کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
پنجشنبه 17 بهمن 1392
نویسنده : بهـــــاره .ش
یه نکته بگم درباره کسایی که ضربه مغزی میشن و می رن تو کما. اینجوری که تو فیلما نشون میده اصلا درست نیست. کسی که برای مدت طولانی تو کما بوده یهو بیدار نمی شه و شروع کنه مثل بلبل حرف بزنه و  بشه مثل روز اولش. بستگی به اینکه کجای مغز آسیب دیده باشه باید یه دوره طی بشه تا طرف کم کم خوب بشه. اصلا ممکنه عوارضی باهاش تا آخر عمر بمونه.

سرم درد می کرد همین قدر بیشتر ننوشتم. ویرایشم نشده.

زل زده بودم به نگین و نمی تونستم این جمله شو توی ذهنم تحلیل کنم. تیرداد چه فرقی می تونست کرده باشه. چند بار پلک زدم. نگاه نگین کمی غمگین بود و سرشو پایین اندخته بود. آروم صداش زدم:
- نگین!
سرشو بالا گرفت و نگاهم کرد. بعد با استیصال گفت:
- تو رو خدا سرمه از من نپرس! من نمی دونم چی باید بهت بگم!
اخم کردم:
- یعنی چی؟
از روی تخت بلند شد و گفت:
- تو اصلا یادته چه بلایی سر تیرداد اومده؟
منم بلند شدم و کنارش ایستادم. پشتشو کرده بود به من و با دستاش بازی می کرد.
- آره..معلومه که یادمه...
دستی به چشمام کشیدم و گفتم:
- با یکی از اونا گلاویز شد...بعد زدنش سرش ضربه خورد....
صدام ناخودآگاه می لرزید:
- از سرش خون می اومد زیاد...من فکر کردم...فکر می کردم...اون مرده...
نگین برگشت و آروم بغلم کرد.
- نه زنده موند...ولی....ولی
با وحشت ازش جدا شدم:
- ولی یه بلایی سرش اومده؟ نه؟
نگین لبو گاز گرفت و آروم زمزمه کرد:
- شش ماه تو کما بود!
چشمام به حد نهایت گرد شده بودن. با لکنت و ترس گفتم:
- شـ...شیش....ماه!
نگین دوباره ازم دور شد و گفت:
- آره...ولی بعد به هوش اومد!
تند دورش زدم و روبه روش وایستادم:
- پس مشکل کجاست اگه به هوش اومده باشه...
- خوب ببین سرمه...کسی که سرش ضربه خورده و رفته تو کما...می دونی که خوب بالاخره...
چنگ زدم و بازوهاشو گرفتم و گفتم:
- کور....شده؟
- وای نه...سرمه...بین دختر...باید ببینیش....تا یه مدت فقط چشماش تکون می خورد. حرفارو می فهمید ولی نمیتونست حرف بزنه...دو سه ماه....
دستم رفت روی سرم...تیرداد...دادش شیطونم...کسی که یه لحظه روم و قرار نداشت این همه مدت نمی تونسته ازجاش تکون بخوره. عقب عقب رفتم و به دیوار تکیه داد. بعدم همون جا آوارم شدم روی زمین. خیره به فرش چهره شیطون و خندونش اومد توی ذهنم. بدون اینکه نگاهمو از فرش بگیرم پرسیدم:
- هنوزم...
نگین جلوم زانو زد:
- نه کم کم راه افتاد. با فیزیو تراپی...الان می تونه حرف بزنه ولی....
سرمو روی زانوهام گذاشتم و بلند گریه کردم. 
اون شب تا صبح بازم کابوس دیدم. صبح وقتی بیدار شدم. احساس می کردم از بلندی روی زمین پرت شدم و تمام بدنم خورد و خاکشیر شده. نگین با نگرانی نگاهم می کرد. ولی من در سکوت منتظر بودم تا عطا بیاد. از دستش دلخور بودم. باید به من می گفت. باید می گفت چه بلایی سر تیرداد اومده. اگر می دونستم حاضر بودم بمیرم و یک دقیقه از اون بی خبر نباشم. مامان چه حالی داشت؟ اصلا بچه ترمه به دنیا اومده بود؟ یا این اتفاق باعث شده بود بچه اشو از دست بده!
با سر درد و اعصاب خورد. مدام قدم می زدم. کسی جرات نمی کرد با من حرف بزنه. خستگی بد خوابیدن و مغزی که یک لحظه هم از کار نمی افتاد باعث شده بود تقریبا دیوونه بشم. نزدیک ظهر بود که عطا اومد. با دیدن چهره خسته اش یک لحظه تمام دلخوری هامو فراموش کردم. ولی قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم بازم تصویر تیرداد توی ذهنم رنگ گرفت. رومو ازش برگردوندم و روی مبل آوار شدم. تعجبو توی نگاهش دیدم. و نگین که به سمتش رفت و بعد صدای پچپچه اشون اومد. سر دردناکمو بین دستام گرفتم و سرمو بلند کردم:
- کی می تونم برم؟
عطا که حالا انگار توجیه شده بود. اومد به سمتم. چشما سرخ از خستگیش باعث می شد نتونم اونجوری که می خوام دلخوریمو نشون بدم. فقط نگاهم کرد. بالاخره کم آوردمو سرمو پایین انداختم و با صدای که از بغض می لرزید گفتم:
- باید به من می گفتی!
صداش خسته تر از چهره اش بود:
- اونوقت چه کاری از دستت بر می اومد؟ جز غصه خوردن؟ تو توی این خونه حبس بودی؟ راهی برای دیدنشون نبود. پس فقط مایه عذابت می شد!
سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم. لبخند زد. منم وسط گریه لبخند زدم:
- خیلی خسته ای؟
- خسته که هستم ولی نه خیلی! آماده ای بریم؟
سری تکون دادم و با هم بلند شدیم. نگین هم ساک به دست کنار در ایستاده بود. با سروان الهه و سروان منایی خداحافظی کردیم و از خونه بیرون زدیم. باورم نمی شد که این روزای خسته کننده داره تمام میشه. حالا می تونستم برگردم پیش مامان و ترمه...بابا...تیرداد...
دوتایی سوار ماشین عطا شدیدم. راه افتاد و از آینه نگاهم کرد و گفت:
- می خواستم یه خبری بهت بدم ولی بداخلاقی کردی یادم رفت.
از توی آینه نگاهش کردم.
- چی شده؟
- دیشب با خانواده ات تماس گرفتم!
ناخودآگاه به سمت صندلی جلو هجوم بردم. نگین از پشت منو گرفت و گفت:
- خیلی خوب...نمیری حالا!
در حالی که لباسم از طرف نگین کشیده می شد به نیم رخ عطا نگاه کردم و گفتم:
- بهشون گفتی من اینجام؟
عطا سر تکون داد. و از گوشه چشم نگاهم کرد و گفت:
- بله! کار سختی بود ولی گفتم. اونام همن دیشب راه افتادن.
خودمو از دست نگین خلاص کردم و از بین صندلی ها رد شدم که عطا خودشو کشید کنار و اعتراض کرد:
- چکار می کنی دختر؟
ولی من هیجان زده کج روی صندلی نشستم و رو به نیم رخ عطا گفتم:
- الان اینجان!؟
عطا برگشت و ب خنده نگاهم کرد و گفت:
- بله! اینجان خونه ما هستن!
دستمو گرفتم جلوی دهنم تا جیغ نکشم. که عطا گفت:
- حالام بشین کمربندتو ببند. می خوای جلوی همکارا آبروی منو ببری!؟
صاف نشستم و کمربندمو بستم. از تصور دیدن مامان دلم مچاله می شد. دیگه حتی یک ثانیه هم طاقت نداشتم که صبر کنم. مدام پاشه پامو به کف ماشین می زدم. دلم می خواست این فاصله زودتر تمام شه و برسم خونه!
وقتی عطا وارد اون خیابون آشنا شد. دلم یک لحظه گرفت. اشک توی چشمام جمع شد. باورش برام سخت بود. یک سال گذشته بود. یک سال از این محل رفته بودم. جایی که زندگی منو زیر و رو کرده بود. وقتی عطا پیچید توی کوچه خونه اشون دیگه نفسم گرفته بود. قبل از رسیدن کمربندمو باز کردم. عطا برگشت و نگاهم کرد.
- سرمه!
سری تکون دادم و تند تند گفتم:
- خوبم! خوبم!
قبل از اینکه ماشین متوقف بشه درو باز کردم. ماشین بابا جلوی خونه عطا اینا پارک بود. دست کشیدم روی کاپوتش. رسیده بودم. عطا و نگینم پیاده شدن ولی من خودمو رسوندم به درو تند تند زنگ زدم. در بدون حرف باز شد. هولش دادم و وارد حیاط شدم. عطا و نگین پشت سرم اومدم. یک قدم که داخل گذاشتم در سالن باز شد و مامان با قیافه اشک آلود از اون بیرون زد. دیگه نایستادم و دویدم طرفش. باورم نمی شد تا این حد دلتنگش بوده باشم. چطور توی این مدت دووم آورده بودم. چطو تونسته بودم ازش این همه دور باشم. دستی روی شونه ام نشست. سرمو بالا گرفتم. بابا بود. با گریه این بار توی بغل بابا رفتم. هیچ کس چیزی نمی گفت. فقط صدای گریه کردن می اومد. اصلا حرفی نمی شد بزنی.
صدای مینو خانم بود که جمع رو به خودش آورد:
- اجازه بدین دخترمون بیاد تو. حتما خیلی خسته اس.
حتی دلم برای مینو خانم هم تنگ شده بود. چشم چرخوندم. رها اون عقب کنار طاها ایستاده بود و گریه می کرد. دستمو دراز کردم و اونم خودشو توی بغلم انداخت. دوتایی گریه کردیم. مامان بازومو ول نمی کرد. جلوی طاها ایستادم. توی یک سال این همه فرق کرده بود یعنی. ته ریش داشت و چشماش قرمز و اشکی بود:
- چقدر فرق کردی!
خندید:
- دیگه نمی تونی راه به راه بهم گل بزنی!
منم وسط گریه خندیدم. ولی صدای غریبه ای باعث شد نگاهمو از طاها بگیرم:
- نو...بت...ما نشد؟
سرم به شدت به سمت سالن چرخید. تیرداد؟ خدای من خودش بود. خشک شدم. بهش نگاه کردم. لبخند می زد. چهره اش هیچ فرقی نکرده بود. ولی اون عصا...تکیه اش روی عصای دستش بود. به پاهاش نگاه کردم. تکون آرومی به خودش داد. اومد به سمتم. قدم به قدم. انگار که پاهاش قدرت کافی نداشته باشه. بغض کرده نگاهش کردم. لبخند می زد. وزنشو روی عصاش انداخت و دستشو باز کرد. دیگه صبر نکردم و پریدم تو بغلش. تکون خورد و به سختی تعادلشو حفظ کرد. همون جور یه دستی منو گرفته بود.
- باور..م نمی شه سرمه...که....برگشتی!
سرمو بالا گرفتمو نگاهش کردم. حرف زدنش کلمه به کلمه و با مکث بود. خدایا این همون داداش زبون دراز من بود. همون که دخترا از دست زبونش در امون نبودن.
- چی به سرت اومده تیرداد!
لبخندی زد و گفت:
- تو واسه ...چی...داری گریه می کنی؟ من که چیزیم نیست!
بابا بازومو گرفت و منو از تیرداد جدا کرد و آروم کنار گوشم گفت:
- خسته اش نکن!
به بابا نگاه کردم و خودمو از تیرداد جدا کردم. نمی تونستم جلوی گریه امو بگیرم.  مینو خانم همه رو به سمت سالن هدایت کرد. بازوی مامان و گرفتم:
- خوب میشه؟
مامان آروم جواب داد:
- روز اول که اینجوری نبود. عین یه گوشت افتاده بود رو تخت. اول زبونش باز شد. بعدم راه افتاد. اون اولا بابات و مهرداد کمکش میکردن راش می بردن. نمی دونی بچه ام چقدر خجالت می کشید. 
برگشتم و از بین اشک نگاهش کردم. 
- پس الان باید خیلی خوب شده باشه که خودش می تونه راه بره؟!
- آره مادر من که ناامید بودم. ولی شکر خدا الان خیلی بهتره!
دماغمو پاک کردم و گفتم:
- ترمه خوبه؟ مهرداد؟
مامان اشکشو گرفت:
- خوبن؟ دخترش مریض بود...
ذوق زده گفتم:
- بچه اش دنیا اومده؟
تیرداد که جلوی ما بود برگشت و گفت:
- نه...گفتیم صبر کنه...تا...خاله اش بیاد!
همه از این حرف تیرداد خندیدند. گریه و خنده همه قاطی شده بود. دلم نمی خواست از مامان اینا جدا شم. تیرداد کنارم نشسته بود و با همون حرف زدن خاصش همه رو همراهی می کرد. باورم نمی شد یه بار دیگه بتونم جمع خانوده امو ببینم.





نوع مطلب : 3 سوت (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT