تبلیغات
کاغذهای باطله - تندباد 2
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
شنبه 20 اردیبهشت 1393
نویسنده : بهـــــاره .ش
شنبه پنجم مهر ادامه:

به کلاس دیر رسیدم. چرا فکر می کردم لباسایی که پوشیدم جلب توجه نمی کنه! وگرنه چرا منو انتخاب کردن؟ چهار نفری بهم خندیدن. بخاطر من خندیدن. بعد از مدت ها لبخند زدم. حالم خوبه!

پ.ن: از دانشگاه خوشم میاد. پر از بوهای خوبه! اوخ...استاد...

***

پویان هنوز درگیر لبخند دختر بود. وقتی عرق ریزان برگشته بود . هر چهار نفر آن طرف راهرو ایستاده بودند. با آمدنش هر چهار نفر بدون هماهنگی قبلی زیر خنده زدند. دختر جلوی در کلاس مکث کرده بود و برگشته بود و نگاهشان کرده بود.. پویان لبخندی زده و شانه ای بالا انداخته بود. دختر نگاهی روی چهره های آن چهار نفر انداخته و لبخند کم رنگی زده و وارد کلاس شده بود. هر چهار نفر تعجب کرده بودند. توقع اخم یا حرف خاصی داشتند. ولی دختر فقط لبخند کم رنگی زده بود و رفته بود.
- هوی کجایی؟
پویان برگشت و به راستین نگاه کرد.
- هان؟
- می گم چته تو فکری؟
- هیچی! اصلا چرا ساعت هشت صبح شنبه کلاس برداشتیم؟ استادم که نیامد.
- چون این واحد فقط همین ساعت ارائه میشد این ترم. یادته این سوالو از روز انتخاب واحد تا الان صد بار پرسیدی!
- می خوام برم حذفش کنم.
قبل از اینکه راستین جوابش را بدهد در بلوک سی باز شد و نسیم و ستاره و پشت سرشان همان دختری که صبح او را سرکار گذاشته بودند بیرون آمدند. پویان زد به شانه راستین و گفت:
- دوستات!
راستین با تعجب برگشت و به آن سمت نگاه کرد و بعد با آرنج محکم کوبید به پهلوی پویان. اخ پویان توی خنده اش گم شد. ستاره با دیدن راستین لبخندی زد و مانتوی نسیم را گرفت و نامحسوس به سمت نیمکتی که آن دوتا نشسته بودند کشاند. نسیم آرام نق زد:
- کجا می ریم؟
- خوب می خوام کلاس بعدی رو بپرسم!
- دوباره از همین؟ ضایع نیست؟
- نه بابا...شاید قسمت شد بیشتر آشنا شدیم. از تیپش خوشم میاد.
نسیم برگشت و نگاه متعجبی به ستاره انداخت. هنوز دو ساعت از آشنایی اش با این پسر نمی گذشت. نسیم مقابلشان ایستاد و با لبخند سلام کرد:
- سلام آقای حمیدی؟
راستین و پویان هر دو از جا بنلد شدند. 
- سلام خانما!
ستاره با لبخند برگه انتخاب واحدش را بیرون کشید و گفت:
- گفتم بیام آدرس کلاس بعدی رو ازتون بپرسم که باز سردرگم نشیم.
- خواهش می کنم. ببینم!؟
و دستش را به سمت برگه انتخاب واحد او دراز کرد. نگاه پویان ولی از روی شانه آن دوتا به دختر بود. با فاصله یکی دو قدم از آنها ایستاده بود. انگار که منتظر دوستانش بود. پویان دست به جیب نگاهش کرد. راستین برگه را به ستاره برگرداند و گفت:
- باید برین بلوک A کلاسای عمومی اونجا برگذار می شه کلا.
حالا دختر هم برگه انتخاب واحدش را بیرون کشیده بود و داشت نگاهش می کرد. پویان تمام حواسش به او بود. سرتاپایش را دوباره نگاه کرد. کالج سرمه ای. شلوار لی مشکی. مانتوی مشکی کوتاه. مقنعه سرمه ای. ستاره انگار تصمیم نداشت به این راحتی کنار بیاید داشت آدرس تک تک کلاس ها را می پرسید. پویان بی حوصله از وراجی های ستاره و راستین مردد به دختر نگاه کرد و در یک حرکت ناگهانی به سمت او رفت. دختر بدون توجه به او جلوی یک نفر را گرفت و پرسید:
- ببخشید بلوک A کجاست؟
- باید برین اون طرف محوطه! درست همون روبه روه!
دختر سرتکان داد و او هم رفت. پویان به او نزدیک شده بود.
- مثل اینکه زیاد به حرف ما اعتماد ندارین؟
دختر بدون نگاه کردن به پویان گفت:
- کار از محکم کاری عیب نمی کنه!
پویان ابرویی بالا انداخت و گفت:
- بوفه همین پشته!
دختر باز هم نگاهش نکرد. نگاهش به ستاره و نسیم بود. 
- می تونیم به جبران صبح...
حرف پویان نصفه ماند. نگاه دختر هراسان شد. دستش را مقابل دهانش گرفت و نگاهی به اطراف انداخت. پویان متعجب از این حرکت دختر ساکت شد. دختر دستش را محکم تر روی دهانش فشرد. انگار اصلا پویان را نمی دید. 
- خانم...
ولی دختر بدون توجه به او به سمت سطل زباله کنار محوطه دوید و عق زد. پویان با چشم هایی متعجب به او نگاه می کرد. حالا توجه نسیم و ستاره هم به سمت او جلب شده بود. حرفشان را با راستین رها کردند و به سمت او رفتند. پویان صدای نسیم را شنید:
- چت شد آیه؟
پویان زیر لب تکرار کرد:
- آیه!
راستین کنار پویان ایستاد و با تعجب پرسید:
- چش شد؟
پویان نگاهش را از آیه نگرفت.
- هوی با توام؟
- اه چی می گی؟
- می گم چش شد؟
- من چه می دونم!
نسیم بازوی آیه را گرفت. نگاه آیه به اطراف می چرخید. 
- من باید برم!
دوباره دستش را جلوی دهانش گرفت.
- باید برم!
نسیم با سماجت پرسید:
- کجا بری؟ حالت خوبه؟
- می خوام برم!

و خودش را از شر دستان آنها خلاص کرد و بدون وقفه به سمت در خروجی دوید. ستاره و نسیم و البته پویان و راستین با تعجب نگاهش کردند. از در اصلی که خارج شد. صدای ترمز ماشینی از همانجا هم شنیده شد. هر چهار نفر به سمت در اصلی دویدند. نگاه پویان مضطرب به سمت خیابان کشیده شد. ولی با دیدن دوچرخه ای که چرخش زیر کامیون مانده بود آیه را فراموش کرد و همراه جمعیت به سمت صحنه دوید.

****

شنبه پنجم مهر شب:
باید برم خونه. باید برم خونه. نمی تونم برم خونه. از صبح مدام عق می زنم...کی تموم میشه؟






نوع مطلب : تندباد (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT