تبلیغات
کاغذهای باطله - 3 سوت 37
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
پنجشنبه 12 دی 1392
نویسنده : بهـــــاره .ش
حال ویرایش نداشتم. هر جا غلط املایی یا تایپی دیدن بگین درست کنم!

کجاها برف اومد؟ اینجا برف اومد دیروز و دیشب!

با بهت به جای خالی بابا نگاه کردم. انگار زبونم بند اومده بود. هنوز از شنیدن اسم مواد مخدر بدنم می لرزید و حالا باید حرف از آدم کشی بشنوم. دستمو با حالت زاری دراز کردم و صندلی میز تحریرمو گرفتم و با بدبختی روش آوار شدم. نگاهم چسبیده بود و به فرش و جمله بابا تو سرم اکو می شد. و بعد یه سوال به ذهنم اومد که باعث شد تمام بدنم یخ کنه:
- چند نفرو تا حالا سر به نیست کرده؟
از شدت لرزش بدنم خودمو بغل کردم و سرمو روی میز گذاشتم.
- خدایا! یعنی این زندگی منه؟ این تقدیر منه!؟ نمی شه یه خواب باشه؟ نمی شه امشب که خوابیدم و صبح که بیدار شدم ببینم وقت یه کابوس بوده و تمام شده؟
صدای کتی از راهرو اومد:
- ساغر خانم...آقا سر میز شام منتظر شمان!
سرمو بلند کردم و به در نگاه کردم. پوزخندی روی لبم اومد:
- واقعا می تونه شام بخوره؟ یعنی هیچ عذاب وجدانی نداره؟
کتی به در زد و دوباره گفت:
- خانم...
با حرص بلند شدم و درو باز کردم. کتی با دیدن قیافه غضب ناک من زود خودشو جمع و جور کرد و فقط یه کلمه گفت:
- شام.
نگاهمو ازش گرفتم و جلوتر از اون راه افتادم سمت پله. نرسیده به پله وایستادم و برگشتم. کتی پشت سرم بود. وقتی دید من ایستادم با تعجب بهم نگاه کرد. خیره شدم توی چشماشو گفتم:
- تو از همه چیز خبر داشتی نه؟
نمی دونم این سوالم چه چیزی توش داشت که نگاه کتی یک دفعه سخت شد. جوری جدی نگاهم کرد که یک لحظه احساس کردم این اون کتی که همیشه از من حساب می بره و دنبال من می دووه و کارمو می کنه نیست. یه آدم جدیده! نگاهمو ازش گرفتم تا متوجه تعجبم نشه! بدون نگاه کردن بهش دوباره پرسیدم:
- نگفتی...تو همه چیزو می دونستی؟
کتی با اخم از کنارم رد شد و قبل از اینکه از پله پایین بره گفت:
- شام یخ کرد!
و با همن جدیت و قدم های محکم از پله پایین رفت و منو مثل یک مجسمه بهت زده پشت سرش جا گذاشت. یعنی تا کجا قراره هر روز و هر روز یه چیز تازه برای تعجب کردن اتفاق بیافته. این همون کتی بود که با داد من از جا می پرید ولی وقتی ازش درباره کار بابا سوال کردم باید از این رو به اون رو بشه!
سلانه سلانه و آویزون از پله اومدم پایین بابا با یه لبخند پشت میز نشسته بود و منتظر من بود. این خونسردیش بیشتر خونمو به جوش می اورد و دلم می خواست داد بنزم. انگار نه انگار که همین چند دقیقه پیش چه حرفی از دهنش پریده بود.  کتی کنار میز ایستاده بود و یه چیزی به بابا می گفت اونم بدون اینکه نگاهشو از من بگیره و لبخندشو جمع کنه سر تکون داد. وقتی کنار میز رسیدم کتی رفت سمت آشپزخونه. نگاه خصمانه ای به کتی انداختم و رو به روی بابا نشستم. 
- خوب دختر بابا چی می خوره؟
دلخور نگاهش کردم. دست خودم نبود. نمی تونستم اینقدر بی فکر و بی وجدان باشم که با شنیدن تمام اون حرفا بشینم و غذایی رو بخورم که از بدبخت کردن یه عده آدم به دست اومده بود. بابا می فهمید حالم بده ولی توجهی نمی کرد. برام غذا کشید. ولی من بق کرده عین بچه ها با لبای ور چیده بهش زل زده بودم. بابا بازم اعتنا نکرد و برای خودش غذا کشید و مشغول شد. دلم می خواست رو میزی رو بکشم و همه چیزو پرت کنم یه طرف. وقتی دیدم بابا بدون توجه به من خیلی خونسرد داره غذاشو می خوره با حرص بشقابمو کنار زدم و گفتم:
- چطور می تونین اینقدر راحت این غذارو بخورین؟
بابا قاشقشو ول کرد توی بشقابشو مستقیم به من نگاه کرد و گفت:
- بس کن...ساغر...می فهمی بس کن!
سری بالا انداختم و گفتم:
- نمی تونم...نمی تونم مثل شما بی خیا...
مشت بابا که خورد روی میز خفه خون گرفتم. بابا بلند شد و روی میز به سمت من خم شد. پیشونیش سرخ شده بود و چشماش داشت می زد بیرون. با تمام وجود ازش ترسیدم. یه ترس مبهم یه جوری که قلبم تکون خورد. این چهره عصبی بابا رو قبلا هم دیده بودم. توی این مدت غیر از مهربونی چیزی ازش ندیده بودم حالا این قیافه انگار برام یه خاطره دور بود. یه وقت دیگه هم همینجور بابا رو عصبی کرده بودم. آب دهنم و به سختی فرو دادم. بابا با همون اخم صداشو بلند کرد و گفت:
- نمی تونی بخوری...نخور هری تشریف ببرین تو اتاقتون!
و صداشو بلند کرد:
- کتی!
کتی فورا از آشپزخونه بیرون اومد. قیافه اش همون جور جدی و اخم کرده بود. بابا بدون اینکه نگاه عصبانیشو از من بگیره خطاب به کتی گفت:
- بشقاب ساغرو جمع کن نمی خوره!
کتی چشمی گفت و بدون توجه به من که مثل بید داشتم روی صندلی می لرزیدم اومد سمتم و بشقابم و جمع کرد و راه افتاد سمت آشپزخونه. منم قبل از اینکه اشکم راه بیافته دویدم سمت پله. صدای بلند بابا رو از پشت سرم شنیدم. 
- ساغر این بار دارم بهت اخطار می دم. کار ینکن بفرسمت جای دیگه و صبح تا شب برات محافظ بذارم که نتونی تکون بخوری....فهمیدی؟
فهمیدی شو اینقدر بلند داد زد که از جلوی در اتاقم به راحتی شنیدم. قلبم چنان می زد که انگار می خواست از سینه ام بیرون بپره. این ترس عجیبی که از عصبانیت بابا به جونم افتاده بود برام تازگی داشت. درک نمی کردم که چرا اینجوری شدم. مثل حالتی که عصر داشتم و می خواستم از یکی کمک بخوام.
چقدر دلم می خواست الان با آرس حرف بزنم. اگه اون نامرد سر به سرم نگذاشته بود الان راحت باهاش درد و دل می کردم. روی تخت نشستم و اشکامو پاک کردم و به خودم پوزخند زدم:
- ولی چه جوری؟ اون که تمام مکالماتتو می خونه!
خودمو انداختم روی تخت و زار زدم. من این زندگی رو نمی خواستم. وسط گریه یاد حرفای آرس افتادم. دو راهی که بهم گفته بود. یا باید کنار می اومدم یا از اینجا می رفتم. هر دوش برام غیر ممکن بود. ولی اگه قرار بود بین بد و بدتر یکیو انتخاب کنم باید کدومو انتخاب می کردم؟
چرخیدم و با چشمای اشکی به سقف زل زدم. گیرم که راه دومو انتخاب می کردم. ولی بعدش باید کجای می رفتم. با دم و دستگاهی که بابا داشت مطمئنا سه سوت پیدام می کرد.  دوباره چشمام پر اشک شد و سقف توی اشکا تاب خورد. وقتی اشکام به طرف گوشام سر خورد دوباره سقفو واضح دیدم. یعنی باید راه اولو انتخاب می کردم؟
از روی تخت بلند شدم و بدون سر و صدا از اتاق بیرون خزیدم و گوش تیز کردم. صدای حرف زدن بابا با کتی می اومد:
- امشب سیاوش و یکی دوتا از بچه ها می آن اینجا. حواست به ساغر باشه که نیاد بیرون!
انگشتمو به دهن بردم. باید یه کاری می کردم. یه کاری که خودمو از این مخمصه نجات بدم. 
- شاید بهتر باشه به بابا بگم منو بفرسته یه جای دیگه یه زندگی جدا از اون شروع کنم. ولی نه بابا بارها گفته که من تنها کسی هستم که برام مونده. هیچ وقت حاضر نیست منو از دست بده!
با کف دست اشکامو پا کردم. صدای کتی می اومد:
- این یکی دو روز خیلی رفتارش عجیب شده!
- یعنی چی؟
- نمی دونم یه بار سرم داد می زنه بعد میاد عذر خواهی می کنه...خودش می گه نهار ببرم براش بعد سینی رو بر می گردونه می گه نتونستم بخورم...از این رفتارای ضد و نقض..
با دقت گوش دادم منتظر جواب بابا بودم. کتی خانم راپورت منو به بابا می داد. یعنی این کار همیشگیش بود؟ دختره فضول!
- فعلا سر به سرش نذار...الان چیزای جدید شنیده براش حضمشون سخته...تو فقط چهار چشمی مواظبش باش!
نمی دونم چرا این جمله آخر بابا کمی برام عجیب بود. لحنش جوری بود انگار که من قراره براش خطری داشته باشم.  دوباره انگشتمو جویدم. 
- همینه...مامان بخاطر این کاراش ترکش کرده...و حالا بابا می ترسه منم ترکش کنم...
انگشتمو گاز گرفتم که جیغ نکشم. باید از همین حربه استفاده کنم. باید تهدیدش کنم که می رم. یک لحظه احساس کردم که یه راه باریک کشف کردم. باید کاری میکردم. دور خودم چرخیدم:
- ولی بابا به این راحتی کوتاه نمی آد....آدمی که....آه لعنتی...آدمی که حتی از کشتن دیگران ابایی نداره به این راحتی به کسی باج نمی ده...پس باید چنته ام پر باشه...
سرم بالا اومد و دوباره چسبید به در اتاق بابا. لعنتی زیر لب گفتم. امروز اینقدر استرس داشتم که هیچ توی لپ تاپ و وسایل بابا کنجکاوی نکردم. شاید اگه این کارو کرده بودم خیلی چیزا دستگیرم می شد. با کف دست توی پیشونیم زدم و دوباره چرخیدم سمت سالن تا ببینم اون پایین چه خبره.
- اگه می خوام حرفمو به کرسی بوشنم باید از بابا خیلی چیزا بدونم. باید ازش آتو بگیرم....پس...پس باید از کاراش سر در بیارم.
صدای پایی روی پله باعث شد که به خودم بیام. به سرعت به طرف اتاقم رفتم و خزیدم تو و درو قفل کردم. چراغو خاموش کردم و همونجا منتظر شدم. صدای پا پشت در اتاقم متوقف شد.
- خانم!
پووف بازم کتی بود. از در فاصله گرفتم و روی تخت نشستم. کتی به در زد و دوباره صدام زد:
- خانم؟ اگه شام می خورین براتون بیارم!
روی تخت ولو شدم و گفتم:
- اون اخم و تخمشو باور کنم یا این نگرانیشو!
چرخیدم سمت دیوار و بلند گفتم:
- نمی خورم!
- آقا گفتن...
داد زدم:
- کری مگه کتی...گفتم نمی خورم!
- هر چی شما بگین!
وقتی مطمئن شدم رفته. دوباره از روی تخت جست زدم پایین. درو با احتیاط باز کردم و توی راهرو رو نگاه کردم. کسی نبود. راه افتادم سمت پله که صدای کتی رو از پشت سرم شنیدم:
- خانم!
از جا پریدم و دستمو گذاشتم رو قلبم:
- چته عین جن ظاهر می شی!
کتی با دقت نگاهم کرد. از طرف اتاق بابا می اومد. یک لحظه قلبم ریخت. نکنه چیزی فهمیده باشه. یعنی کلیدو پیدا کرده؟ اونجا سر میز داشت به بابا چی می گفت؟ اون موقع نفهمیده ولی الان فهمیده؟ کتی بدون حرف بهم نزدیک شد. نگاهمو از دزدیدم و سعی کردم همون حالت عصبانیمو حذف کنم:
- دیگه پشت سر من اینجوری ظاهر نشو!
کتی بدون اینکه به حرف من توجه کنه پرسید:
- جایی می رفتین؟
یعنی خدمتکارم این همه پرو؟ ولی یادم اومد که کتی فقط خدمتکار نیست انگار چشم و گوش باباست توی این خونه و این جور هم که از ظاهر قضیه بر می اومد چهار چشمی حواسش به همه جا هست. نباید به اون قیافه مظلوم و سر به زیرش اعتماد کنم. با نشون داد این روی تازه اش باید می فهمیدم که دلیلی داره که بابا کلید اتاقشو فقط می ده دست کتی. رومو برگردوندم و رفتم سمت روشوئی و گفتم:
- اگه اجاره بدین دارم می رم دسشوئی!
پشت بهش راه افتادم و وقتی مطمئن شدم حالم برگشته سرجاش برگشتم و بهش پوزخندی زدم و گفتم:
- اجازه دارم؟
کتی هم انگار از اون جلد سرد و جدیش خارج شده بود چون سری تکون داد و گفت:
- من که چیزی نگفتم.
و دوباره قیافه مظلومشو به خودش گرفت و رفت سمت پله. وقتی داشت می رفت پایین تازه متوجه چیزی که توی دستش بود شدم. لپ تاپ بابا!
با وحشت آب دهنمو فرو دادم. امشب همه چیز معلوم میشه یا بابا می فهمه و یا آب از آب تکون نمی خوره. اگه بفهمه همین اول کاری وا دادم. همون جا جلوی دسشوئی خشکم زده بود که کتی چند پله پایین رفته رو دوباره برگشت. رو به من گفت:
- امشب آقا مهمون دارن شما نیاید پایین. این دستور آقاست...
مکثی کرد و بعد ادامه داد:
- به نفع خودتونه!
و دوباره از پله سرازیر شد. گیج شده بودم. بهتر بود می رفتم دسشوئی چون ممکن بود کتی دوباره برگرده. باید حواسمو جمع کنم. از این به بعد نباید کاری کنم که دستم برای بابا رو بشه. مخصوصا جلوی کتی که عین گربه همه جا رو می پاد.
چند دقیقه ای توی دسشوئی معطل کردم. وقتی اومدم بیرون کتی منتظرم بود. پوفی کردم و گفتم:
- به آقاتون بگو زیادم مشتاق نیستم از گندکارهاش سر دربیارم.
کتی اخم کرد. ابرویی بالا دادم و گفتم:
- هان چیه؟ بابامه دلم می خواد هر چی دوست دارم بهش بگم! حالا هم برو رد کارت خوشم نمی آد هر بار عین جن جلوم ظاهر شی!
- خانم حواستون باشه اگه بیاین پایین آقا رو عصبانی می کنین. لطفا توی اتاقتون بمونین!
دستی براش تکون دادم و گفتم:
- برو بابا...اگه به خودم بود...
ولی حرفمو خوردم. می خواستم بگم اگه به خودم بود یک دقیقه هم توی این خونه نمی موندم. ولی نگفتم. هنوز قرار نبود چیزی رو لو بدم. راه افتادم سمت اتاقم و درو به شدت بستم و با بلندترین صدای ممکن قفلش کردم. گوشم و چسبوندم به درو گوش دادم. صدای روی فرشی های کتی رو شنیدم که از پله پایین رفت. وقتی از رفتن کتی مطمئن شدم همون جا کنار دیوار نشستم. باید از جایی شروع می کردم. اتاق بابا که فعلا امکانش نبود. پس می موند کاراش بیرون از خونه که امشب بهترین فرصت بود. بابا گفته بود چندتا از بچه ها امشب میان اینجا. باید یه جوری به حرفاشون گوش بدم. باید از همین امشب شروع کنم.
چراغو خاموش کردم و توی اتاق منتظر نشستم. صدای پای کتی رو یک بار دیگه هم شنیدم. انگار اومده بود مطمئن شه خوابیدم. تا حالا دقت نکرده بودم این دختر این همه عوضیه!
سعی کردم حتی نفس هم نکشم. روی تخت دراز کشیده بودم و نگاهم به در اتاق بود. از زیر در سایه کتی رو که پشت در متوقف شده بود می دیدم. به انگشت ضربه آرومی به در زد و دستگیره رو پایین کشید. توی دلم یه فحش بهش دادم و گفتم:
- عجب دمی تکون می ده واسه آقاش...عوضی!
محلش ندادم. دوباره آروم به در ضربه زد. بازم جوابی ندادم. ساعت باید حدود یازده می بود و من هیچ وقت زیاد بیدار نمی موندم. بیدار موندن شب باعث سر دردم می شد. وقتی دوباره به در زد و جوابی نگرفت رفت. بالاخره نفس راحتی کشیدم. شاید پنج دقیقه هم از رفتن کتی نگذشته بود که صدای باز شدن در خونه رو شندیم. فوری بلند شدم و خودم و به پنجره رسوندم از بین پرده ها نگاهی به حیاط انداختم. حیاط با دوتا دیوار کوب تزئینی روشن شده بود. اینقدری نور بود که بتونم سیاوش و امیر و یک نفر دیگه رو تشخیص بدم. امیر به محض وارد شدنش. مستقیم به پنجره اتاق من نگاه کرد. یک لحظه قلبم کنده شد. احساس می کردم شبح منو از پشت پرده می بینه. چون با چنان جدیتی به پنجره زل زده بود که انگار انگاهش مستقیم توی قلبم فرو می رفت. نگاهش یه جور ترس مرموز داشت برام. احساس می کردم حتی اگه نفس بکشم و نفسم به پرده بخوره از نگاه امیر دور نمی مونه. سیاوش که به بازوی امیر زد. بالاخره اونم نگاهشو از پنجره گرفت و راه افتاد. تازه تونستم نفس حبس شده امو بدم بیرون. از پنجره فاصله گرفتم. حتی تصور اینکه بخوام زیر این نگاه باشم باعث می شد قلبم تند بزنه.
انگشتمو جویدم و شروع کردم به قدم زدن. ولی من باید امشب می رفتم و به حرفاشون گوش می دادم. نهایش این بود که بابا می فهمید. اوضاع فرق چندانی نمی کرد. فقط بیشتر زندانی می شدم. ولی برای خارج شدن از این مخمصه چاره ای جز این نداشتم. یه جور ریسک بود ولی من می خواستم این ریسکو بکنم!
درو با دقت باز کردم و خزیدم توی راهرو. راهرو کاملا تاریک بود. این بار خودمو چسبوندم به دیوار و با دقت سر تا ته راهرو رو برانداز کردم و خوب گوش دادم. به جز سر و صدایی که از پایین می اومد هیچ صدایی شنیده نمی شد. 
با چند قدم خودمو به پله رسوندم. صدای حرف زدن می اومد می تونستم صدای بابا و سیاوشو تشخیص بدم. یکی دو پله رو پایین رفتم. حالا صداها واضح تر شده بود. صدای سیاوشو شنیدم:
- من مطمئنم یه جاسوس بین ماست!
پوخند امیر اینقدر بلند بود که منم جا خوردم:
- من از وقتی این دختره وارد ماجرا شده بهتون گفتم. ولی شما گوش نکردین!
صدای پر از تحکم بابا منو هم ترسوند:
- برای همین اون گندو بابا آوردی؟ تو که مطمئن بودی یه چیزایی می دونه پس چرا...
سیاوش پرید وسط حرف بابا و گفت:
- عظیم خان خواهش می کنم...الان ما برای چیز دیگه ای اینجاییم!
صدای نفس پر صدای بابا رو شنیدم که بعدش کتی رو صدا زد:
- کتی!
دسپاچه شدم فکر کردم لابد بابا می خواد بفرستش که منو چک کنه. از جا پریدم و تند یکی دو پله بالا رفتم که صدای بابا رو شندیم:
- چایی بیار!
نفس راحتی کشیدم و دوباره چند پله رو برگشتم پایین و گوش تیز کردم. صدای غریبه که لابد همون نفر سوم بود شروع کرد به حرف زدن:
- هر کی هست خوب کارشو بلده...
بابا با حرص پرید وسط حرفش:
- و هر کی هست یک نفر سومه...نه دختره!
سیاوش حرف بابا رو تائید کرد:
- آره این تقریبا غیر ممکنه که کار اون باشه با مراقبت های شدید ما اصلا امکان اینکه بخواد به کسی خبر بده نداشته!
صدای امیر حق به جانب و حرص درآر شنیده شد:
- امیدوارم اون روز نیاد که حرف من ثابت بشه!
سیاوش انگار رو به امیر گفت:
- دیگه این بحثو تمام کنیم. فعلا باید بریم سراغ کار خودمون.
انگار بقیه هم موافق بودن چون بابا گفت:
- این بار باید تعدا کسایی که از روز و ساعت تحویل مواد خبر دارن محدود بشن. به قدری محدود که در صورت تکرار شدن اتفاقات اخیر بتونیم طرفو گیر بندازیم. 
امیر اضافه کرد:
- ولی اینجوری ممکنه طرف دست نگه داره و برای لو نرفتن خودش کاری نکنه!
بابا دوباره گفت:
- اینو ما می دونیم ولی باید جوری وانمود کنیم که انگار یه عده دیگه هم خبر دارن که معلوم نیست کی ان!
صدای گذاشتن فنجون ها رو شندیم و صدای بابا:
- یه سر به ساغر بزن!
دیگه نموندم و با نهایت سرعت و حداقل صدا دویدم سمت اتاق و دوباره قفلش کردم. لعنتی چرا این همه مراقبت می کنن. صدای پای کتی که اومد دوباره روی تخت ولو شدم و به سقف خیره شدم. حرفایی که شنیده بودم حسابی گنگ بود ولی چیزی که معلوم بود یکی توی گروهشون خائن از آب در اومده بود و داشت گند می زد به کارشون. این فکر باعث شد لبخند بزرگی روی لبم بیاد. ضربه آرومی که به در خورد باعث شد از جا بپرم. بازم کتی بود. فحش دیگه ای بهش دادم و منتظر شدم بره.  وقتی از رفتنش مطمئن شدم دوباره رفتم توی فکر حرفایی که شنیده بودم. اون دختری که بابا اینا ازش حرف می زدن کیه؟ چرا این همه براشون مهمه؟ چه جوری وارد گروهشون شده؟ یعنی ممکنه با اونی که داره لوشون میده هم دست باشه؟ یعنی ممکنه پلیس باشه؟ این دختر هر کی هست اینا ازش خیلی می ترسن. 
چرخی زدم و به دیوار خیره شدم. این دختر هر کی هست باید خیلی مهم باشه. باید خیلی چیزا بدونه. باید هر جور شده پیداش کنم!





نوع مطلب : 3 سوت (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT