تبلیغات
کاغذهای باطله - 3 سوت 40
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
شنبه 14 دی 1392
نویسنده : بهـــــاره .ش
کلاه سبزمو گذاشتم سرم. مال کی بود نمی دونم. اصلا هم نو نبود. ولی ضایعم نبود. و البته به شدت تابلو بود. انگار که یه دسته کاهو گذاشتم رو سرم. 
- این همه کلاه چرا گفتم سبز آخه!
اهی گفتم و بیرون و نگاه کردم. ماشین بابا بیرون پارک بود. جمال و منصور دوتا از نیروهای بابا بودن که اغلب با من می اومدن بیرون. یکیشون راننده بود و اون یکی هم عین کش دنبالم می اومد. ولی خدایی شانس محافظم نداشتم. دو تا گره گوری رو بابا دنبال من راه انداخته بود. خدا رو شکر دوست و رفیقی نداشتم که اگه یه بار تو خیابون منو با اینا می دیدن خجالت بکشم!
بابا داشت طبق معمول یه چیزایی بهشون می گفت. من بی حوصله رفتم و در عقبو باز کردم و خودمو پرت کردم رو صندلی. هیچ تصوری نداشتم که امروز قراره چه غلطی بکنم. اومدیم و آرس منو پیدا نمی کرد یا ده نفر دیگه با کلاه سبز می اومدن تو اون کافی شاپ! پوفی کردم و سعی کردم بی خیال بشم. آینه امو در آوردم و خودمو توی آینه نگاه کردم و کلاهمو مرتب کردم. جمال و منصور عین پت و مت وایساده بودن جلو بابا و هی کله تکون می دادن. نگاهمو ازشون گرفتم. 
- بسه دیگه بابا! اه!
انگار بابا فهمید حوصله ام سر رفته چون اون دوتا رو ول کرد و اونام اومدن و سوار شدن.
- سلام خانم.
- سلام خانم!
دلم می خواست بهشون بگم مرگ و خانم. انگار که بچه مدرسه ای هستن به معلمشون سلام می کنن. فقط سر تکون دادم. یعنی حاضر بودم قسم بخورم اندازه نخود مغز ندارن. فقط هیکل گنده کردن. عین ماشین هر چی بابا می گفت اینا انجام می دادن. یعنی آدم اینقدر بی اراده؟ هر چی به محل مرکز خرید نزدیکتر می شدیم استرسم بیشتر می شد. آهنگی هم که توی ماشین داشت پخش می شد رو مخم بود:
گفته بودم اگه برگردی دوباره          غم میره از دل و تاریکی میمیره
بعد از اون بی تو نشستن ها یه روزی   دستای سردمو دست تو میگیره 
اومدی اما دیدم دسته تو سرده         گفتی اون روزها دیگه برنمیگرده
اینا چیه این بشرا گوش می دن! می خواستم یکی بزنم تو سر جمال و بگم این یارو رو خفه کن! کم استرس داشتم این آهنگ مزخرفم داشت می رفت رو اعصابم! کلاهی هم که سرم بود باعث شده بود احساس کنم مغزم داره تبخیر می شه برای همین با حرص کلاهو از سرم کشیدم. اینجا که قرار نبود آرس منو ببینه. می رم همون جلو کافی شاپ کلاهو سرم می کنم. بالاخره رسیدیم و قبل از اینکه منصور بخواد پیاده شه و درو باز کنه خودمو پرت کردم بیرون. چون بیشتر از این حوصله داد زدن های خواننده رو نداشتم.
منصور پشت سرم پیاده شد و گفت:
- خانم صبر کنین!
دستی تکون دادم و گفتم:
- برو بابا!
بعد قدم تند کردم و از پله بالا رفتم. فکر کردم جاش گذاشتم ولی عین جن بو داده پشت سرم سبز شد. اهی گفتم و راهمو کج کردم به سمت یکی از مغازه ها. داشتم کفاشو رو نگاه می کردم که یه خانم بهم تنه زد و آروم عذرخواهی کرد. برگشتم و یه نگاه بهش انداختم که نیم چرخی زد و رفت. سراغ فروشگاه بعدی
- وسط پاساژ عینک آفتابی زده بود.
منصور پشت سرم بود و نگاهش رو در و دیوار می چرخید. باید زودتر یه فکری می کردم. کافی شاپ طبقه بالا بود. 
- خوب حانم عقل کل. گیرم که آرسم دیدی! بعد می خوای جلو چشم این یارو باهاش گپ بزنی!
گیج می زدم. ولی بالاخره که نمی تونستم اینجا وایسم. باید یه کاری می کردم. معطل کردن بی خودی باعث می شد فقط وقتو از دست بدم. نهایتش این می شد که نمی تونستم ببینمش! سری برای تائید خودم تکون دادم و راه افتادم سمت پله برقی. منصورم نگاهش به اطراف بود و دنبالم می اومد. خنده خبیثی رو لبم اومد. منصور از پله برقی می ترسید. پله معمولی هم یه خورده اون ور تر بود. شاید این بهترین فرصت بود که گمش کنم. نرسیده به پله برقی همون خانمه مثل فشنگ از کنار رد شد. کلا مشکل داشت طرف. پوفی کردم و به راهم ادامه دادم. طرف با اون عینک گنده اش خودشو تابلو کرده بود. منصور با دیدن پله برقی گفت:
- خانم...از اونجا نه!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- من حال ندارم از پله بیام. تو از اینجا نیا!
و قبل از اینکه به من برسه. روی پله بودم و بالا می رفتم. یه خورده پایین پله این پا و اون پا شد و بالاخره دوید سمت پله سنگی که اون طرف راهرو بود. ذوق کردم و خودم همزمان با پله برقی چند پله ای بالا رفتم. همین جور که بالا می رفتم. دیوار شیشه ای کافی شاپ که دودی رنگ بود رو می دیدم. وقتی وارد طبقه دومم شدم نفسی گرفتم و سعی کردم خودمو آروم کنم. هنوز خبری از منصور نبود. به سمت کافی شاپ قدم تند کردم. نگاهمو چرخوندم روی افردای که اونجا بودم. هیچ تصوری از آرس نداشتم. قد بلند بود؟ کوتا؟ چاق لاغر؟ 
- قرار نیست که من دنبال اون بگردم. اون باید منو پیدا کنه!
نگاهی به سمت پله انداختم. منصور هنوز نیامده بود. کلاهمو بیرون کشیدم و قبل از اینکه بذارمش روی سرم. یکی دستمو گرفت و منو کشید توی یکی از مغازه ها. لای دو سه تا رگال مانتو گم شدم. دستش روی دهنم بود و مجبورم کرد بشینم. مغازه شلوغ بود و صدای چونه زدن دو سه تا مشتری رو می شنیدم. قلبم توی دهنم می زد. من که هنوز کلامو نپوشیده بودم. پس آرس چطوری منو شناخت. بالاخره خودمو پیدا کردم و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم. برای یه لحظه گیج شدم. این که همون زنه بود. بهش می خورد چهل و پنج سالو داشته باشه. سرتاپا مشکی پوشیده بود. حتی دستکش هاش مشکی بود. با همون حالت گشج و بهت زده نگاهش کردم. ذهنم نمی تونست بین آرس و زنی که می دیدم ارتباطی برقرار کنه. یعنی تمام مدت آرس منو سر کار گذاشته بود؟ یعنی دروغ گفته بود؟  اخمی کردم و مشتمو بالا بردم و کوبیدم به بازوش:
- چرا لعنتی چرا به من دروغ گفتی؟ چرا با من بازی کردی؟
بغضم گرفته بود. این لعنتی حق نداشت منو بازی بده.  چونه ام می لرزید. زن دستشو روی دهنم گذاشت و از بین مانتو های توی ویترین نگاهی به بیرون انداخت و بعد زل زد توی چشمای منو گفت:
- تو کی هستی؟
باز گیج شدم. چی داشت می گفت این دیگه! اومده منو گرفته کشونده اینجا می گه من کی ام؟ بازومو با حرص از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
- خودت لعنتیت کی هستی؟ چرا خودتو یه پسر جوون جا زدی؟ چرا می خواستی منو از خونه بکشی بیرون!
زن نگاه پر از ترسی بیرون انداخت و گفت:
- یه دقیقه ساکت باش! نمی خوای که کسی بفهمه ما اینجاییم. به نفع هر دو مونه که آروم باشی! او یارو قلچماغه داره دنبالت می گرده. خیلی هم عصبیه!
لبمو گزیدم و نگاهمو از بین لباسا دوختم به راهرو پر رفت و آمد. منصورو  می دیدم که داره با اضطراب می ره و بر می گرده. پشتمو کردم به ویترین و به زن نگاه کردم و گفتم:
- حرف بزن. مگه منو نکشوندی اینجا که حرف بزنی پس چرا ساکتی؟
زن کاملا به سمت من چرخید و یکی از مانتو ها رو از روی رگال برداشت و دست منو گرفتم و کشید سمت یکی از اتاقای پرو. بعد در اتاق پرو باز کرد و منو هول داد تو. فروشنده یه خورده با تعجب نگاهمون کرد. زن آروم گفت:
- سایزت چنده؟
- چهل فکر کنم!
بدون اینکه چیز دیگه ای بگه به سایز مانتو تو دستش نگاه کرد و  برگشت و رو به فروشنده گفت:
- سایز چهل اینو می آرین؟
فروشنده سری تکون داد و به سمت یکی از رگالا رفت و با یه مانتو برگشت. زن مانتو رو داد دستم و منو هول داد تو. خودشم تا نصفه اومد تو و در و نیم بسته گذاشت. حالم بد بود. از اینکه آرس ذهنی من این زن بود حالم به هم می خورد. اخم کردم و آروم گفتم:
- این مسخره بازی های چیه. به من بگو کی هستی؟
نگاه زن غمگین شد و گفت:
- من زن عظیم بودم.
بهت زده و لال شده به زنی که باید مادر من می بود نگاه کردم. لب هام به هم خورد و بعد از یک دنیا زور زدن گفتم:
- یعنی تو مامان...
نگاه زن غم زده تر شد و آروم زمزمه کرد:
- ساغر...
سرتاپاشو نگاه کردم. این زنی که هیچ تصویری ازش نداشتم مادر من بود و حالا بعد از این همه سال با یه آی دی قلابی اومده بود منو ببینه؟
 هیچ حسی بهش نداشتم. از بس که توی این مدت بابا ازش بد گفته بود بیشتر ازش بدم می اومد تا آرزو داشته باشم ببینمش! ولی از وقتی شغل بابا رو فهمیده بودم بهش حق می دادم که مارو ترک کنه!
مانتو رو توی دستم چلوندم و گفتم:
- بعد از این همه مدت اومدی اینجا که چی بشه؟ با یه آی دی  قلابی و این پلیس بازی ها اومدی اینجا که چیو ثابت کنی! که هنوز به یاد منو بابا هستی؟
زن اشکشو گرفت و با قیافه ای متعجب گفت:
- من نمی فهمم چی می گی! من آی دی نمی دونم چیه....در ضمن تو....
پریدم وسط حرفش و یقه اشو گرفتم و کشیدمش جلو و گفتم:
- یعنی چی نمی دونی آی دی چیه؟ مگه تو آرس نیستی؟
زن مچ دستمو که روی یقه اش بود گرفت و گفت:
- آرس؟ نه این دیگه کیه؟
با بهت یقه اشو ول کردم و گفتم:
- پس از کجا منو می شناسی از کجا می دونستی می ام اینجا!؟ چرا منو کشوندی اینجا!؟
زن که دید من ترسیدم دست روی شونه هام گذاشت و گفت:
- آروم باش دختر آروم...الان همه چیزو بهت می گم!
بعد مانتو رو از دستم بیرون کشید و سرشو از اتاق پرو بیرون برد و رو به فروشنده گفت:
- از همین مدل دو رنگ روشنشو بیارین لطفا!
و وقتی مانتوها رو گرفت دوباره درو نیم بسته کرد و ادامه داد:
- یک ساله که عظیمو ول کردم و رفتم. از وقتی فهمیدم افتاده تو چه کاری سعی کردم جلوشو بگیرم. دو ساله که فهمیدم. یک سال به هر دری زدم تا دست از کاراش برداره ولی اون تبدیل به یه آدم دیگه ای شده بود. انگار دیوونه شده بود. ازش می ترسیدم. واقعا غیر قابل تحمل شده بود. نمی شناختمش و ازش متنفر شده بودم. قبول کرد طلاقم بده. ولی تهدیدم کرد اگر کوچکترین اتفاقی بیافته می اد سراغم. تا همین دو ماه پیش گه گاه می فهمیدم یکی مواظبمه انگار منتظر بودن دست از پا خطا کنم تا بیان سراغم. تا اینکه بالاخره دست از سرم برداشتن. 
بهت زده به حرفای زن گوش می دادم. حرفا با اون چیزی که بابا گفته بود نمی خوند. بابا گفت مامان وقتی بچه بودم مارو ول کرده ولی این زن می گه...
- ولی بابا گفت...گفت وقتی بچه بودم ولمون کردی...
زن نگاه متعجبی به من کرد و گفت:
- چرا به عظیم می گی بابا؟
اخم کردم:
- یعنی چی؟ چون خلاف کاره نمی تونم بگم بابام نیست.
زن بهم تشر زد:
- دختر تو کی هستی؟ 
منم با حرص بهش جواب دادم:
- تو خودت کی هستی؟ چرا این همه دروغ به هم می بافی و تحویل من می دی!
زن سعی کرد آروم باشه:
- ببین دختر جون من زن عظیم. یک کلمه هم بهت دروغ نگفتم. اون عظیم عوضی هر چی تو کله ات کرده دروغ محضه. از وقتی که عظیم دست از سرم برداشته مواظب خونه بودم. تصمیم داشتم دم و دستگاهشو به هم بزنم. چند وقتی هست که می بیمت. نمی فهمیدم تو خونه عظیم چکار داری. اول فکر کردم از گروهشی ولی هر چی جلوتر رفت دیدم نه تو کاره ای نیستی فقط نمی فهمیدم چرا عظیم اینقدر ازت محافظت می کنه. بعد یادم اومد آخرین روزهایی که داشتم از اون خونه بیرون می اومدم حرف یه دختر بود...
گیج پریدم تو حرفش و گفتم:
- این چرت و پرتا چیه می گی؟ من کی ام؟ من ساغرم دخترت... دخترت؟ منو نمی شناسی....؟
دوباره بغض کردم. زن با بهت به من نگاه کرد و بعد با لکنت گفت:
- تو....تو گفتی کی هستی؟
اشکم داشت در می اومد. خوب معلومه وقتی کوچیک بودم ولم کرده بایدم الان نشناسدم.
- من ساغرم....دخترت...دختر عظیم...
زن با چشمای وق زده گفت:
- این غیر ممکنه...غیر ممکنه دختر تو دیوونه شدی؟ عظیم چه بلایی سرت آورده!؟ چطور این چیزا رو تو مغزت کرده. 
سعی کردم جیغ نکشم...این زن دیووانه بود. می خواست انکار کنه که من دخترشم. می خواست منو اذیت کنه! هولش دادم:
- می دونم آرسی! تو خود لعنتیشی. چی از جونم می خوای این چرت و پرتا چیه به من می گی بذار برم بیرون.
زن دوباره جلوی دهنمو گرفتم و با وحشت به چشمام خیره شد. 
- ششش! گوش بده! آروم باش!
چشمام از این باز تر نمی شد. هزار جور فکر به ذهنم رسید. این زن لعنتی خود آرسه. نکنه پلیس باشه. نکنه برام دام گذاشتن. نکنه فکر کردن منم تو باند بابا نقشی دارم. قفسه سینه ام به شدت بالا و پایین می شد. زن که حال خراب منو دید آروم گفت:
- گوش کن...ماجرای این آی دی که می گی چیه؟
و دستشو آروم برداشت و روی بازوم گذاشت و با نگاهش بهم فهمود که حرف بزنم.
صدام می لرزید:
- با یکی قرار داشتم!
- کی؟
با حرص گفتم:
- آرس!
- چی می دونه؟
گیج سر تکون دادم:
- بهش گفتم بابا چکاره است....گفتم نمی خوام با بابا زندگی کنم. گفت کمکم می کنه!
زن ساکت شد و فکر کرد:
- همینه! هیچ آدم عادی خودشو درگیر همچین مسئله خطرناکی نمی کنه! احتمالش زیاده که طرف پلیس باشه!
یعنی از این بهت زده تر نمی شدم. آرس؟ پلیس؟ زن شونه امو گرفت و گفت:
- اگه الان گیر پلیس بیافتی ممکنه هیچ وقت نتونی بی گناهی خودتو ثابت کنی!
دهنم خشک شده بود. به سختی پرسیدم:
- یعنی آرس پلیسه؟
- احتمالش زیاده!
- حالا چکار کنم؟
- تو رو دیده؟
- نه!
- تو چی؟
- نه!
- پس چطوری قرار بود همو پیدا کنین!
- قرار بود کلاه سبز بپوشم و برم کافی شاپ!
- خوبه. از اینجا که زدی بیرون یه راست می ری پایین و می رسی سوار ماشین می شی!
گیج گیج بودم. زن نگاهی به صورتم انداخت و گفت:
- چکار می تونم برات بکنم؟ الان نه مطمئنم گیر پلیس بیافتی به نفعته و نه بمونی خونه عظیم!
سعی کردم ذهنمو متمرکز کنم. اگه آرس پلیس باشه شاید بتونه بهم کمک کنه. شاید هم نباشه. اگه نباشه خیلی بهتره. ولی باید هر جور شده باهاش تماس بگیرم. ولی بهتره نفهمه من می دونم پلیسه. نگاه مرددی به زن کردم و دستشو گرفتم:
- برام مادری نکردی. ولی حالا بیا و برام مادری کن. یه موبایل بهم بده!
زن بدون مکث گوشیشو از جیبش بیرون کشید و گذاشت کف دستم. بعد منو از اتاق پرو بیرون کشید. عینک بزرگ آفتابیشو به چشمش زد و موبایلو از دستم گرفت و گذاشت تو جیبم. 
- من برای دخترم مادری کردم. ولی پدرش براش پدری نکرد و برای راضی کردن خودش داره از دیگران انتقام می گیره!
مانتوهارو گذاشت روی پیشخون. بازومو گرفت و کشید سمت در و کنار گوشم گفت:
- نمی دونم عظیم چه بلایی سرت آورده. ولی دختر...تو ساغر نیستی....ساغر من مرده!
و هولم داد سمت بیرون و خودش هم وسط جمعیت گم شد. ذهنم نمی تونست کلمه هایی که زن گفته بود. هضم کنه. 
- من ساغر نیستم؟ ساغر مرده؟ 
گیج چرخیدم و اطرافمو نگاه کردم. دنبال زن می گشتم و مدام به خودم می گفتم:
- ساغر نیستم؟ پس کی ام؟ 
نگاهم چرخید بین جمعیت. زن رفته بود و من احساس کردم گم شده ام. با وحشت نگاهم توی جمعست چرخید. درست نزدیک کافی شاپ یه مغازه کم عرض کوچیک بود کهجلوش یک نفر ایستاده بود. با یه کاپشن کهنه و یک کلاه مشکی. با بهت به من زل زده بود. شقیه ام تیر کشید. یه صدا توی سرم چرخید:
-  آخه خدا این همه آدم توی این شهره عدل باید مستاجر مادر جون.....
تصویر مرد با اون موهای قهوه ای روشن. یه لحظه روشن شد و دوباره تاریک شد.یه قاب عکس...این مرد...خدایا. دستم رفت سمت سرم. 
- وای...
سعی کردم دوباره نگاهش کنم. با دهن باز به من زل زده بود. ترسیدم. این تصوری لعنتی آشنا این همهمه توی سرم. چشمامو به هم فشردم. آرس پلیسه! این مرد آرسه؟ باید برم...نمی تونم بابا رو لو بدم. دویدم سمت پله. برنگشتم عقب.باید می رفتم. باید می رفتم خونه و دیگه هیچ وقت فکر دور زدن بابا به ذهنم خطور نمی کرد. از پله که پایین اومدم. یکی بازومو گرفت. منصور بود که با اخم های توی هم به من خیره شده بود.
- نباید تنها می رفتین!
بازمو کشیدم:
- می خوام برم خونه! سرم درد می کنه! 
نگاهی به بالای پله برقی کردم. مرد اونجا بود و داشت با عجله پایین می اومد. قدم تند کردم سمت ماشین. توی سرم صدای باد می اومد. کلی صدا با هم قاطی شده بود. یک عالمه تصویر. درو که باز کردم با وحشت به سمت جمعیت چرخیدم. مرد هنوز دنبالم می اومد. در و که به هم کوبیدم گفتم:
- بریم خونه!
منصور سوار شد و با اخم یه چیزایی زیر لب غر زد. مرد از بین جمعیت بیرون اومد. چرا دنبالم می اومد. مگه نمی دونست اوضاع من چه جوریه چرا این کارو می کرد. شیقه هام تیر کشید. مرد چند قدم با ماشین فاصله داشت. نگاهی به جمال انداختم که ماشینو روشن کرد و با ترس به مرد آشنا خیره شدم و آروم به نشونه نه سر تکون دادم. امیدوار که بفهمه. انگار فهمید و جلوتر نیامد. بهت توی صورتش رو نمی تونستم درک کنم. و حالا که از نزدیک می دیدمش انگار یک خاطره کهنه بود. لب زد. یه چیزی گفت. دور بود و صداشو نشنیدم ولی انگار یکی توی سرم داد زد:
- سرمه!





نوع مطلب : 3 سوت (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT