تبلیغات
کاغذهای باطله - خوب بخوانیم!
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
چهارشنبه 7 اسفند 1392
نویسنده : بهـــــاره .ش
چقدر به کیفیت کتاب هایی که می خونید اهمیت می دید؟
بذارین از خودم بگم. از وقتی یادم میاد کتاب خوندنو دوست داشتم. کتاب خوندن به ذهن آدم اجازه خلاقت و تصویر سازی می ده.آدم و از دنیایی که توش هست برای مدتی جدا می کنه و بهت تجریه چیزهایی رو می ده که تا حالا نداشتی و شاید توی واقعیت هیچ وقتم نتونی داشته باشی. و من این حسو دوست داشتم. برای همین هر کتابی به دستم می رسید می خوندم. خیلی هم به خودم افتخار می کردم که اوه من خداتا کتاب خوندم  و من چقدر از بقیه که وقتشونو با کاری پیش و افتاده هدر می دن جلوترم....تا اینکه یه روز اتفاقی افتاد.

با چند نفر آشنا شدم که بالاخره راحت بشینم و درباره کتاب خوندن گپ بزنم. ولی یه جای کار ایراد داشت. وقتی بحث شروع شد و اسم کتابا اومد وسط من کم کم عقب کشیدم. اسم کتابایی می اومد که خیلی شنیده بودم و می دونستم که شاهکارهای ادبیات جهانن ولی یه دونه هم ازشون نخونده بودم. اونا نشسته بودن و درباره جنگ و صلح و جنایت و مکافات حرف می زدن...درباره دزیره و کنت مونت کریستو...درباره خوشه های خشم و ناتوردشت درباره....و من با حس بدی که بهم دست داده بود داشتم می شمردم چندتا از این کتاب ها رو خوندم. نتیجه افتضاح بود. تعداد کتاب هایی که بشه بهشون اشاره کرد به تعداد انگشتای دو دست هم نمی رسید!!!

فکر کنین من با اون همه ادعا... که وقتی همه اطرافم نشسته بودن و حرفای خاله زنکی می زدن دماغمو می گرفتم بالا- و شاید اون موقع که عینک می زدم با انگشت سبابه عینکمو روی دماغم سر می دادم به سمت بالا - و می گفتم:
- ترجیح می دم به جای این حرفا کتاب بخونم!!
وقتی فهمیدم این همه کتابی که به خیال خودم خوندم یه دونه اش حتی به لعنت خدا نمی ارزه چه حالی شدم!!! حال بدی بود. بدترش این بود که با اون همه ادعای من همه فکر می کردن اوه چه خبره و فلانی چقدر حالیشه! اوضاع بدی بود. 
اون روز وقتی شمردم غیر از چهار پنج تا کتابی که زمان دانشجویی -اونم بخاطر هم اتاقیم که خوره کتاب بود و حاضر بود از غذاش بزنه و کتاب بخره- خونده بودم و یه سری کتاب تو دوران نوجوانی از ژول ورن و آگاتاکریستی دیگه چیزی برای عرضه نداشتم. اون روز به بدترین حال گذشت. درست از همون موقع بود که احساس کردم چقدر از دنیا عقبم و تا آخر عمر هر چی هم که بخونم بازم نمی تونم برسم و این همه کتاب های خوبی که هر روز داره به تعدادشون اضافه می شه بخونم.

انگار عطش گرفتم. تشنگی که فقط با خوندن برطرف می شد. عجیب بود. منی که قبلا مدام دنبال کتابای دم دستی و بی فایده بودم حالا با وجود زیاد بودن اون جور کتابا اصلا دستمم به سمتشون نمی رفت که بخوام بخونم. کتاب خریدن شد بزرگترین تفریحم و کتاب خوندن...قابل توصیف نیست...وقتی که یک کتاب جدید و باز می کردم و می دیدم نویسنده چقدر با نویسنده قبلی سبکش...داستان پردازیش...و حتی نوع نگارشش متفاوته از این همه خلاقیت و تفاوت واقعا دچار یه جور هیجان غیر قابل کنترل می ش. یک وقتایی موقع خوندن دلم می خواست بلند شم و چندباری بالا و پایین بپرم یا جیغ بکشم تا هیجانی که از خوندن اون صحنه به وجود اومده بود و تخلیه کنم...اونجا بود که حس واقعی کتاب خوندن و درک کردم. تازه فهمیدم کتابی که نویسنده اش اوج خلاقیت رو بکار برده باشه ذهن رو هم تا ناکجاهایی که هرگز پات نرسیده پرواز می ده.

حالا این همه پر حرفی کردم که برسم به یه چیز. می خوام از امروز گاهی بعضی از کتابایی رو که خوندم یا دارم می خونم بهتون معرفی کنم. اگه خونده بودینشون که چه بهتر. اگه نه یه وقتی که حالشو داشتین و جایی برخورد کردین و گیر آوردین سعی کنین خوندنشو تجریه کنین. 

بعد تجریه تونو از خوندن اون کتاب با منم به اشتراک بذارین. 






نوع مطلب : روزانه ها، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT