کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
سه شنبه 8 بهمن 1392
نویسنده : بهـــــاره .ش
این اسم! و انگار که بمبی از نور توی سرم منفجر شد و درد از مرکز انفجار شروع شد و توی کل سرم پخش شد. دستام رفت سمت سرم و به شقیقه هام چنگ زدم که باعث شد درد توی دستم هم بپیچه! خم شدم. مرد یا نه عطا به سمتم هجوم آورد. صداش توی یک عالمه زمزمه انگار گم می شد:
- چی شد؟ سرمه...
سعی کردم سرمو بالا بیارم و نگاهش کنم ولی فقط یک آخ یادمه و بعد انگار پرت شدم توی تونل زمان. مثل سقوط از ارتفاع بود. سقوط کردم. هزاران تصویر همراه افنجارهای پی در پی مثل انفجارهای خورشیدی و به دنبالش انگار هزار نفر همراه هم شروع به حرف زدن کردن. تصاویر و کلمات از هم سبقت می گرفتند.
- ترمه نی نی مون کی به دنیا می آد؟
- ایلیا عشق منه!
- مامان خونه جدید خیلی خوبه خیالت راحت!
- نگین!
- به آشغال ترین اتاق این خونه خوش اومدی. 
- حاضرم قسم بخورم بچه ها روی موندنت شرط بستن!
- من الان میام سرمه جون!
-  ولی اگه معتاد باشه چی؟ 
- بدو پلیس!
- خاک بر سرت شد سرمه دست روی مامور قانون بلند می کنی؟
- امیر عطا کریمی اصل
- اوه چه اسمی! 
- این شماره منه پیشتون باشه. اگه از اون هم اتاقیتون خبری شد یا چیز مشکوک دیگه ای دیدن به من اطلاع بدین! مثلا یکی زیادی خندید و زیادی شنگول بود!
- طاهره خانم دخترمون و تعارف کن!
- کی می خواست سه امتیازی پرتاب کنه؟
- اگه عطا لو بره کل ماموریت ما مالیده!
- نگفتم نابغه است! معرفی می کنم رها نابغه فامیل... 
- مگه داریم زو بازی می کنیم که می خوای منو بگیری؟
- خیالتون راحت شماره اتونو پاک کردم.
- نامزدم پلیسه!
- اسمش اسمشو بگو!
و در نهایت یکی توی سرم داد زد:
- سرمه!
صدا می شنیدم. دو نفر داشتن حرف می زدن. 
- بذار بخوابه!
- مهیار چرا این جوری شد؟ حالش خوب بود!
- عطا آروم باش بیدار شه همه چیز معلوم میشه. دکتر که گفت خوبه!
صداها آشنا بود. اسما هم. مهیار...همون پلیس گند دماغ نوه طاهره خانم بود. عطا...امیر عطا کریمی اصل....بالاخره فامیلشو درست گفتم....دلم می خواست بخندم ولی تمام بدنم کرخت شده بود. همه چیز واضح توی ذهنم بود. من سرمه بودم. سرمه کبیری...دانشجوی سال سوم رشته تربیت بدنی...ترمه حامله بود...تیرداد...چی به سرش اومده بود....دوستم اسمش نگین بود....
چونه ام می لرزید. صدای عطا رو شنیدم. 
- باید به خانواده اش خبر بدیم.
- و به نگین!
صدای عطا یه جور بدجنسی توش داشت:
- بله و به نگین!
- عطا لطفا خفه شو!
دلم می خواست چشمامو باز کنم. به خودم فشار آوردم. چشمام باز نشد. حنجره امو بکار انداختم و سعی کردم یه چیزی بگم. زور زدم و از شنیدن صدای خودم تعجب کردم. انگار از هزار کیلومتر دور تر داشتم کسی رو صدا می زدم:
- عطا!
حضور کسی رو نزدیک خودم حس کردم. صدای هیجان زده عطا رو هم تشخیص دادم:
- دیدی مهیار اسممو صدا زد.
- خیالاتی شدی!
- حرف مفت نزن گفت عطا...
- مگه نگفتی بهش گفتی عطا هستی...
- آره ولی اسم منو صدا زد.
بعد انگار به صورتم نزدیک تر شد وآروم زمزمه کرد:
- جان عطا...سرمه دختر چشماتو باز کن...
دلم ریخت. عطا بود که به من گفت جان؟می خواستم چشمامو باز کنم که مطمئن بشم خواب نیست که عطا واقعا اینجاست و با این لحن مهربون صدام می زنه ولی نمی شد. پر شدن چشمامو از اشک احساس کردم. دوباره صدام زد:
- سرمه!
صدای بسته شدن در اتاق اومد و بعد دستم توی دستای یک نفر بود.
- سرمه! دختر پیر شدم توی این یک سال..باز کن چشاتو!
اشک سر خورد روی صورتم. صدای عطا آروم تر شد:
- گریه چرا؟ دیگه نمی ذارم یه ثانیه از من دور باشی!
باید چشمامو باز می کردم. باید می دیدمش. تمام امید من توی اون روزها عطا بود. یه چیزی ته قلبم بهم می گفت پیدام می کنه. قبل از اینکه اون حادثه اتفاق بیافته مطمئن و منتظر بودم. تمام انرژیمو جمع کردم و بالاخره چشمامو باز کردم. پلکام انگار هزار بار سنگین تر شده بودن. از بین پرده اشک بالاخره دیدمش. دستمو آروم رها کرد. با یه لبخند غمگین کنارم نشسته بود. پلک زدم و این بار زمان بیشتری چشمامو باز نگه داشتم. عطا بهم لبخند زد:
- تو چت شد یهو؟
لبامو باز کردم. بی حال بودم. ذهنم هنوز مه آلود بود ولی می خواستم حرف بزنم.
- تو عطایی!
عطا خندید.
- خسته نباشی بعد از این همه مدت تازه میگی من عطام. اینو که خودم بهت گفتم.
آروم سر تکون دادم. لبخند زدم:
- اصل کریمی!
عطا اتوماتیک وار اصلاحم کرد:
- کریمی اصل!
و بعد چشماش گرد شد. روی تخت جلوتر خزید.
- تو چی گفتی!؟
آروم خندیدم. 
- سروان امیر عطا کریمی اصل....درست گفتم؟
عطا از شدت ذوق در حال مردن بود.
- تو منو یادته! دیوونه تو یادته؟
بعد رو به در داد زد:
- مهیار دیدی گفتم اسممو صدا زد. منو یادشه! یادشه!
- رفیق گند دماغتم یادمه.
دوباره چشمام پر اشک شد:
- بقیه کجان؟ مامانم اینا؟ تیرداد...
با به یاد آوردن تیرداد بغضم ترکید. 
- چی به سر تیرداد اومده؟ نگین...رها....اونا به من گفتن هر سه تاشون مردن!!!
عطا هول شده بین حرفم پرید. کمی به سمتم خزید. مردد بود. ولی بالاخره کمی فاصله گرفت و با لحن مجاب کننده ای گفت:
- آروم باش...بهت دروغ گفتن....همه شون خوبن!
با ناباوری نگاهش کردم:
- راست می گی؟
همون موقع درباز شد و مهیار اومد تو. با دیدنش ناخودآگاه وسط گریه لبخند زدم. اونم لبخند کم رنگی زد و به سمت تختم اومد. با خجالت از عطا فاصله گرفتم.
- سلام جناب سرگرد!
مهیار دوباره لبخندی زد و گفت:
- خوشحالم که سالم برگشتین پیش....
و با بدجنسی به عطا نگاه کرد و گفت:
- ما!
قبلا خیلی از مهیار بدم می اومد. به نظرم یه بی تربیت سو استفاده چی بود. ولی الان حس خوبی بهش داشتم. اینکه بالاخره یه آشنا کسی که به قبلا ربط داشت می دیدم. رو به عطا که همین جور میخ من شده بود کردم و گفتم:
- پس آرس کی بود؟
عطا به مهیار نگاه کرد و لبخند زد. ولی من لجم گرفته بود.
- پس اون عوضی بی عرضه کجاست؟کجاست که ببینه چه به روزم خودم آوردم بخاطر حرفاش.
مهیار بلند خندید و زد به شونه عطا که با یه لبخند یه وری به من نگاه می کرد. کمی خودمو بالا کشیدم تا از اون حالت خوابیده معذب دربیام.
- چرا می خندین؟!
 مهیارخنده اشو کنترل کرد و گفت:
- چون باهات موافقم...اون یه عوضی بی عرضه اس!
سری تکون دادم و گفتم:
- واقعا همین طوره! 
بعد دستمو بالا آوردم و گفتم:
- این بلا رو بخاطر اون سر خودم آوردم. ولی معلوم نیست حالا کجاست!
نگاهمو از مهیار گرفتم و دادم به عطا. یه جور دلخور نگاهم می کرد. خوب عطا چرا ناراحت بود؟ چشمامو ریز کردم و به مهیار و عطا نگاه کردم. مهیار سعی داشت نخنده ولی عطا واقعا دلخور بود. فوری گرفتم و با تردید گفتم:
- پس آرس توی بودی؟
عطا یه لبخند کجکی زد و چیزی نگفت. به مهیار نگاه کردم و برای تائید پرسیدم:
- آره؟
مهیار با همون قیافه خندون سر تکون داد. هیچ وقت توی عمرم فکر نمی کردم یه روز خنده مهیارم ببینم. رو به عطا با تعجب پرسیدم:
- پس چرا گفتی عطایی نه آرس!
عطا با حرص جواب داد:
- چون عطا بودم نه آرس!
نگاهش کردم. دلخور بود. خوب چه توقعی از من داشت. منی که حافظه امو از دست داده بودم و فقط آرسو می شناختم. حالا دلخور بود که من به یادش نیاوردم؟ ولی چرا؟ چرا براش مهم بود؟ یک لحظه قلبم توی حلقم زد. انگار تازه داشتم اتفاقاتی که افتاده بود رو درک می کردم. حرفاش و رفتارش. اول که منو دید اونجور بغلم کرد. موهای سفید کنار شقیه هاش. حرف هایی که توی حالت نیمه بیهوشی شنیده بودم. با چشمای گرد شده عطا رو نگاه کردم. مهیار هنوز با یه لبخند گنده ما رو نگاه می کرد. عطا دست منو گرفته بود؟ وای خدایا؟ اینجا یه خبرایی بود. خودمو بالاتر کشیدم. دستی به شالم کشیدم و سعی کردم موضوعو عوض کنم.
- کی منو می برین خونه امون؟
رو به عطا اینو پرسیدم.
- فعلا باید اینجا بمونی. کسی قرار نیست بفهمه تو اینجایی. تا تمام شدن عملیات لازمه که اینجا باشی. 
- عظیم چی شد؟
- فعلا کاری باهاش نداشتیم.
- ولی فرار من می تونه اونو بترسونه که جا به جا بشه یا کاری بکنه!
- الان که تو اینجایی ما دیگه خیالمون راحته!
مهیار حرف ما رو قطع کرد و گفت:
- تو بگو چطوری از اونجا سر در آوردی؟ چه اتفاقی برات افتاد؟ بعد از فرار کردن رها و نگین چه اتفاقی افتاد؟
دست بانداژ شده امو روی پام کشیدم و گفتم:
- اونا تیردادو زدن.
از یادآوری اون صحنه تمام تنم لرزید. نگاه عطا به مهیارو دیدم. ولی مهیار ادامه داد:
- حالش خوبه. ما پیداشون کردیم هر سه تا رو.
عطا سرشو پایین انداخت و مهیار ادامه داد:
- بعد چی شد؟
صدام می لرزید. تمام اون صحنه ها حالا با وضوح تصویر بالا جلوم رژه می رفتن:
- تیرداد که بی هوش شد. یکشون دویده بود بیرون دنبال بچه ها. صدای تیر که اومد قلبم توی دهنم بود. تیرداد جلوی چشمم بی هوش افتاده بود و صدای تیر بعدی. دو نفر بودن. از حرفاشون بعدا فهمیدم خودشونم تو دردسر افتادن. منو بردن و سوار ماشین کردن و فرار کردیم. همش فکر می کردم بقیه مردن.
با این حرف یاد اون لحظه های غذاب آور افتادم و اشکم راه افتاد. عطا رو به مهیار کرد و با جدیدت گفت:
- بهتر نیست این حرفا بشه برای یه وقت دیگه؟
مهیار هم نگاهش کرد و سری تکون داد. اشکمو با دست گرفتم و گفتم:
- رها خوبه؟ 
عطا سر تکون داد. 
- حتی یه زخمم برنداشته. خوب و سر حال.
 لبخند زدم.
- خدارو شکر. همش می ترسیدم. بلایی سرش بیاد. اونوقت بازم من و نگین مقصر می شدیم. با اون سابقه ای که پیش شما داشتیم. 
و به مهیار نگاه کردم که شرمزده سرشو پایین انداخت. مهیار و شرمندگی؟ عجیب بود. عطا با خنده نگاهی به مهیار انداخت و گفت:
- بله سابقه جناب سرگردم پیش نگین خانم خیلی خرابه...
مهیار با این حرف عطا سرشو بالا گرفت و به عطا چشم غره رفت. نگاه گیجی به اون دوتا کردم و گفتم:
- یعنی چی؟
مهیار تند بلند شد و گفت:
- هیچی چرت می گه؟
ولی عطا با خنده بدجنسی گفت:
- آره...هیچی نمی خوای بگی که ....
مهیار بلندتر از حد معمول رو به عطا گفت:
- بس کن عطا..
بعدم راهشو کشید و رفت. دوباره من و عطا تنها شدیم. حالا به شدت داشتم خجالت می کشیدم. اگه حدسیاتم درباره عطا درست بود. مشغول بازی کردن با باند دستم شدم و برای اینکه عطا از این نبودن مهیار استفاده ای نکنه و چیزی نگه گفتم:
- جناب سرگرد چش بود؟
عطا مستقیم توی چشمای من نگاه کرد و گفت:
- این یک سالی که نبودی اتفاقات زیادی افتاده...
کنجکاو بهش نگاه کردم. 
- چه اتفاقاتی؟
صدای عطا دوباره غمگین شد و گفت:
- بعد از گم شدن تو. همه می خواستن به من بفهمونن که تو دیگه بر نمی گردی.
دستشو روی ملافه سر داد و نزدیک دست من نگه داشت و گفت:
- ولی من می دونستم که تو یه جایی توی همین شهری و من باید پیدات می کردم.
لحنش اینقدر غمگین و در عین حال مهربون بود که منم جو گیر شدم و آروم پرسیدم:
- چرا برات مهم بود؟
نگاهشو بالا گرفت و با لبخند خجالت زده ای نگاهم کرد و گفت:
- همون روز که شماره امو بهت دادم...برام مهم شدی!
دلم هوری ریخت و سرمو پایین انداختم. این حرفش توی این موقعیت. دستمو به صورتم کشیدمو حیرون موندم چی بگم که در اتاق باز شد و مهیار اومد تو و گفت:
- پاشو باید بریم. از ستاد خبرای جدید رسیده. عظیم به دست و پا افتاده و داره یه کارایی می کنه!
عطا فوری از جا پرید و من با ترس صداش زدم:
- عطا...
بعد لبمو گاز گرفتم و تند حرفمو اصلاح کردم:
- جناب سروان!
عطا به سمتم برگشت و نگاهم کرد.مهیار باز خنده اش گرفته بود. با همون قیافه خجالت زده گفتم:
- من باید اینجا تنها باشم؟
عطا نیم نگاه حرص زده ای به مهیار انداخت و دوباره برگشت و روی تخت نشست و گفت:
- نه! بچه ها مواظبتن. اینجا یه خونه امنه!
بغض کردم دلم نمی خواست بره. از دوباره تنها شدن می ترسیدم.
- میشه یکی بیاد پیشم بمونه؟ 
عطا کلافه شد. دنباله شالمو دور دستم پیچیدم. دست خودم نبود. نمی خواستم خودمو لوس کنم ولی واقا م ترسیدم. حالا یادم می اومد که قبلا اینقدر زر زرو نبودم. ولی الان چه مرگم شده بود که راه به راه اشکم در می اومد. چند بار خواست چیزی بگه که نتونست و بعد برگشت سمت مهیار و گفت:
- میشه کسی رو آورد پیشش؟
انگار که اون کسی که گفت یه شخص خاص بود و عطا داشت از مهیار اجازه می گرفت. مهیار کلافه تر از اون سری تکون داد و گفت:
- خبرش می کنم!
عطا لبخندی زد و به سمت من برگشت و گفت:
- نگران نباش! یکی میاد پیشت. یکی که خیلی دلش می خواد تو رو ببینه!
بعد با تردید و دو دلی نگاهشو به سرتاسر صورت من انداخت و با یک حرکت از جا بلند شد و گفت:
- به زودی همه چیز مثل روز ول میشه!
با بغض سر تکون دادم و عطا بعد از پا به پا شدن با عجله از اتاق بیرون رفت. ولی من فکر نمی کردم چیزی مثل روز اول بشه. کاش می شد ضربه ای به سرم می خورد و تمام اتفاقات این یک سال رو فراموش می کردم. اون موقع شاید می شد گفت همه چیز به حالت عادی برگشته!





نوع مطلب : 3 سوت (بــ .ش)، 
برچسب ها :



نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT