کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
یکشنبه 4 اسفند 1392
نویسنده : بهـــــاره .ش

خوب پست بعدی دیگه پست آخره. مرسی از اینکه توی این مدت منو همراهی کردین. این داستان کمبود خیلی داره می دونم. این داستان اصلا شروعش یه جور عجیب غریب بود. بقیه داستان ها تقریبا می دونستم چی می خوام و به کجا می خواد برسه ولی این یکی نه!
یه روز تابستونی با آبجی ها دور هم نشسته بودیم...من گفتم می خوام یه داستان کلیشه ای بنویسم از کجا شروع کنم؟ یکی اسمشو پیشنهاد داد...یکی گفت رشته اش تربیت بدنی باشه...و خلاصه با یه شخصیت خالی شروع شد و یک اسم...امیر عطا کریمی اصل...و کم کم میراژ اومد وسط و بعضی شبا کلی درباره اتفاقات داستان با هم فکر کردیم و جزئیاتو بالا پایین کردیم تا این داستان راه افتاد.

مورگان فورستر می گه بی ارزش ترین پایان برای یه داستان ازدواج هست. حالا اگه قرار باشه صحنه های کلیشه ای عروسی هم به اون اضافه بشه چه شود! من کلا خودم از این صحنه های تکراری مراسم ازدواج خوشم نمی اد برای همین توی داستانم خبری ازشون نیست. علت حذف این مراسمم همین بود.

در آخر از اینکه با صبر منو همراهی کردید ممنونم. نقص ها رو نادیده گرفتید. نظر و دلگرمی دادید و حالا یه درخواست دوستانه. لطفا کمبودهای داستان رو هم بگید. خوشحال میشم اگه این محیت رو هم در حقم بکنید. اگه نظرات و جواب ندادم واقعا وقت نداشتم. سعی کردم اونایی که سوال داشتن رو به نوعی جواب بدم ولی اگه بازم کسی از من رنجیده عذرخواهی می کنم.

پست آخر ساعت 7 امشب 






نوع مطلب : 3 سوت (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT