تبلیغات
کاغذهای باطله
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
یکشنبه ششم مهر
دیشب باز خواب بابابزرگ رو دیدم. صدای چرخ سفالگریش تا صبح توی گوشم بود. این بار با همیشه فرق داشت. روی پاهاش نشسته بودم. دستای کوچیکم روی توده گلی بود که می چرخید. دستای پر از گل بابابزرگ هم روی دستم بود و دستم رو هدایت می کرد. هنوز سر خوردن گل رو زیر دستم حس می کنم. 

سه شنبه هشتم مهر
امروزم نرفتم دانشگاه. از خونه هم بیرون نرفتم. فقط از پشت پرده به پارچه های سیاه جلو خونه آقای کمالی نگاه کردم. شاید فردا برم. دیگه خسته شدم. نصف روز به گلدونا آب دادم. نصف روزم تو حمام بودم. عجیبه زیر آب بویی نمی آد. باید مواظب باشم. نمی خوام مجبور شم دوباره خونه امو عوض کنم. بوی تلخ داره می ره.

***
نسیم نگاهش را دور کلاس چرخاند و گفت:
- امروزم نیامده!
ستاره تند تند داشت پیام می داد و سرش توی گوشی اش بود. بدون اینکه به نسیم نگاه کند گفت:
- یه جوری بود نه؟
نسیم دست زیر چانه به تخته ای که از کلاس قبل هنوز پر از حروف و اشکال بود نگاه کرد و گفت:
- نمی دونم. بیشتر به نظرم خجالتی اومد!
ستاره شانه ای بالا انداخت و به کارش ادامه داد. نسیم نگاهش کرد و گفت:
- کارت با راستین به کجا رسید؟
ستاره برگشت و با خنده گفت:
- داره پیش می ره!
نسیم پوفی کرد و دوباره به تخته خیره شد.
- چه سریع دارن پیش می رن. این نخ و داد اونم تو هوا زد.
خیلی دلش می خواست بداند آیه کجاست و حالش چطور است. استاد که وارد کلاس شد مجبور شد از فکر آینه بیرون بیاید. نزدیک آخر کلاس بود که ستاره کنار گوشش گفت:
- بعد کلاس بریم بوفه. راستین اونجا منتظرمه.
نسیم فقط سر تکان داد. این ستاره هم حوصله داشت. هنوز یک هفته از اول ترم نگذشته بود شروع کرده بود. استاد که کلاس را تمام شده اعلام کرد. همراه ستاره از کلاس خارج شدند و به سمت خروجی رفتند.
پویان هم که آن ساعت کلاس داشت با یکی از دوستانش از کلاسی آن طرف سالن خارج شد و با دیدن نسیم و ستاره چشم چرخاند. خودش هم نمی دانست چرا دنبال آیه می گردد. رفتار غیر منتظره آیه کنجکاوش کرده بود و البته از چهره او هم خوشش آمده بود بی شک. بعد از آن روز دیگر ندیده بودش. راستین گفته بود بعد از کلاس بیاید بوفه. چقدر از دست او لجش گرفته بود. از اینکه داشت با یک ترمی اولی می پرید. این واقعا افت داشت. ولی راستین برای خودش تئوری خاصی داشت. ترم اولی ها چهره های تازه بودند. بقیه دیگر تکراری شده بودند. پوفی کرد و از فرهاد جدا شد و به سمت بوفه رفت. جلوتر ستاره و نسیم را هم می دید که به همان سمت می روند. قدم هایش را تند کرد و خودش را به آنها رساند:
- صبح تون بخیر خانما!
نسیم و ستاره هر دو نگاهش کردند و جواب دادند. پویان نگاهی به دور و بر آنها انداخت و گفت:
- یه دوست دیگه هم داشتین؟
از بردن اسمش خودداری کرد. خوب اسم دختر که بدون تردید یادش بود. اسمش اینقدر خاص بود که نتواند فراموشش کند. ولی لازم نبود یک کنجکاوی را خیلی هم بزرگ کند. مخصوصا که خودش کلی به راستین بخاطر تحویل گرفتن ستاره غر زده بود. نسیم بود که جوابش را داد:
- از اون روز که حالش بد شد دیگه نیامده!
پویان لبش را جوید. دست به جیب به مقابلش خیره شد. ترجیح داد دیگر سوالی نپرسد. چرا گیر داده بود این دختر. سرش را بالا گرفت و به توی محوطه را نگاه کرد. این همه دختر دور و برش بود. تازه چند نفری شان فقط منتظر اشاره او بودند. سری تکان داد و از فکر آیه بیرون آمد. داشت زیادی شلوغش می کرد. 
تمام مدتی که راستین و ستاره هر و کرد می کردند و گاهی نسیم همراهیشان می کرد بی حوصله با لیوان چایش بازی کرد. ده دقیقه دیگر کلاس بعدی شروع می شد. زودتر از همه از پشت میز بنلد شد. راستین نگاهش کرد و گفت:
- کجا؟
پویان راه افتاد سمت در و گفت:
- بیرون!
- وایسا با هم می ریم.
- من می رم تو بعدا بیا!
و بی توجه به او وارد محوطه شد. دنبال محمد و فرهاد گشت. خبری از آنها هم نبود. بی حوصله نگاهی به ساعتش کرد. اگر کلاس بعدی را نمی رفت چیزی نمی شد. ولی حوصله تنها ماندن را هم نداشت. دستش را توی جیبش چپاند و سرش را بالا گرفت. آیه بود؟ لبخند زد. خودش بود. کیفش را ضربدری روی شانه مخالف انداخته بود و پاپ کو بنفشش را بغل کرده بود و بدون توجه به اطرافش به سمت نیمکتی در همان حوالی می رفت. پویان دستی به موهایش کشید و به سمت او رفت. آیه روی نیمکت نشست و توی کیفش را جستجو کرد. پویان دید که برگه انتخاب واحدش را بیرون کشید. و نگاهی به آن انداخت و نگاهی هم به ساختمان ها. پویان قدم تند کرد و مقابلش ایستاد:
- سلام!
آیه که تمام حواسش به برگه اش بود با صدای پویان جا خورد. سرش را بالا گرفت و با دیدن پویان دوباره نگاهش را روی برگه اش انداخت و گفت:
- بازم شما!
پویان بدون تعارف روی نیمکت نشست. آیه نفس عمیقی کشید و ساکت شد. پویان به نیم رخ کودکانه او نگاه کرد و گفت:
- حالتون خوبه؟
آیه سرش را بالا گرفت و نیم نگاهی به او انداخت و فقط سر تکان داد.
- خوبم!
آیه راه نمی داد ولی پویان هم به این راحتی ها میدان را خالی نمی کرد.
- کجا کلاس دارین؟
و خم شد و روی برگه او را نگاه کرد. که آیه ان را تا زد و بلند شد. پویان هم بلافاصله بلند شد و گفت:
- اِ...چی شد؟
آیه بند کیفش را کمی جا به جا کرد و به سمت بلوک C راه افتاد و گفت:
- ببخشید کلاس دارم.
و پویان را پشت سرش جا گذاشت و با قدم هایی تند از او دور شد. پویان اخم کرد. این دختر همان دختر لبخند به لب روز شنبه نبود. لبش را جوید و دور شدنش را نگاه کرد:
- چه نچسب!
و لگدی توی هوا پراند. از اینکه آیه به او بی اعتنایی کرده بود لجش گرفت. راستین و ستاره از بوفه بیرون آمدند. نسیم هم پشت سرشان بود. پویان با حرص به خودش گفت:
- این راستین چکار می کنه همه دخترا فوری باهاش راه میان.
و دوباره به آیه که وارد بلوک شد و در پشت سرش بسته شد نگاه کرد. پوفی کرد و راه افتاد سمت راستین. ستاره از او جدا شد و با نسیم به سمت کلاسشان رفتند. راستین با دیدنش نیشش را باز کرد و گفت:
- چه خبرا؟
او را روی نیمکت کنار آیه دیده بود. پویان فقط نگاه کرد و راستین در حالی که کنارش راه می افتاد با بدجنسی تمام گفت:
- محل خرتم نداد نه؟
پویان ایستاد و به راستین نگاه کرد. راستین هم شانه ای بالا انداخت و گفت:
- خب راست میگم. دیدم ولت کرد و رفت. 
- مسخره نشو. من اصلا کاری بهش نداشتم.
راستین با پوزخند گفت:
- ترم چند بود راستی؟
بعد خودش با همان لحن مسخره جواب داد:
- ترم سومه؟ نه بابا بهش نمی خورد. ترم دومی؟
پویان زیر لب گفت:
- مسخره!
ولی راستین زد به شانه اش و گفت:
- محض یادآوری ترم یکی بود. حرفای خودت یادت رفت.
- اه ول کن دیگه. هی نمک می ریزه. گفتم که همین جوری رفتم اونجا بی هیچ منظور خاصی!
راستین دستی به چانه اش کشید و گفت:
- واقعا؟ باشه! پس به محمد بگم بره تو نخش. از همون روز اول از قیافه اش خوشش اومده بود.
پویان پوفی کرد و با حرص گفت:
- به من چه!
بعد هم پا تند کرد و گفت:
- زود باش. استاد رفت.
و راستین پشت سرش خنده کنان به طرف کلاس رفت.

چهارشنبه نهم مهر
امروز بهترم. اشتباه کردم این چند روز نیامدم. نسیم حالم رو پرسید. ستاره درباره دوست تازه اش حرف زد. کلاس تمام شده. تنها اینجا نشستم. بوی کاج میاد. درختای اینجا خیلی قدیمی ان. پویان و راستین با دوستاشون درست اون طرف باغچه روی یه نیمکت نشستن. همه شون می خندن. نمی خوام با حسرت نگاهشون کنم. ولی دست خودم نیست. پویان چند بار منو نگاه کرده. نمی دونم چرا؟ کاش دیگه طرف من نیاد.




طبقه بندی: تندباد (بــ .ش)، 
[ یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 ] [ 08:13 ق.ظ ] [ بهـــــاره .ش ]
.: Blog Templates By : MihanTemp :.

درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User TEXT