کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393
نویسنده : بهـــــاره .ش
کلاس مثل همیشه قبل از آمدن استاد شلوغ بود. دانشجوها گروه گروه شده بودند و با هم حرف می زدند. ستاره و نسیم روی دسته صندلی هایشان نشسته بودند و با سه چهار نفر ردیف جلویی صحبت می کردند. پسرها صندلی ها انتهایی سمت چپ را اشغال کرده بودند و سر صدایشان کل کلاس را برداشته بود. فقط آیه بود که در آخرین صندلی ردیف آخر نشسته بود و به بیرون خیره شده بود. امدن استاد باعث شد که همه یکی یکی سرجایشان برگردند. آیه هم نگاهش را از بیرون گرفت و نامحسوس لبخندی به صبوحی زد. استاد کیفش را روی میز گذاشت و دسته برگه ای از ان خارج کرد و رو به کلاس گفت:
- خوب من یه داوطلب می خوام از بین آقایون!
و به سمت پسرهای کلاس نگاه کرد. یکی مزه پراند:
- استاد دعوایی چیزی شده؟
استاد خنده آرامی کرد وگفت:
- نخیر یه جزوه هست که باید ببرین انتشارات به تعداد کلاس تکثیر کنین. بیارین!
صدای زمزمه هایی از آخر کلاس آمد و بعد هم بالاخره یکی از جایش بلند شد:
- استاد من می برم!
استاد سری تکان داد و گفت:
- خیلی خب. آقای...
- پور رضا!
- آقای پور رضا  پس اینو آخر ساعت بهت می دم. اصلشو صحیح و سالم می آری می دی به من!
- چشم استاد!
با این حرف کلاس شروع شد و استاد از روی جزوه خودش مشغول درس دادن شد. عده ای هم از حرف های استاد یادداشت بر می داشتند. ولی عده ای هم که از بودن جزوه خیالشان راحت شده بود. بی خیال نشسته بودند. کلاس که تمام شد. صبوحی جزوه را به پور رضا داد و توصیه های لازم را به او کرد. وقتی برگشت پیش بقیه دوستانش یکی از بین جمع گفت:
- یاشار !
- هوم؟
-  این دختره تو انتشاراته!
- کدوم دختره؟
بقیه هم کنجکاو شدند. حامد جواب داد:
- همین دختره رحمانی که همش تنها میشینه سر کلاس!
نگاه همه به سمت آیه که داشت وسایلش را جمع می کرد افتاد:
- مطمئنی؟
- آره بابا. برو بده بهش بگو کپی بگیره. بی خودی واسه چی بری تو صف!
یاشار با تردید به بقیه نگاه کرد و بقیه حرف او را تائید کردند.
- آره بابا...راست میگه!
- ولی استاد به من گفته!
- خوب بابا بره بده کپی بگیره. می ریم ازش می گیریم دیگه!
یاشار پا به پا شد و بالاخره وقتی آیه داشت به سمت در کلاس می رفت. کیفش را برداشت و به سمت او دوید:
- خانم رحمانی!
آیه ایستاد و برگشت. یاشار مقابلش توقف کرد. کیفش را دست به دست کرد و گفت:
- شما تو انتشارات هستین؟
- بله!
جزوه را از کیفش بیرون کشید و گفت:
- می خواستم اینو به تعدا کپی بگیریم...شما می برین...من خود می آم می گیرم.
آیه نگاهی به دست او انداخت و گفت:
- باشه..می برم...فقط هزینه اش چی میشه!
- شما ببرین. ببینین یه جزوه چقدر در میاد. به من خبر بدین. سر کلاس عصر به بچه ها می گم واسه فردا بیارن...خوبه؟
آیه سری تکان داد و گفت:
- باشه مشکلی نیست!
یاشار جزوه را به او داد و آیه هم از کلاس بیرون رفت. دوستانش خودشان را به او رساندند:
- قبول کرد؟
- آره!
- من گفتم الان یکی می زنه در گوشت می گه به من چه!
- راستش منم توقع داشتم لااقل یه بار ناز کنه!
با این حرفش همه خندیدند و از کلاس خارج شدند. آیه مستقیم به سمت انتشارات رفت. تا عصر که کلاس نداشت باید همان جا می ماند. اول ترم بود و سرشان شلوغ بود. مخصوصا بچه های ترم اولی مدام آنجا بودند و در حال جزوه کپی گرفتن. کیفش را به چوب رختی انداخت و یه سمت آقای معتمدی رفت:
- سلام!
- خانم رحمانی برو جلو پیشخون جزوه هایی که اماده شده رو تحویل بده.
- باشه!
ده نفری منتظر بودند. آیه نگاهی به قفسه های پر از جزوه انداخت و به سمت اولین نفر چرخید. 
پویان و دار و دسته اش از اتاق یکی از اساتید بیرون آمدند. پویان جزوه های توی دستش را جابه جا کرد و گفت:
- خیلی نامردین همه تون!
محمد دستی روی شانه اش انداخت و گفت:
- هر کی خودشو به استادا می چسبونه باید جورشم بکشه! 
راستین هم با حرکت سر حرفت او را تائید کرد و گفت:
- بدون خوش اومدی!
پویان با حرص دست محمد را از روی شانه اش انداخت و گفت:
- باشه بتازونین نوبت منم می شه!
راسین برگشت و نگاهش کرد و گفت:
- به ما چه! می باس خودتو برا استاد...چـ.. نکنی!
پویان به سمتش هجوم برد که فرهاد با خنده دستش را از پشت گرفت. راستین کمی عقب تر رفت و همان جور کم کم دور شد گفت:
- من برم به کارم برسم!
پویان با تمسخر گفت:
- آره برو با همون ترم یکیا بگرد!
فرهاد و محمد خندیدند و راستین شانه ای بالا انداخت و دور شد. پویان نگاهی به جزوه های توی دستش انداخت و وقتی سرش را بالا گرفت محمد و فرهاد از خنده منفجر شدند. خودش هم خنده اش گرفت. تا او باشد دیگر تعارف الکی نکند. به او چه که جزوه های استاد را ببرد انتشارات. پوفی کرد و راه افتاد و به فرهاد و محمد گفت:
- من برم اینا رو بدم بیام!
سلانه سلانه به سمت ساختمان فرهنگی رفت. با دیدن جمعیت جلوی انشتارات پوفی کرد و گفت:
- لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود. 
با بدبختی نگاهی به جمعیت انداخت و زیر لب غر زد:
- این ترم اولیا فکر می کنن جزوه سهمیه بندیه بهشون نمی رسه که این جوری هول می زنن.
بعد از بین جمعیت خودش را داخل کشید.
- ببخشید خانما!
- ببخشید اجازه می دین؟
عده ای راه را برایش باز کردن چند نفری هم زیر لب غر زدند:
- اسن پسرا نوبت سرشون نمی شه!
- بفرما...جا نمونی!
پویان بی اعتنا یه نق زدن های بقیه خودش را به پیشخوان رساند. نگاهش را روی دو سه نفری که توی انتشارات این طرف و ان طرف می رفتند چرخاند. 
- نه بابا توسعه دادن. دستگاهای تازه آوردن. چه خبره!
هنوز داشت محیط جدید را ورانداز می کرد که یک نفر صدایش زد:
- کار شما چیه؟
نگاهش را به سمت صدا دوخت. یکی دو نفر از کنارش داشتند تقریبا داد می زدند:
- دوتا جزوه استاد حیدری!
پویان خودش را از صدای جیغ جیغی دختر کنار کشید و به کسی که صدایش زده بود نگاه کرد. آیه بود! با تعجب به او نگاه کرد. آیه حالا داشت دوتا جزوه را می داد دست دونفری که درست کنارش بودند و پول را حساب می کرد. وقتی آیه سرش را بالا گرفت پویان ناخودآگاه گفت:
- تو اینجا کار می کنی؟
آیه نفسی گرفت و جزوه را از دست او گرفت و گفت:
- چندتا؟
پویان به جزوه توی دست او نگاه کرد که یک نفر از پشت سرش بلند گفت:
- خانم نوبت ما بود. پارتی بازی نکنین.
آیه فقط دختر را نگاه کرد و چیزی نگفت و برگشت و به پویان نگاه کرد:
- چندتا؟
پویان به خودش امد و تند گفت:
- بیست تا بزن فعلا
آیه روی یک برگه کاغذ یادداشت کرد و گفت:
- اسم استاد؟
- استاد نجاتی!
آیه جزوه را توی یک پاکت کاغذی چپاند و کاغذ کوچک را به آن منگنه کرد و توی قفسه کنارش انداخت.
- کی حاضر میشه؟
دختری که پشت سرش پویان ایستاده بود خودش را جلو کشید و به آیه گفت:
- خانم کار ملتو راه بنداز!
آیه بدون نگاه کردن به دختر به پویان جواب داد:
- می بینین که خیلی شلوغه! فردا بین دو کلاس بیاین!
و رو به دختر گفت:
- اسم استاد و جزوه!
دختر نگاه خصمانه ای به آیه و پویان انداخت و جواب آیه را داد. ولی پویان اصلا از جایش تکان نخورد. دختر کناری هنوز زیر لب غرغر می کرد. پویان که اعصابش از دست نق زدن های دختر خرد شده بود گفت:
- خانم داره جزوه اتون رو میده دیگه. این کارا چیه؟
دختر هم برگشت و نگاهش کرد و گفت:
- اومدی به بهونه جزوه با دوستت گپ بزنی طلب کارم هستی؟
چشم های پویان از پروئی دختر گرد شد. آیه جزوه ها را جلوی دختر روی پیشخوان کوبید و کمی بلند تر گفت:
- هشت تومن!
دختر کیفش را بیرون کشید و پول را روی پیشخوان پرت کرد و جزوه ها را برداشت و رفت. پویان سری تکان داد و برگشت سمت آیه که داشت حواب یک نفر دیگر را می داد. کار دیگری آنجا نداشت. نگاه دیگری به آیه انداخت که مشغول کارش بود و گفت:
- پس حتما فردا اماده اس؟
آیه بسته کاغذ تازه را از زیر میز بیرون کشید و جلدش را پاره کرد و کاغذ ها را توی دستگاه گذاشت و گفت:
- بین دو کلاس!
پویان که دید آیه دیگر میلی به جواب دادن ندارد. نفسی گرفت و از انتشارات خارج شد. آخرین لحظه برگشت و آیه را نگاه کرد. این دختر یک جور خیلی عجیبی سرد و گرفته بود.

چهارشنبه بیست و سوم مهر سحر
بابا بزرگ بذار بخوابم. بذار بخوابم. صدای چرخت اذیتم می کنه! تو که همه چیزو می دونی! بذار بخوابم. از من چی می خوای؟ چی می خوای که یک ساله ولم نمی کنی؟ بذار بخوابم.





نوع مطلب : تندباد (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT