تبلیغات
کاغذهای باطله
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید 
قالب وبلاگ
لینک های مفید
سلام به همگی خوبین؟

یه چیزی بگم و بریم سراغ داستان. 

اگه نظرات و جواب نمی دم واسه اینه که نمی تونم بگم حدستون درست یا غلطه! یا بعضی از سوالات جواباش توی داستان هست اگه بگم خوب داستان لو می ره. پس علت جواب ندادن نظرات یکی اینه. یکی هم دیگه وقت نمی کنم. هر وقت آزادی که پیدا می کنم می نویسم.

اینو داشته باشین. امروز دیگه پست نداریم. 


خودمو کشتم تا اون دوتا نفهمن دارم می میرم از سر درد. توی سرم پر از صدا و تصویر شده بود و انگار یکی مدام توی سرم فلش می زد. دلم می خواست از شدت درد جیغ بکشم. همه دنیام قاطی شده بود. احساس آدمی رو داشتم که از یه جایی خیلی دور توی هوا ولش کردن و داره سقوط می کنه و سقوط می کنه و به زمین نمی خوره که راحت شه.
خم شدمو سرمو گذاشتم روی زانوهام و زانوهامو بغل کردم و دندونامو روی هم فشار دادم تا از درد داد نکشم. سوال بود که توی ذهنم می اومد و می رفت. ولی الان اینقدر سرم درد می کرد که نه سوالارو می فهمیدم و نه دنبال جواب بودم. فقط می خواستم برسم خونه و توی تختم بخوابم. می دونستم ممکنه دوباره حالم بد بشه. ولی این بار دیگه نه. می خواستم مقاومت کنم. باید می فهمیدم اینجا چه خبره.
وقتی جمال ماشین رو نگه داشت فوری پیاده شدم و راه افتادم سمت خونه. پله ها جلوم تاب می خورد. در ورودی انگار ازم دور تر می شد. نباید حالم بد می شد. بد شدن حالم می تونست همه رو متوجه کنه. توی اون وضعیت یاد موبایلی که زن بهم داده بود افتادم. اگه حالم بد می شد و کسی می خواست لباسمو عوض کنه حتما می فهمیدن. موبایلو در آوردمو و کردم توی یقه ام. من هنوز کلی کار داشتم. 
خودمو که به در رسوندم نفس عمیقی کشیدم. چند بار پشت هم. انگار بهتر بودم. همینه دختر...آروم باش...نباید وا بدی. باید بفهمی توی این خونه لعنتی چه خبره. باید بفهمی تو کسی هستی و اینجا چکار می کنی. درو باز کردم که موجی از درد به سرم هجوم آورد.  فقط اخم کردم وبه سمت پله پا تند کردم. صدای کتی رو شنیدم:
- چه زود برگشتین!
- حوصله ام سر رفت!
و از پله خودمو بالا کشیدم. اگه این بار از درد می مردم هم قرص نمی خوردم. خودمو توی اتاق پرت کردم و درو پشت سرم بستم. موبایلو بیرون کشیدم و زیر میز تحریر بین دیوار و میز جاش دادم. دونه های عرقی که از درد و فشاری که به خودم میاوردم روی پیشونیم راه افتاده بود حس می کردم. مانتومو از تنم کشیدم و روی تخت دراز کشیدم. به خودم غر زدم:
- حالم خوبه! خوبم! خوبم!
در باز شد و کتی اومد تو. دستمو گذاشتم روی چشمام و بیشتر صورتمو با این کار پوشوندم:
- چیه؟
- حالتون خوبه؟
- آره!
- خرید نکردین؟
چرخیدم سمت دیوار و گفتم:
- نه. خرید نداشتم. می خواستم برم بیرون ولی چه فایده تنها عین بچه ها یتیما با تو تا نره غول مگه به آدم خوش می گذره!
و ساکت شدم. مردم تا این جمله رو بدون لرزیدن صدام بگم.
- چیزی بیارم بخورین؟
- نه! هر وقت خواستم صدات می کنم!
در که بسته شد. ملافه رو روی خودم کشیدم و چشمامو به هم فشردم. صدای زن توی سرم اوج گرفت:
- تو ساغر نیستی...ساغر من مرده!
سرمو توی متکا فشردم و ناله کردم:
- پس اگه ساغر نیستم کی ام؟ عظیم بابای من نیست؟ من توی این خونه چکار می کنم؟ چرا عظیم بهم می گه من دخترشم؟
درد توی سرم پیچید و دوباره انگار یکی صدام زد:
- سرمه!
این اسم چیه که میاد توی سرم. اون مرد که با دیدنش این اسم برام زنده شد کی بود؟ ممکنه که اسمم سرمه باشه. ممکنه؟ آخ لعنت به من! معلومه که ممکنه! وقتی زن عظیم می گه ساغر- دخترش – مرده یعنی ممکنه!  چرا عظیم باید بگه من دخترشم اونم ساغر. همینه! تمام این یک سال دروغ بهم تحویل دادن.
رفتم عقب. برگشتم به یک سال پیش. روزی که توی همین اتاق گیج چشم باز کردم. بابا...بابا نه...عظیم رو یادمه....و سیاوش...هر دو نگران بودن. با بهت نگاهشون کردم. نمی فهمدم کجام؟ نمی دونستم چی شده! به عظیم نگاه کردم و گفتم:
- من کجام؟ شما کی هستین؟
و نگاه بهت زده اون دوتا. و بعدش...بعدش چی شد؟ کتی اومد. قصه ها شروع شد. بهم گفتن من ساغرم عظیم گفت بابامه! گفت تصادف کردم و حافظه امو از دست دادم. از خودش و خاطراتش با من گفت. آلبوم عکس های بچه ای رو آورد که سه چهار ساله بود. می گفت این منم. همه چیز برام تاریک بود. دلایل مسخره ای برای ترک کردن مادر من. بعد از اینکه پرسیدم مامان کجاست و چرا عکسی از اون ندارم. و چرا عکسی از نوجوانی خودم نیست و دلیل مسخره تر عظیم، که حالا واقعا باورم نمی شه که اون موقع قبولش کردم. نمی خواستم عکسی داشته باشم چون بینی ام بزرگ بود. می خواستم عمل کنم. درست یک ماه بعد از عمل تصادف کردم و چند ماه توی کما بودم.
سرمو فشردم. 
- خدایا چقدر احمق بودم. چرا تمام حرفاشونو باور کردم. چرا؟ 
ولی باید چکار می کردم. از کجا باید می دونستم که دارن بهم دروغ می گن. بابا...عظیم بهم محبت می کرد. سیاوش بهم سر می زد. کتی دورم می چرخید و خانم خانم می گفت. برام از شیطنت های بچگی می گفت. توی اون حالت منگی و گیجی دلیلی برای باور نکردن حرفاشون نداشتم. و اعتراضم که چرا بعد از این همه مدت چیزی یادم نمی آد، و جواب اونا می گفتن مهم نیست دکتر گفته ممکنه هر آن حافظه ام برگرده. ولی الان یک سال می گذشت و هنوز چیزی یادم نیامده بود. 
روی تحت نشستم. زانوهامو بغل کردم. 
- یک سال پیش چی به سرم اومده که حافظه امو از دست دادم؟ نکنه منم توی باند اینا بودم؟ نکنه منم مواد می فروختم!
خدایا تحمل این یکی برام سخت بود. حاضر بودم بمیرم ولی جز این گروه نباشم. حرفایی که اون شب از عظیم و بقیه شنیده بودم. امیر....اون کابوسا...خدایا ممکنه امیر بلایی سرم اورده باشه؟ از این فکر چونه ام لرزید. اونا اون شب داشتن درباره یه دختر حرف می زدن. اون دختر....لعنت به من اون دختر خود منم. تحت کنترلم...جایی نمی رم. با هیچ کس ارتباط ندارم. با اینکه نقش دختر عظیمو بهم دادن ولی در اصل هیچ آزادی ندارم. موبایل ندارم و تمام مکالمتم کنترل میشه!
سرمو چند بار به دیوار کوبیدم که باعث شد درد برگرده:
- احمق...احمق...دختره احمق کور بودی؟هیچی نمی فهمیدی؟ 
نگاه امیر که برام این همه ترسناک بود مطمئنم به گذشته ربط داره به قبلانی که یادم نیست. باید راهی پیدا می کردم. راهی به بیرون. برای پیدا کردن خودم. اون مرد...اون مرد توی پاساژ کی بود؟ اون منو می شناخت. شک ندارم. کلاه سبزی سر من نبود. شاید آرس باشه! شاید هم نباشه! ولی از کجا باید می فهمید که من همون ساغری هستم که با آرس قرار دارم. اون مرد هر کی هست می دونه من کی ام. این یعنی از گذشته من خبر داره. خدایا یک ساله که من اینجام. اگه ساغر نباشم. اگه سرمه باشم...خانواده ام کجان؟ دنبالم نگشتن؟ نگرانم نشدن؟
حالا برای فهمیدن حقیقت یک راه بیشتر نداشتم. باید به کسی بیرون از این خونه اعتماد می کردم. باید از یکی کمک می گرفتم تا اون مردو پیدا کنه! نگاهم رفت سمت میز تحریر. چاره نداشتم. باید به آرس اعتماد می کردم. حتی اگه پلیس باشه.
اول باید آروم می شدم. باید فکرمو متمرکز می کردم. سر دردم بهتر شده بود. پس می تونستم باهاش مقابله کنم. بعد از این سر درد ها معمولا چیزای عجیبی می اومد توی ذهنم. سر دردهایی که توی یک سال گذشته خیلی کم بودن شاید به تعداد انگشت های یک دست ولی الان...هر روز دارن زیادتر می شم. چیزایی به ذهنم می اومد که نمی فهیدم چی ان و به چی ربط دارن.
یه دختر که گاهی احساس می کردم خودمم ولی اون حامله بود پس نمی تونست من باشم....صدای حرف زدن یک پسر که تصویری ازش نداشتم فقط صداش بود..... یه حلقه بسکتبال که توپ قرمزش توی می افته...یه دختر که زیاد می دیدمش...تصویری ازش توی ذهنم نیست فقط یک جفت چشم سبز و صدای خنده هاش... یه پلاک...با یک کلمه روش...اصل...
اینا همه می تونه به گذشته من ربط داشته باشه. این تصاویر بعد از دیدن امیر روز به روز دارن بیشتر می شن. اون امیر لعنتی به گذشته من ربط داره. خدایا اگه اون زن راست گفته باشه و عظیم پدرم نباشه....با توجه به شغلی که داره....یعنی ممکنه جونم در خطر باشه! باید حواسمو جمع کنم. باید با دقت جلو برم. باید خودمو پیدا کنم. باید خودمو نجات بدم.خودمو... دختری که.... قبلا اسمش سرمه بوده!




طبقه بندی: 3 سوت (بــ .ش)، 
[ یکشنبه 15 دی 1392 ] [ 01:22 ب.ظ ] [ بهـــــاره .ش ]
.: Blog Templates By : MihanTemp :.

درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
Online User TEXT