کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
سه شنبه 10 دی 1392
نویسنده : بهـــــاره .ش


دستام می لرزید ولی تند تند همه چیزو تایپ کردم براش. اون هیچی نمی گفت و فقط من تند تند پیام می فرستادم. استرس اومدن بابا رو هم داشتم. ولی باید می گفتم. از این سردرگمی که احساس می کردم دچارش شدم. باید با یکی حرف می زدم. انگار دلم نمی خواست باور کنم که شغل پدرم چیه و دنبال کسی می گشتم که بهم بگه همه اینا یه کابوسه که تمام میشه. فوقش آرس بهم می خندید یا دیگه باهام چت نمی کرد ولی شاید چند درصد هم یه چیزی می گفت که منو از این حالت نجات می داد. وقتی اتفاقات این چند وقته رو بهش گفتم. انگار سبک شدم. با وحشت و استرس زل زده بودم به مانیتور تا ببینم آرس چی میگه. یه چند لحظه مکث شد و بعد آرس تایپ کرد:
- حالا برنامه ات چیه؟
گیج شدم. منظورش چی بود. 
- یعنی چی؟
- یعنی نخود چی!
- مسخره نشو. منظورت چیه؟
- منظورم واضحه مگه اینکه تو بخوای خودتو بزنی به خنگی.
اخم کردم. واقعا نمی فهمیدم چی میگه.
- به خدا نمی فهمم چی می گی!
- ببین دختر خانم...اگه فرض کنیم تمام حرفات درست بوده یعنی اوضاعت خیلی خرابه!
وحشت کردم. 
- یعنی چی؟
- یعنی دو راه داری! 
- خوب؟
- یا باید شغل پدرتو بپذیری و باهاش کنار بیای. یا راهتو از پدرت جدا کنی!
با دهن باز زل زده بودم به مانیتور. یعنی چی راهتو از پدرت جدا کنی! من که جایی نداشتم برم. چکار باید می کردم.
- چی شد؟ تمام اون حرفات کشک بود. که نمی خوای تو این شرایط زندگی کنی؟
- نه.
- نه؟ همین؟
تمام انگشتامو جویده بودم.
- من که جایی رو ندارم برم. غیر از پدرم کسی رو ندارم.
- پس باید راه اولو انتخاب کنی!
وحشت زده سر تکون دادم. انگار که اون می دید. نمی تونستم. انگار تازه داشت باورم می شد دارم توی چه هچلی زندگی می کنم. هیچ رقمه نمی تونستم با این ماجرا کنار بیام. این کابوس نبود که واقعیت محض بود.
- نه این کارم نمی تونم بکنم!
- راه سومی نداری؟ ساغر خدایی سرکار نیستم!
- خیلی احمقی آرس...کاش الان حال منو می دید؟
- خیلی خوب! اگه راه دیگه ای به ذهنت می رسه بگو!
مغزم قفل کرده بود. نه هیچ راهی به ذهنم نمی رسید. ولی همین جوری نوشتم:
- شاید باهاش صحبت کنم. بگم من زاضی نیستم...
پرید وسط جمله ام و ده تا آیکون خنده فرستاد!
- چیه مسخره!
- آخه خدایی حرفت آخر سوژه بود. تو بهش می گی باباجون میشه دیگه مواد نفروشی...اونم میگه چشم دخترم. چرا که نه!
- لعنتی تو حق نداری منو مسخره کنی!
- ببین ساغر بچه ننه بازی از خودت در نیار. راه دیگه ای نداری. باید از اون خونه بیای بیرون و بری سراغ پلیس...
دستم و گذاشتم جلوی دهنم. این دیوونه شده بود. تند نوشتم:
- یعنی بابامو لو بدم؟
- اینم یه فکریه!
- خیلی احمقی من نمی تونم هچین کاری بکنم!
- پس بمون تو همون خونه و دهنت و ببند. 
بغضم گرفته بود. عوضی چرا اینجوری با من حرف می زد. دستام می لرزید و دیگه نمی تونستم تایپ کنم.
- ها چیه به خانم بر خورد؟
اشکام راه افتاد روی صورتم. چی باید جوابشو می دادم. ولی نمی تونستم تایپ کنم. انگار پرده ای که تا حالا مقابلم بود با این حرفای آرس افتاده بود و داشتم واقعیت زندگیمو می دیدم. جمله بعدی آرس باعث شد. اشکام شدت بگیرن.
- دیدی فقط حرف زدی! این روزا هم که همه حرف مفت می زنن. ساغر زندگیتو قبول کن. چاره ای نداری. بمون ولی خودتو درگیر کارای بابات نکن!
دستای لرزونمو بردم سمت کیبورد ولی چیزی به ذهنم نرسید که بنویسم. پیام بعدی آرس اومد:
- می گم یه کار دیگه هم می شه کرد. از خونه بزن بیرون بیا پیش خودم...
و یه خنده یه وری و خنده شیطانی گذاشت.
- بهت بد نمی گذره!
مسخره عوضی. شک نداشتم که اینم مثل بقیه پسرا تا یه دختر تنها دیده دندون تیز کرده. من خرو بگو که بهش اعتماد کردم. اصلا رو چه حسابی تمام زندگیمو براش گفتم. 
همون جور با چشمای اشکی نوشتم:
- نامرد. دیگه هیچ وقت به من پیام نده!
- ساغر...گوش کن...شوخی کردم دختر....
قبل از اینکه آف بشم یه شماره اومد رو صفحه. شماره موبایلش بود انگار. 
- شماره منو داشته باش...ساغر هستی؟ چراغت روشنه...
دوباره نگاهی به شماره کردم و آف شدم. از این آرس عوضی هم چیزی به من نمی رسید. هیچ کمکی که نکرده بود هیچ فقط نیش و کنایه زده بود. چرا مردم اینقدر عوضی و آشغال شدن. همه جا می خوان خودشون هم یه نفعی ببرن. اگه حتی شوخی هم کرده بود. دیگه نمی تونست مبهش اعتماد کنم. آدمی که حتی به شوخی یک سری حرفارو می زنه بعید نیست به جدیش هم فکر کنه.
اشکامو با دست پاک کردم و هیستوری مسنجرمو پاک کردم و تند لپ تاپ بابا رو خاموش کردم و گذاشتم سر جاش. با کمترین صدا از اتاق خارج شدم و دویدم سمت اتاقم. خزیدم زیر میز تحریرمو همون جا چمباتمه زدم. نگاهم به زیر میزم افتاد. چیزای زیادی اینجا یادداشت کرده بودم. چیزایی که می خواستم کسی نفهمه. شماره آرس تو ذهنم انگار به ماژیک هایلایت رنگی شده بود. دست دراز کردم و از روی میز یه خوودکار برداشتم و بدون فکر شماره آرس رو قبل از فراموش کردنش زیر میزم یادداشت کردم. می دونستم بابا بفمه شماره گرفتم غوغا به پا میشه! ولی یه چیزی ته دلم می گفت شماره رو نگه دارم. 
همون جا زیر موندم. حالم خراب بود. حرف ها و کنایه های آرس مغزمو می خورد. دستی به چشمام کشیدم و به خودم گفتم:
- اول باید کلیدو برگردونم بعد بشینم فکر کنم.
صورتم و شستم و دوباره رفتم پایین سینی غذا رو دست نخورده برگردوندم پایین. خدا خدا می کردم که کتی متوجه نبودن کلید نشده باشه. توی سالن سرک کشیدم. کسی نبود. صدای زمزمه ای از آشپزخونه می اومد. صدای کتی رو تشخیص دادم که داشت با آشپز حرف می زد. کمی خزیدم کنار و کتی رو صدا زدم:
- کتی!
انگار متوجه شد. ولی من دوباره صداش زدم:
- کتی کجایی تو؟
صدای پاشو شنیدم که تند اومد سمت در. منتظر شدم و با یه حرکت پریدم جلوش و سینی رو ول کردم رو لباسش. کتی جیغی کشید و پرید عقب. جلوی روپوشش پر شده بود از آب خورش و ماست. دستی جلوی دهنم گرفتم و سعی کردم صدام عصبی باشه:
- معلوم هست چته؟
کتی نگاهشو از لباسش گرفت و گفت:
- خانم شما یهو اومدین جلوی من!
طلب کار جواب دادم:
- صدای منو نشیدی مگه؟ من داشتم صدات می کردم ولی تو بدون سر و صدا پریدی جلوی من!
- ببخشید خانم.
- خیلی خب. اینارو جمع کن و برو لباستو عوض کن. کتی چرخید تا وضعیت ناجوری که پیش اومده بود رو ببینه وهمون جور داشت دکمه هاشو باز می کرد. منم از فرصت استفاده کردمو کلیدو انداختم گوشه دیوار پشت سرش و با پام هولش دادم عقب تر که از جایی که من ایستادم فاصله بگیره. لبمو گزیدم که خنده ام نگیره. انگار عملیات موفقیت آمیز بود.
بعدم تند چرخیدم و رفتم سمت پله و گفتم:
- برام آب میوه بیار. نهار نتونستم بخورم.
صدای چشم گفتن کتی رو شندیم و از پله بالا دویدم. وقتی در اتاقمو بستم و احساس امنیت کردم. تازه صدای ضربان قلبمو شنیدم که محکم به قفسه سینه ام می خورد. دوباره خزیدم زیر میز و زل زدم به شماره آرس. از دستش دلخور بودم و اون موقع واقعا تصمیم نداشتم دیگه باهاش چت کنم. ازش توقع نداشتم توی اون وضعیت با من از این شوخی های مسخره بکنه!
لبم و گزیدم و ذهنم از آرس و مزخرفاتی که گفته به سمت عکس روی مانیتور بابا چرخوندم. یعنی اون عکس کی می تونست باشه. هیچ عکسی از مامان توی بساط بابا نبود. بابا می گفت مدت ها قبل وقتی من بچه بودم مامان ما رو گذاشته و رفته. ازش خیلی متنفر بود و جوری از اون بد می گفت که منم با تمام وجود ازش بدم اومده بود. بابا می گفت بعد از رفتن مامان من تمام زندگیش شدم و به امید من زندگی می کرد.. برای همین این همه روی من حساس بود. ولی حالا به همه حرفاش شک کرده بودم. شغلش. پنهان کاریش هاش و حالا هم عکس اون دختر که انگار زیادی هم خوشحال نبود.
یعنی ممکن بود بابا بعد از این همه مدت کینه اشو از مامان فراموش کرده و رفته سراغ یه زن دیگه! یعنی ممکنه بابا با این زن رابطه ای داشته باشه؟ گیج از این همه فکر سرم و فشردم. واقعا نمی دونستم باید عکس العملم نسبت به بابا چی باشه! الان باید چکار کنم و چه جور رفتار کنم. نمی دونم چقدر زیر اون میز موندم تا بالاخره صدای بابا رو شنیدم که صدام می کرد. چراغ اتاقم خاموش بود و من توی تاریکی نشسته بودم. بدون اینکه از جام تکون بخورم منتظر شدم. بابا درو باز کردم و سرشو از لای در کرد توی اتاق:
- ساغر بابا..کجایی دخترم!
نفس پر بغضی کشیدم و از زیر میز بیرون خزیدم. بابا با دیدن من که از زیر میز تحریرم بیرون می اومدم جا خورد و گفت:
- اونجا چکار می کنی؟
شونه ای بابا انداختم و چیزی نگفتم. بابا چراغ و روشن کرد و گفت:
- حالت خوبه؟
و با دقت به من نگاه کرد. سری تکون دادم و گفتم:
- خوب؟ اگه منظورتون سر دردمه بله خوبم...ولی...
احساسش کردم که پشت سرم ایستاده:
- ولی؟
ازش فاصله گرفتم و گفتم:
- ولی نمی تونم با شغل شما کنار بیام. نمی تونم بپذیرم که زندگیم قراره روی چی بنا بشه!
بابا دوباره اخم کرد. طبق معمول که خلاف میلش حرف می زدم. 
- دوباره داری دختر بدی می شی! ساغر هزار تا آدم نمونه تو دارن توی مملکت زندگی می کنن...تو فکر می کنی که دوست دارم بقیه رو بدبخت کنم؟ نه...من کسی رو زور نمی کنم که مواد مصرف کنه...همه آدما آزادن که خودشون راه خودشونو انتخاب کنن. اونا خودشون می خوان بدبخت باشن...چه من مواد بفروشم چه نه اونا بدبختن...چون خودشون راه بدبختی رو انتخاب کردن. پس چرا اجازه بدم یه گروه دیگه از این راه پول به جیب بزنه؟ چون اگه من این کارو نکنم یکی دیگه می کنه! مطمئن باش اگه می دونستم با کنار رفتن من تمام مشکلات حل میشه کنار می رفتم. ولی دخترم...من برم صد نفر دیگه جای منو می گیرن...پس ببین زیاد هم بود و نبود من توی این مسیر نمی تونه مهم باشه...
با چشم های وق زده و دهن باز به این توجیحات فیلسوفانه بابا گوش می دادم. چقدر قشنگ خودشو تبرئه و کارشو توجیح کرد. بابا به بهت من لبخندی زد و گفت:
- این آخرین باریه که در این باره با هم صحبت می کنیم..حالا هم بیا میز شام آماده است.
و چرخید و رفت سمت در.در آخرین لحظه دوباره برگشت و گفت:
- از این به بعد وقتی بچه ها می آن اینجا تو نیا پایین...مخصوصا...این پسره امیر...
بعد چیزی زیر لب زمزمه کرد. که انگار شندیم:
- بهتر بود همون اول این پسره رو هم سر به نیست می کردم.
و در بسته شد.





نوع مطلب : 3 سوت (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT