تبلیغات
کاغذهای باطله - خلسه!
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
یکشنبه 24 فروردین 1393
نویسنده : بهـــــاره .ش
روی کاناپه دراز کشیده بودم و قصه می خوندم. قصه زندگی یه آدم که از ذهن یک نویسنده بیرون پریده بود. هوا نیمه خنک بهاری بود. پنجره باز بود و پرده با نسیم آرومی تکون می خورد. صدای قناری های یکی از همسایه ها از بیرون می اومد. از بین رفت و برگشت های شیطنت وار پرده می تونستم آبی آسمون و ببینم که لکه های ابر نقطه چینش کرده بودند. برای چند لحظه توی یک خلسه عجیبی فرو رفتم.

احساس کردم منم شخصیت اصلی یک قصه ام. مگه نه که همه ما آدما قصه خودمون و داریم؟ یک لحظه به خودم گفتم. آره منم شخصیت اصلی یک قصه ام توی ذهن یک نویسنده که داره منو می نویسه. درست همین لحظه همین الان رو که دراز کشیدم روی کاناپه و قصه می خونم. همین لحظه ی تکون خوردن پرده و صدای قناری ها...همین لحظه با آسمون آبی و ابرای سفیدی که نقطه چینش کردن.

یک لحظه ترسیدم. از خودم پرسیدم آخر قصه من چی میشه؟ ذهنم خالی بود. ولی کم کم انگار نور گرفت. مگه نه اینکه خودم قصه می نویسم و همیشه حتی قبل از اینکه اولین کلمه قصه امو بنویسم آخر قصه ام معلومه. توی قصه های من آخرش همه چی به خوبی و خوشی تمام میشه! 

من، منی که تو ذهنم به آذما زندگی می دم وقتی دلم می خواد آخر همه قصه هام خوب بشه مطمئنم اونی هم که زندگی منو می نویسه آخرین جمله اشو قبلا نوشته. به قول چاپلین: آخر همه چیز خوب میشه اگه نشد بدون هنوز آخرش نرسیده!






نوع مطلب : روزانه ها، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT