تبلیغات
کاغذهای باطله
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
دیروز نذاشتم ولی بجاش امروز خیلی نوشتم!!


عطا روی صندلی کنارم نشست و مستقیم نگاهم کرد. کمی توی جام تکون خوردم. معذب شده بودم. مهیار و نگینم که رفتن. حالا من مونده بودم این عطا که همین جور میخ من شده بود. داشتم با دستام بازی می کردم که عطا از روی صندلی بلند شد و نشست روی تخت کنارم. سرم و بالا آوردم و با تعجب نگاهش کردم. یه خورده نگاهم کرد و بعد بی مقدمه گفت:
- فکر کردن به اینکه ممکنه دیگه نبینمت سخت بود!
دستامو به هم فشردم و سرمو دوباره پایین انداختم.مثل اینکه منتظر فرصت بود آقا! عطا ادامه داد:
- شاید الان وقتش نباشه...ولی یک سال پیش اگه می دونستم قراره همچین اتفاقی بیافته یه لحظه هم ولت نمی کردم.
گرمم شده بود. فحش بود که به نگین می دادم. این عطا هم اصلا شرم و حیا سرش نمی شد ها. مثلا من اینجا امانت بودم دستشون اونوقت اومده نشسته برا من...
- سرمه!
سرمو بالا گرفتم و سعی کردم یه خورده جنبه داشته باشم.
- بله!
یه خورده نگاهم کرد و بعد گفت:
- تو هیچی نمی خوای به من بگی؟!
با چشمای گرد شده نگاهش کردم.
- مثلا چی؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
- مثلا اینکه از من خوشت میاد یا اینکه دلت برام تنگ شده بود؟
حالا به گردی چشمام دهن بازمم اضافه شده بود. عطا با تفریح و خونسردی نگاهم می کرد. وقتی دید من همیجور منگ دارم نگاهش می کنم ادامه داد:
- از همون لحظه که  اون مشتو زدی تو چونه ام احساس کردم از من خوشت اومده!!!
بعد دستی به چونه اش کشید و خیلی کارشناسانه گفت:
- طبق همین برداشت بود که شماره امو بهت دادم. با خودم گفتم اگه از من خوشش اومده یه راه براش باز بذارم برای رسیدن به خودم.
دیگه نتونستم ساکت بمونم. داشت برای خودش می تازید.
- واقعا؟ فکر نمی کردم اینقدر باهوش باشی!
- اصلا سخت نبود...بعدم اون ماجری نامزدم پلیسه...چرا اسم منو دادی؟ چرا نگفتی مهیار...بین این کاملا فرضیه منو ثابت می کنه! خوب...
- یه لحظه جناب سرو...یعنی جناب سرگرد...
عطا خیلی خونسرد حرفمو قطع کرد و گفت:
- اگه سختته نمی خواد بگی...خودم می دونم از من خوشت می آد...
این بار رسمیتو کنار گذاشتم و تقریبا داد زدم:
- عطا!
- بفرما...اینم یکی دیگه از نشونه هاش... به بهونه های محتلف راه به راه منو به اسم کوچیک صدا می زنی..فقط کم مونده یه عزیزم بچسبونی تهش...
یعنی کلا غلاف کردم. این بچه آب نمی دید وگرنه زیر آبی می رفت در حد ماهی های آب های عمیق!!! با قیافه ای هنگ کرده نگاهش کردم که اونم سری تکون داد و لبخند زد و گفت:
- اگه این مهیار یه درصد عرضه منو داشت الان بچه اشم دنیا اومده بود!
این بار با صدایی که از زور خجالت و حرص توی گلوم گیر کرده بود تقریبا ناله کردم:
- عطا خواهش می کنم!
عطا خنده بدجنسی کرد و گفت:
- بذار یه رازی رو بهت بگم!
مستاصل از اینکه باز می خواد چه پرو بازی دربیاره نگاهش کردم. که اونم با لب های بسته خندید و گفت:
- این دوستت تقاص تمام بلاهایی رو که مهیار سر من و تو و خودش تمام کسایی که گیرش می افتادن ازش گرفته!
نمی دونم مخصوصا داشت بحث و می کشید به سمت نگین و مهیار یا واقعا می خواست درباره اونا حرف بزنه که در هر دو صورت من ازش استقبال می کردم.
- یه چیزایی برام گفته!
عطا باز سرتکون داد و گفت:
- ولی شنیدن کی بود مانند دیدن!
از این همه بدجنسی خنده ام گرفته بود:
- حالا چی گیر تو میاد؟
- نفرمائید...نمی دونی همین مهیار دیلاق چند منو مضحکه کرده باشه خوبه! اون اوایل که فهمیده بود بنده از جناب عالی خوشم اومده 
اینجای حرفش مکث کرد و با بجنسی به صورت من که باز بی جنبه شده بود و سرخ شده بود نگاه کرد و ادامه داد:
- هر بار سر هر جریانی که می شد منو دست می انداخت. شانس آوردم تو گم شدی...و دلش یه خورده برام سوخت وگرنه پوست منو کنده بود. کلا شیوه اش اینجوریه هر کی از بچه ها پایش لیز می خورد تا مدت ها سوژه گوشه کنایه های جناب مهیار بود که خدای ادعا بود که این ادها مال یه مرد واقعی نیست.
لبم و گاز گرفتم و گفتم:
- پس الان باید خیلی براش سخت باشه که منت نگینو بکشه!
- اوف از جون دادن براش سخت تره...می ره با دختره یه جوری حرف می زنه انگار طلب پدرشو ازش داره...صد بار بهش گفتم...احمق جون خانما جنسشون لطیفه باید با لطافت باهاشون برخورد کنی ولی تو کله اش نمی ره که نمی ره...اصلا در این زمینه استعداد نداره...و باید بگم این ماجرا هیچ ربطی به تئوری موندن لباس روی جالباسی نداره. وگر نه مهیار از صد فرسنگی هم که لباسشو بندازه خود به خود تا میشه می ره تو کمد....
نتونستم نخندم و خنده امو ول کردم و دست باند پیچی شده امو گذاشتم جلوی دهنم. عطا هم خودش آروم آروم خندید و بعد نگاهش به دستم افتاد و خنده اش کم کم قطع شد. متوجه شدم و دستم و آروم پایین آوردم. ولی بین راه عطا همون دست بانداژ شده رو گرفت و گفت:
- آخه دختر جون این چه کاری بود کردی؟ نگفتی اگه یه بلایی سرت بیاد من چکار کنم؟
لبمو گزیدم و سعی کردم دستمو از دستش بیرون بکشم. انگار حرارت دستش از پشت باند هم دستمو می سوزوند. 
- وقتی پیامت رسید نزدیک بود سکته کنم. با اون وضعی که تو تماسشو قطع کردی...
انگشتشو آروم روی باند دستم می کشید و همین جور نگاهش به دستم بود.
- من می خواستم مثلا بهت انگیزه بدم. باور کن گفتن اون حرفا برای خودمم سخت بود...ولی چاره دیگه ای نداشتیم. ممکن بود هر لحظه دستور عملیات صادر بشه و تو هنوز تو دست اونا بودی....
منم نگاهمو داده بودم به دست عطا که آروم روی باند دستم حرکت می کرد. صدام آروم شده بود و به حرفاش دقیق شده بودم:
- اصلا از کجا فهمیدین که دختری توی خونه عظیم هست؟ آی دی منو از کجا آوردین؟
- ما یه نفوذی دارم توی گروه عظیم. شیش هفت ماه طول کشید تا تونستم بفرستیمش بین اونا. از طریق سیاوش فهمیده بود که عظیم یه دختر داره که خیلی هم مواظبشه. فهمیده بود که سیاوش یه وقتایی با تو چت می کرده...
به اینجای حرفش که رسید سرشو بالا گرفت و با لحنی که می خواست بگه خیلی هم براش مهم نیست پرسید:
- رابطه ات با سیاوش در چه حدی بود؟
لبمو گزیدم و خواستم دستمو بیرون بکشم که بازم نذاشت و به من نگاه کرد. سعی کردم منم مثل خودش نشون بدم که مسئله مهی هم نیست. برای همین شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- هیچی...فقط تنها کسی بود که زیاد می اومد اونجا و منم که حق رفت و آمد با کسی رو نداشتم کم کم باهاش صمیمی شدم. عظیمم ترجیح می داد با سیاوش صمیمی باشم تا با کسی بیرون از دایره کنترل اون. بعدم کارمون به چت کشید ولی خوب چون همه مکالمات می رفت تو لپ تاپ عظیم خیلی از طریق چت نمی شد حرف خاصی زد...
- مثلا چه جور حرف خاصی؟
لحنش این بار بوی خاصی می داد. زیر چشمی نگاهش کردم. خوب اگه این حرفو نزده بودم بهتر بود. با دست سالمم چشممو خاروندم و گفتم:
- چه می دونم از این حرفایی که پسرا وقتی جو گیر می شن می زنن دیگه!
 دست عطا که همچنان مشغول ور رفتن با بانداژ دست من بود متوقف شد. سرمو بالا گرفتم و نگاهش کردم. اخم ظریفی کرده بود. خوب اینجای ماجرا که تقصیر من نبود. برای اینکه از فکر سیاوش بیارمش بیرون پرسیدم:
- برای چی می خواستین با دختر عظیم ارتباط برقرار کنین؟
عطا با این سوال برگشت سمت من. انگار حواسش نبود. ولی بعد دوباره دستش راه افتاد و گفت:
- دختر عظیم یه مجهول بود. درآورده بودیم که دختر داشته ولی شایعه های عجیبی درباره اش بود. کسی نمی دونست دقیقا چی شده. یه عده می گفتن دختر خودکشی کرده یه عده می گفتن زنده اس. یه عده هم می گفتن همراه زنش اینو ول کرده  و رفتن....
- دختر عظیم برای شما چه فایده ای داشت که این همه کنجکاو بودین!؟
- نفوذی ما تا حد سیاوش جلو رفته بود. با هیچ ترفندی نتونسته بود پاشو به خونه عظیم باز کنه. برای همین ما تصمیم گرفتم که از یه راه دیگه نفوذ کنیم...
- برای همین اومدی سراغ دختر عظیم...
- آره..خواستیم از اون طریق یه راه نفوذ باز کنیم...تا بفهمم توی این خونه چه خبره...و این عظیم به کی ربط داره...
چشمامو ریز کردم و گفتم:
- اونوقت چرا از بین این همه پلیس تو باید با دختر عظیم رابطه برقرار می کردی؟!
عطا با تعجب نگاهم کرد:
- کی گفته من بودم؟
حالا من بودم که تعجب کرده بودم:
- یعنی تو نبودی؟
- سری تکون داد و گفت:
- آرس یه آی دی بود. ولی افرادی که با تو حرف می زدن چند نفر بودن...مکالمات هر بار سیو می شد....حتی چند باری با مهیارم چت کردی...
با این حرف با حرص دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
- تماسای تلفنی و پیاما چی نکنه اونم با ده نفر ارتباط داشتم؟
عطا یه وری خندید و گفت:
- نه از وقتی مهیار کشف کرد تو سرمه هستی فقط من باهات در ارتباط بودم.
دوباره با چشمای ریز شده گفتم:
- مهیار کشف کرد؟
عطا سر تکون داد:
- وقتی اون مکالمه رو با چرندیات دی صفحه کلیدم خراب شده مدام تکرار کردی مهیار بود که گفت این می خواد یه چیزی به ما حالی کنه. خلاصه ده بار متن و بالا و پایین کردیم اولش اون دی خیلی برامون مهم نبود...فقط می دونستیم که توی می خوای بری یه مرکز خرید ولی نمی تونی مستقیم اسمشو به ما بگی...پوشیدن کلاه سبز و رفتن به یه مرکز خرید و خوردن قهوه توی کافی شاپ اونجا در طول هفته ای که داشت می اومد...فقط اسم اون مرکز خرید بود که هیچ جوره توی حرفات نبود...تا اینکه یکی از بچه های دیگه وقتی مکالمه ما رو شنید اومد و حرفای تورو خوند و گفت: این که تابلوه مرکز خرید دی...نزدیک خونه مام هست...
عطا توی فکر بود انگار برگشته به اون روزی که باید حرفای منو کشف رمز می کردن. لبخندی زد و گفت:
- همه می گفتن دختر باهوشی هستی!
- بعد چی شد؟
عطا نگاهم کرد و گفت:
- هر روز دو نفری توی مرکز خرید نزدیک کافی شاپ می پلکیدیم. وقتی یکی دو روز خبری نشد کم کم داشتیم ناامید می شدیم که مهیار تو رو دیده بود. اول نتونسته بود بفهمه چی به چیه. ولی وقتی تو رو دیده که انگار فرار کردی و با دوتا قلچماق رفتی شکش برده که تو همون دختر باشی!
چشمامو روی هم فشار دادم و اون روزو یادم اومد:
- مهیار و که دیدم یه خاطره تو سرم روشن شد. همون روز که ماموریت شما رو خراب کردم و مهیار سر ما داد زد...یه تیکه اشو مبهم یادم اومد. و اسم سرمه که توی سرم تکرار می شد.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
- ملاقات اون روز با زن عظیم و بعد هم دیدن مهیار باعث شد تصاویر مبهمی از گذشته توی کله ام شروع بشه که همین باعث به همه چیز شک کنم و با آرس تماس بگیرم...
- وقتی مهیار برگشت و مثل آدمای منگ گفت تو رو دیده می خواستم همون لحظه بلند شدم بیام در خونه عظیم. نزدیک بود بازداشت بشم که مهیار همه چیزو ماست مالی کرد. باورم نمی شد چند ماه بود که داشتم با تو چت می کردم ولی اینو نفهمیده بودم....همه مون گیج شده بودیم. توی یک سال گذشته هیچ ردی از تو نبود. نه خودت پیدا شده بودی نه...نه....جنازه ای....که نشون بده تو دیگه برنمی گردی برای همین من مطمئن بودم توهر جا هستی زنده ای....
دستش از روی بانداژ سر خورد و رسید به سر انگشتام که اندازه یه بند انگشت از باند بیرون بود. انگشتامو یکی یکی لمس کرد و ادامه داد:
- ولی نمی فهمیدیم که برای چی نگهت داشتن. چرا تو کاری نمی کنی؟ چرا از دست مهیار فرار کردی یا چرا سعی نکردی هیچ خبری از خودت بهمون بدی...تا تماس بگیری و بتونم باهات تماس بگیرم ده بار مردم و زنده شدم. مهیار می خواست نذاره من باهات حرف بزنم ولی جدی جلوش ایستادم و گفتم این کاری هست که باید خودم انجامش بدم...
با لحنی که ناامیدی اون موقع رو توش داشت گفتم:
- شاید همین از دست دادن حافظه ام باعث شد زنده بمونم. عظیم واقعا با من مثل دخترش رفتار می کرد...حالا که فکر می کنم یادم می آد گاهی حرفایی می زد که انگار مخاطبش من نبودم...فکر کنم دخترشو خیلی دوست داشته...ساغر واقعا مرده....
عطا با دقت بهم گوش می داد:
- زن عظیم از تغییر ناگهانی عظیم گفت انگار بعد از مرگ دخترش واقعا زده بوده به سرش و وقتی زنش می فهمه تو کار مواده ولش می کنه...اگه اون تلفنو بهم نداده بود شاید من هنوز توی خونه عظیم بودم و خدا می دونست چی می شد!
- اول اس ام اس خالی که اومد همه مون شوکه شدیم. باورم نمی شد می تونم باهات ارتباط قرار کنم. فقط دلم می خواست صداتو بشنوم و اینکه بفهمم خوبی...
- از کجا فهمیدین منم؟
- چون اون شماره رو فقط تو داشتی!
لبخند کم رنگی زدم. عطا هم لبخند زد و گفت:
- دلم می خواست همون لحظه باهات حرف بزنم ولی تو حواله ام دادی به دوازده شب. ولی نمی تونستم نپرسم داشتم می مردم...یادته؟
سر تکون دادم و گفتم:
- نوشته بودی تو سرمه ای؟
- تو هم جواب دادی نمی دونی هیچی یادم نیست!
هر دو سکوت کردیم و به اون شب و اون مکالمه فکر می کردیم. عطا بود که سکوتو شکست:
- کنترل کردن خودم خیلی سخت بود. وقتی صدای لرزونتو از پشت تلفن شنیدم. اگه ده جفت چشم خیره ام نبودن نمی دونم مکالمه امون به چه سمتی می رفت....
و با این حرف انگشتمو کمی فشار داد و گفت:
- زجری که توی این چند روز کشیدم از اون یک سال هم بیشتر بود.
با چشمایی که با لایه ای از اشک پوشیده شده بودن نگاهش کردم. چقدر خوب بود که عطا بود. ناخودآگاه دست سالممو جلو بردم و روی دستش گذشتم. عطا نگاهم کرد. آهی کشید و لبخندی زد و گفت:
- خوب حالا نمی خوای چیزی به من بگی!
قبل از اینکه قطره اشک بزرگی از گوشه چشمم سر بخوره خندیدم. عطا خم شد و از روی میز یه دستمال برداشت و گفت:
- اشکاتو پاک کن دختر! فکر نمی کردم دختر سرتقی مثل تو اینجوری اشکش دم مکش باشه!
دماغمو بالا کشیدم و گفتم:
- هیچم اینجور نیست!
عطا خندید و همون موقع موبایلش زنگ خورد. عطا نگاهی به گوشیش انداخت و گفت:
- داداش کوچیه اس!
با ذوق گفتم:
- وای چقدر دلم براش تنگ شده!
عطا انگشت شستش را روی دماغم گذاشت اخم کرد و صورتم را به کناری هول داد و گفت:
- دیگه چی؟
و تماس را برقرار کرد:
- بله!
- علیک سلام!
...
- مشغول یکی از پرونده هام...
....
ابرویی بالا انداختم. بفرما اینم از پلیس مملکت...من شدم پرونده اش. حالا فردا همین طاها بهش بگه کلاس جبرانی داره و بره با یه دختری بپره دیگه عطا می تونه جلوشو بگیره. عطا نگاهی به ساعتش کرد.
- فکر نکنم بتونم بیام...کارم طول می کشه...
-....
- نه به مامان بگو...
...
- اهه سلام مامان....
....
- نه گفتم که کار دارم...
یک لحظه رگ خباثت سرمه ای که مدت ها داشت خاک می خورد گل کرد. عطا نگاهش روی ملافه روی پای من بود و هنوز با انگشتای من بازی می کرد. سینه ای صاف کردم که عطا به من نگاه کرد. لبخندی زدم و درحالی که توی چشماش زل زده بودم گفتم:
- عطا چقدر طولش می دی؟
عطا فوری جلوی دهانی گوشی رو گرفت و نفهمید چی بگه. شونه ای بالا انداختم و زبونمو گاز گرفتم. 
- نه مامان....
عطا به من چشم غره رفت.
- خانم؟ نه از همکارا بود؟
...
- کی صمیمی صدام زد؟ مامان چرا حرف در میاری...
و دوباره به من چشم غره رفت که نتونستم نخندم و زدم زیر خنده. عطا دنباله شالمو گرفت و دو بار دور دهنم پیچید و توی گوشی گفت:
- آخه من چه دروغی دارم به شما بگم!
و به حالت بعدا به حسابت می رسم سر تکون داد. من همون جور خفه از پشت شالم می خندیدم. عطا هم خنده اش گرفته بود.
- شما نگران سن من نباش به زودی عروستم می بینی!
و با بدجنسی و ابروهای بالا رفته نگاهم کرد. خنده ام ناخودآگاه قطع شد. اوضاع داشت قمر در عقرب می شد. قبل از اینکه مکالمه اش تمام بشه از اون طرف تخت آروم پایین خزیدم. عطا سوالی نگاهم کرد ولی من رفتم سمت در. داشتم می ترکیدم. باید می رفتم دستشوئی. البته از فضولی هم بود که داشتم می ترکیدم میخواستم ببینم نگین با مهیار چکار کردن. وقتی از دسشوئی برگشتم صدای حرف زدن از سالن اومد. آروم رفتم سمت سالن صدای خنده عطا می اومد:
- مهیار واقعا برات متاسفم دیگه باید دور نگین و خط بکشی...
- خفه شو عطا...نمی دونم کی به تو گفته خیلی بانمکی...
عطا باز بلند تر خندید:
- یعنی استعداد در حد جلبک... مرد حسابی یعنی یه کلمه هم باهاش حرف نزدی؟
- من کی گفتم اصلا حرف نزدیم...حرفای معمولی و صد من یه غاز...اصلا به روی خودشم نیاورد...هر چی منتظر شدم یه چیزی بگه منم دنبالشو بگیرم نگفت که نگفت...
بدون اینکه برم توی سالن همون جا گوش وایستادم. این صحنه ها باید ضبظ می شد بعدا به نگین تحویل داده می شد. تکیه دادم به دیوار و به حرفاشون گوش دادم. عطا با تاسف گفت:
- خوب دیگه مشکلت همینه توقع داری خودت آقا آقا بری و بیای و اصلا یه میلیمترم کوتاه نیای اونوقت اون دختره بیاد منت تو رو بکشه!
صدای پوف مهیار اومد:
- بابا خوب برام سخته من با خواهر و مادر خودمم رسمی صحبت می کنم نمی تونم جور دیگه ای حرف بزنم..
- پس همون که گفتم ولش کن...ببین نگین همین جور که سرمه هم گفت دختر احساسیه من تو این مدت شناختمش...
صدای مهیار آروم و سرگردون بود:
- فکر می کنی خودم نفهمیدم... با اینکه داد می زد خودش حالش بده ولی به فکر همه بود....یادت نیست خانواده سرمه رو ول نمی کرد با اینکه مامانش اصلا راضی نبود یه پاش تو بیمارستان بود یه پاش خونه شما...به فکر همه بود جز خودش...اون شب که تیرداد به هوش اومد یادته...
عطا چیزی نگفت و انگار مهیار هم منتظر جواب نبود. اسم تیرداد که اومد گوشام تیز شد. مهیار ادامه داد:
- اولش چه شلوغ بازی در آورده بود. من فکر کردم چقدر بی غمه. با همه گفت و خندید ولی بعدش غیب شد نمی دونم چرا رفتم دنبالش وقتی پیداش کردم نشسته بود یه گوشه و گریه می کرد....اونجا بود که فهمیدم نگین چیزی که نشون می ده نیست....
- بی خیال پسر بالاخره درست میشه!
صدای مهیار دوباره آروم و گرفته اومد:
- من که بعید می دونم...
بعد پوفی کرد و گفت:
- بر که می گردم عقب می رسم به اون روزی که خونه شما دیدیمشون...یادته با چه پرو بازی به طاها شماره داد...ولی خوب دقیقا از اون روزی رفت رو اعصابم که اومد جلو زل تو چشمام با انگشتش زد توی قفسه سینه ام و گفت شما دارین از این لباس سو استفاده می کنید آقا!
صدای خنده آروم هر دوتا اومد. منم خنده ام گرفته بود. ولی جلوی دهنمو گرفته بودم. مهیار با خنده توی صداش ادامه داد:
- هر کی دیگه با من اینجوری حرف زده بود زده بودم لهش کرده بودم. ولی نمی دونم چرا میخکوب شده بودم. واقعا اولین باری بود که نمی دونستم باید چه برخوردی با این دختر داشته باشم. با تمام تفکرات و محاسباتم به هم ریخته بود!
دوباره خندید و این بار عطا گفت:
- بله عین همون مشتی که خورد تو چونه من!
واقعا این صحنه ها دیدن داشت. نگین جونشم می داد اگه می گفتم مهیار چه گفته و کی سر خورده. واقعا چشمای نگین وقتی عصبیه عین گربه برق می زنه و برقش طرفو می گیره. ولی نگین متاسفانه بعدش کاری می کرد که طرف فراری می شد. فکر کنم تلافی تمام کنه بازی های قبلشو داشت سر بی محلی کردن به مهیار در می آورد که البته حقش بود.
- خوب باهوش یه چیزی براش می خریدی به بهونه همون یه زری می زدی بالاخره!
باز مهیار پوفی کرد و گفت:
- گفت براش بستنی بخرم...
عطا با ذوق گفت:
- خوب پس...
که مهیار پرید وسط حرفشو گفت:
- گفتم الان هوا سرده مناسب نیست! یه چیز گرم می خرم براش...اونم گفت نمی خواد و تا خود خونه اشون دیگه حرف نزد...
صدای نفس پر حرص عطا اومد که گفت:
- پاشو برو از جلوی چشمام گم شو...
- با من درست صحبت کن بچه!
- چیه؟ هر جور دلم بخواد با خنگی مثل تو حرف می زنم الان هم که درجه هامون یکیه..پس مافوقمم نیستی!
پاهام خواب رفته بود. بهتر دیدم دیگه برگردم توی اتاق تا کسی مچمو نگرفته. چقدر سوژه داشتم که با نگین بخندیدم.آروم خندیدم و رفتم توی اتاق. خدا کنه نگین زودتر بیاد. خدا کنه زودتر این ماموریت تمام شه و بتونم برم خونه. روی تخت نشستم. بچه ترمه الان چند وقتشه؟ ایلیای خوشکلم...مامان...دستی به صورتم کشیدم. کی این روزا تمام می شد؟






طبقه بندی: 3 سوت (بــ .ش)، 
[ یکشنبه 13 بهمن 1392 ] [ 06:25 ب.ظ ] [ بهـــــاره .ش ]
.: Blog Templates By : MihanTemp :.

درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User TEXT