تبلیغات
کاغذهای باطله - گلپر 4
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
پنجشنبه 22 اسفند 1392
نویسنده : بهـــــاره .ش
گلپر و باباش که یادتونه؟ امروز یه خورده نوشتم بعد سال ها!!!

صبح که گلپر می رفت مدرسه به پدرش یادآوری کرد که بعد از مدرسه می رود خانه مادربزرگش. مهرداد هم با بوسه ای او را بدرقه کرد. وارد مدرسه که شد خانم مدیر انگار کمین کرده بود تا او وارد شود. چون با دیدنش فوری به سمتش رفت و با اخم صدایش زد:
- فرّحی!
گلپر با شنیدن صدای مدیرشان سرجا میخکوب شد. مثل همیشه که اضطراب می گرفت. با انگشت سبابه مشغول کندن گوشت کنار شستش شد.
- نامه رو دادی به بابات؟
گلپر آب دهانش را فرو داد و گفت:
- خانم اجازه...
خانم کاشفی بلند تر و توبیخ آمیز دوباره حرفش را تکرار کرد:
- دادی؟
گلپر هول شد:
- چیزه...بله خانم...دادم...
خانم مدیر با موشکافی او را نگاه کرد. ولی گلپر که دیگر دروغش را گفته بود تندتر در صدد توجیه برآمد.
- بله...دادم...
بعد دستی به مقنعه اش کشید و سعی کرد لحنش تا می تواند قانع کننده باشد:
- ولی می دونین بابام یه جلسه مهم داشت امروز نمی تونه بیاد!
خانم کاشفی چشم هایش را ریز کرد و مستقیم به او نگاه کرد. گلپر احساس می کرد هر لحظه دهانش باز می شود و کل حقیقت را اعتراف می کند ولی خانم کاشفی بالاخره نگاه برنده اش را از او گرفت و با دست راهرو را نشان داد و گفت:
- برو سر کلاست ولی فردا دیگه بهونه ای قبول نمی کنم.
گلپر آب دهانش را تند فرو داد و سر تکان داد و گفت:
- چشم خانم!
و تند دوید سمت راهرو. قلبش اینقدر تند می زد که فکر کرد الان می پرد بیرون جلوی پایش. 
زنگ که خورد کوله به دوش جلوی در ایستاده بود. ون خاکستری رنگ که از سر کوچه پیچید بچه ها ورجه ورجه کنان کنار خیابان ردیف شدند. هم را هل دادند و بالاخره سوار شدند. گلپر که وسط کلنجار برای سوار شدن مقنعه اش کمی پیچ و تاب خورده بود در حالی که مقنعه اش را درست می کرد رو به راننده کرد و گفت:
- آقای رضایی من امروز می رم خونه مامان بزرگم.
آقای رضایی که منتظر بود بچه ها سوار شوند  و در را ببندد گفت:
- باشه عمو جون...برو بشین!
گلپر روی یکی از صندلی های خالی نشست. مبینا و راحله باز داشتند سر پنجره ردیف آخر دعوا می کردند و هم را هل می داند و مقنعه هم را می کشیند. گلپر کوله اش را در آورد و بغل کرده و به صندلی جلویش خیره شده بود. فردا چطور باید از دست خانم کاشفی در می رفت؟ باید از همین الان ماجرایی برای فردا سر هم می کرد.  صورتش را روی کیفش گذاشت و از پنجره بیرون را نگاه کرد. اگر مامان داشت لازم نبود این همه دروغ بگوید. آهی کشید و به سعیده که از پله پایین پرید و به طرف خانه شان دوید نگاه کرد. آخرین نفر بود که آقای رضایی او را جلو خانه مادربزرگش پیاده کرد. 
- دست شما درد نکنه!
- سرت درد نکنه عمو جون! هستن خونه؟
گلپر همان جور که کوله اش را دوباره روی شانه اش می انداخت و مقنعه اش را مرتب می کرد گفت:
- بله...قبلا گفتم امروز می رم.
- باشه برو عمو به سلامت.
گلپر دوان دوان به سمت در خانه مادربزرگش رفت و چند بار زنگ را زد. آقای رضایی هم دنده عقب گرفت و کوچه را بیرون رفت. 
- کیه؟
- منم مامان زری!
- بیا تو عزیزم.
درباز شد و گلپر وارد شد. جلوی آسانسور برای خودش روی سنگ فرش لی لی کرد تا آسانسور رسید. وقتی رسید به طبقه سوم زری خانم در را برایش باز گذاشته بود. گلپر در را هل داد و وارد شد.
- سلام مامان زری جون!
و کفش هایش را با شست پا بدون باز کردن بندشان از پا بیرون کشید. زری خانم از آشپزخانه جواب داد:
- سلام عزیز دل...خسته نباشی مامان جون!
گلپر کفش هایش را توی جاکفشی گذاشت جوراب هایش را در آورد و کوله اش را از روی شانه اش برداشت و مستقیم به سمت اتاقی که تقریبا مال خودش بود رفت. کوله اش را روی تخت یک نفره اتاق گذاشت. لباس های مدرسه اش را در آورد و روی چوب لباسی گذاشت. شلواری از توی کشوی کوچک کنار اتاق برداشت و پوشید. موهایش را شانه کرد و دوباره بست و بعد مستقیم به دسشوئی رفت. 
وقتی زری خانم با یک لیوان آب پرتقال از آشپزخانه بیرون آمد گلپر هم با دست و پاهای خیس از دسشوئی بیرون آمد. جوراب های خیسش هم توی دستش بود. زری خانم لبخندی به نوه اش زد و گفت:
- بیا آب پرتقال برات گرفتم!
- چشم...
و به سمت در بالکن رفت. چند ثانیه ای توی پرده حریر جلوی در گم شد و بعد برگشت و در را بست. زری خانم توی دلش قربان صدقه او رفت و وقتی گلپر کنارش رسید. لیوان را روی اپن گذاشت و او را محکم در آغوش گرفت و چند بار بوسید. گلپر خودش را به زور از دست زری خانم خلاص کرد و آب پرتقال را برداشت و گفت:
- عمه اینا کی میان؟
و به سمت تلویزیون رفت. 
- عصری میان!
- برا نهار نمی آن؟
زری خانم چرخید و رفت توی آشپزخانه و گفت:
- نه بعد نهار میان!
گلپر کمی دلخور شد و روی مبل لم داد. تلویزون را روشن کرد و آب پرتقال را یک نفس سر کشید و بعد روی کاناپه دراز کشد. نگاهش به گربه آبی رنگی بود که دنبال سه تا سوسک شیطان می دوید. خنده کودکانه اش باعث شد زری خانم هم لبخند بزند.  قابلمه کوچک را برداشت و برای گلپر ماکارونی کشید و روی میز گذاشت. غذای رژیمی خودش را هم توی بشقاب کشید و گلپر را صدا زد
- گلی مامان بیا نهار!
گلپر ورجه کنان به سمت آشپزخانه آمد. موهای دم اسبی اش توی هوا تاب می خوردند. زری خانم صندلی را کشید و گلپر نشست:
- مرسی مامان جون!
- خواهش می کنم عزیزم! تو مدرسه چه خبر بود؟
گلپر نیم نگاهی به زری خانم انداخت و مختصر گفت:
- هیچی!
به مامان زری دیگر نمی توانست دروغ بگوید. اگر بعدا می فهمید کلی از دستش دلخور می شد. زری خانم آرام آرام غذایش را خورد. گلپر هم ماکارونی های پروانه ای را دانه دانه سر چنگال زد و آرام جوید. بعد هم بشقابش را برداشت و به سمت سینک ظرفشویی رفت:
- دستتون درد نکنه مامان زری!
- نوش جون عزیزم! سیر شدی؟
- بله خیلی برام کشیده بودین!
گلپر چهارپایه کوچک کنار سینک را با پا هول داد و درست زیر شیر قرار داد. بشقابش را شست و توی آب چک گذاشت. تمام مدت زری خانم با لبخند نگاهش می کرد. گلپر وقتی کارش تمام شد. دوباره از زری خانم تشکر کرد و از آشپزخانه بیرون رفت. 
مستقیم سراغ تکالیفش رفت و تند تکالیف فردایش را انجام داد. می خواست وقتی نوشین می آید کاری نداشته باشد. وسط نوشتن مشق هایش حسابی خوابش گرفته بود. ولی به روز بیدار ماند و تمامشان کرد. بعد هم همانجا کنار دفتر و کتابش خواب رفت. زری خانم توی سالن سرک کشید. خبری از گلپر نبود. به سمت اتاقش رفت. گلپر را دید که روی زمین کنار دفتر و کتابش خواب رفته است. موهایش را نوازش کرد و آهی از ته دل کشید. پتوی نازکی آورد و روی او کشید. 
- خدایا خودت گره از کار پسر من باز کن. بخاطر این طفل معصوم. اشتباه اون دوتارو پای این بچه ننویس.
چند لحظه ای کنارش نشست و نگاهش کرد. بعد اه کشان به سمت آشپزخانه رفت. هنوز وارد آن نشده بود که تلفن زنگ زد. با دو قدم تند خودش را به تلفن رساند و قبل از اینکه زنگ آن گپلر را بیدار کند ان را برداشت:
- الو مامان!
- جانم...
- سلام...گلپر اومده؟
زری خانم نگاهی به ساعت انداخت و گلایه آمیز گفت:
- حالام می خواستی خبر نگیری!
- مامان دوباره شروع نکن!
زری خانم رنجیده سری تکان داد و گفت:
- باشه...همین جور ادامه بده ببین به کجا می رسی.
مهرداد نفس کلافه ای کشید و گفت:
- خیلی خب...مامان...ببخشید سرم شلوغ بود یادم رفت...اصلا من زنگ زدم بگم شب یه خورده دیر می آم گلپر بمونه تا من بیام دنبالش!
زری خانم که به شنیدن این جمله ها عادت داشت آهی کشید و گفت:
- نمی خواد. همین جا می مونه...
بعد مکثی کرد و با لحن طعنه آمیزی گفت:
- تو هم به کارت برس...
مهرداد که حوصله کل کل کردن با مادرش را نداشت با یک خداحافظی ساده قطع کرد. زری خانم بغض کرده گوشی را گذاشت. 





نوع مطلب : گلپر (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT