقتی از بلوک خارج شد باز هم نگاهش به آیه افتاد. روی یک نیمکت نشسته بود و دو نفر مقابلش ایستاده بودند. راستین داشت وراجی می کرد که پویان بدون توجه به او اخم کرده راه افتاد همان سمتی که آیه نشسته بود. از همان فاصله هم می توانست استیصال او را ببیند. قدم هایش را تند کرد و مستقیم به سمت او رفت. نگاهش روی چهره دو نفری بود که با نیش باز مشغول حرف زدن با آیه بودند. یک قدم مانده به او کمی بلندتر از حد معمول گفت:
- اینجا چه خبره آیه؟
هر سه نفر برگشتند و به پویان نگاه کردند. آیه با دیدن او از جا بلند شد و سرش را پائین انداخت. دو نفری که تا آن لحظه متوجه پویان نشده بودند به خودشان آمدند. پویان قدم آخر را هم برداشت و کنار آیه ایستاد و چشم تو چشم آن دو نفر شد و گفت:
- می رین رد کارتون یا ماجرا رو بکشم به حراست.
آن دونفر کمی این پا و آن پا کردند.
- بریم!
پویان بی توجه به آن دونفر بازوی آیه را گرفت و بدون اینکه به او نگاه کند کشیدش و از آن دونفر که بهت زده به او نگاه می کردند دورش کرد. آیه همان جور که می رفتند به نیم رخ او خیره شده بود. خواست بازویش را از دست او خارج کند که پویان گفت:
- چند لحظه صبر کن!
وقتی از دید آن دو نفر خارج شدند بازوی او را رها کرد. آیه لبش را تر کرد و زمزمه کرد:
- من...
و مکث کرد. پویان مستقیم نگاهش کرد. انگار تازه داشت می فهمید چکار کرده است. دستی به صورتش کشید و به خودش گفت:
- من دارم چه غلطی می کنم؟
راستین بهت زده رسید:
- پویان؟
پویان برگشت و نگاهی به او انداخت. راستین اخم کرده لب زد:
- خیلی الاغی!
و نیم نگاهی به چهره مستاصل آیه انداخت و ادامه داد:
- ستاره گفت برای عصر دوباره با آیدا قرار گذاشته همو ببینید.
آیه سرش را پایین انداخت و پویان به راستین چشم غره رفت. ولی راستین بی اعتنا به او ادامه داد:
- این بار خودت تنها می ری!
آیه سرش را بالا گرفت و نگاهی به پویان انداخت و آرام گفت:
- خیلی ممنون که کمک کردین!
و خواست راهش را بکشد و برود که پویان صدایش زد:
- چی می گفتن؟
آیه نیم نگاهی به او و قیافه خصمانه راستین انداخت و با صدای لرزانی گفت:
- مهم نیست.
و تند دور شد. پویان با خم به سمت راستین چرخید که او هم شانه ای بالا انداخت و گفت:
- حقته! تکلیفت با خودت معلوم نیست.
پویان بی حواس به آیه که دور می شد نگاه کرد و گفت:
- نمی فهمم چرا اینقدر رو مخمه...ول نمی کنه!
و لگدی توی هوا پراند و چرخید و به سمت مخالفی که آیه رفته بود به راه افتاد. راستین هم پا تند کرد و خودش را به او رساند و گفت:
- خوب معلومه چون بهت پا نمی ده...چون به چیزشم حسابت نمی کنه!
پویان دلخور نگاهش کرد که راستین حق به جانب ادامه داد:
- خوب همینه دیگه...چرا دلخور می شی...به جون خودم نباشه به مرگ خودت اگه روز اول بهت پا داده بود الان اسمش یادت رفته بود.
پویان اخم کرده همان جور می رفت که راستین بازویش را کشید:
- کجا می ری؟ مگه کلاس نمی آی؟
- نه حالشو ندارم.
و راهش را کشید و رفت که راستین همان جور که پویان دور می شد داد زد:
- برا عصری بهت زنگ می زنم....می آی که؟
پویان چرخی زد و عقب عقب رفت و گفت:
- می آم.
و دوباره چرخید و از دانشگاه بیرون زد.

سه شنبه سی ام مهر
اوضاع داره بد می شه. نمی دونم چکار کنم. امروزم یه عالمه شماره گیرم اومد. دانشگاه هم داره بد می شه. هر روز که وارد دانشگاه می شم باید طعنه ها و مسخره کردن ها رو بشنوم. نباید خسته بشم. تقصیر پویان نبود. تقصیر خودم بود. نباید اونجوری می رفتم آویزونش می شدم. ولی مجبور بودم. باید یه فکر دیگه ای می کردم. پویان پسر خوبیه. امروز بهم کمک کرد...اول فکر کردم نباید این کارو می کرد...ولی خوبه دیگه به من کاری نداره...آیدا هست!





طبقه بندی: تندباد (بــ .ش)، 
[ شنبه 3 خرداد 1393 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ بهـــــاره .ش ]
.: Blog Templates By : MihanTemp :.

درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User TEXT