تبلیغات
کاغذهای باطله - 3 سوت 32
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
دوشنبه 11 آذر 1392
نویسنده : بهـــــاره .ش
سلام دوستان

الان دوباره رسیدیم به بخشایی که احتیاج به فکر کردن بیشتر داره نمی تونم مثل قبل هر روز بذارم. 

پس ممکنه امشب که گذاشتم بین پستا دو سه روزی وقفه بیافته.ممنون که می خونید!

ویرایش هم نشده!


از اتاق بیرون زد مو با نهایت سرعت به سمت اتاقم رفتم. بدون مکث شماره مهیار و گرفتم و بعد به ساعت نگاه کردم. صدای خسته مهیار توی گوشم پیچید:
- سلام عطا!
- سلام!
- چی شده این وقت صبح زنگ زدی؟
یک راست رفتم سر اصل مطلب:
- با رها همین الان حرف زدم. 
سکوت مهیار یعنی منتظر توضیحه:
- همونطور که حدس زدیم به اون سوله ربط داره. دقیقا همون سوله که مال کارخونه رضامنده!
- مطمئنی؟
- آره با توجه به حرفای رها همون میشه! و یه نکته خیلی جالب دیگه!
- چی؟
- اینکه رها می گفت توی حرفای اونایی که دزدیده بودنشون اسمی از فرهاد شنیده!
مهیار متعجب گفت:
- فرهاد؟
شروع کردم به قدم زدن و در همون حال هم گفتم:
- آره...اسم اون داماد گم شده هم فرهاد بود درسته!
مهیار بعد از مکثی گفت:
- اگه این فرهاد همون فرهاد باشه...
- مهیار نمی تونه شتباه اسمی باشه همه چیز جور در میاد...
- اگه اینطور باشه که یعنی پای رضامند هم گیره!
- درسته..یعنی ما برای پیدا کردن سرمه باید رضامند و دم و دستگاهشو زیر نظر بگیریم...
- اینکه توی دم دستگاه رضامند داره یه کارای خلافی میشه نمی شه ربطش داد به خودش...
کلافه در حالی که صدام کمی هم بلند شده بود گفتم:
- اه مهیار...الان تنها سر نخ ما برای رسیدن به سرمه همینه...اون سوله مال اون مرتیکه اس....پس باید جواب بده....باید بگه چرا چهار نفرو دزدیدن...چرا این بالاها رو سرشون اوردن...چرا سرمه رو بردن....
مهیار پرسید وسط حرفم.:
- عطا...خیلی خوب....منم موافقم...
بی حوصله روی تخت نشستم.
- مهیار تو نمی فهمی اون الان تو چه شرایطیه؟
- می دونم عطا...ولی تو یه چیزو فراموش کردی...الان مسئله ما تنها سرمه نیست...مثل اینکه یادت رفته پرونده الان تو دایره مواد مخدر در جریانه؟
چنگی توی موهام زدم. چقدر این مهیار عوضی بود. حرصم و پنهان کردم و گفتم:
- ولی برای من سرمه در اولیته!
صدای نفس عمیق مهیار و شنیدیم و بعد که گفت:
- این دوتا مسئله از هم جدا نیستن. پیدا کردن اینکه کی پشت این ماجراهاست به پیدا کردن سرمه هم کمک می کنه!
- می دونم...می دونم....
- خیلی خوب پاشو بیا ستاد بیرم دنبال این رضامند. بچه ها کل اون خونه ای که بچه ها توش زندانی بودن انگشت نگاری کردن. باید بینیم چی پیدا کردن.
- می آم...اول باید به خونواده سرمه خبر بدم.
- باشه...
- راستی چه خبر از نگین؟
مکث مهیار و جوابش پشت هم اومد:
- دیشب موندم به هوش که اومد اینقدر درد داشت که دوباره بهش مسکن زدن...خوابید دوباره...منم رفتم خونه. دو نفر و فرستادن مواظب نگین و تیرداد باشه.صبح تماس گرفتم ببینم وضعیتش چطوره میشه باهاش حرف زد یا نه که نیما گفت درد داره با مسکن می خوابه!
نفس کلافه ای کشیدم...چرا این بلا سرشون اومده بود. لعنت به او آدمای عوضی!
- از جا بلند شدم و به سمت چوب رختی رفتم.
- خیلی خوب...می بینمت!
- خداحافظ! ببین عطا...حواست که به رها هست؟
دستم روی چوب لباسی موند:
- آره هست!
- اونا تو بیمارستان محافظ دارن...ولی رها بیرونه...بهش بگو فعلا چند روزی از خونه بیرون نره!
- باشه...خودم حواسم هست!
مهیار با یه خداحافظی دیگه قطع کرد. لباس عوض کردم و از اتاق بیرون زدم. مامان داشت سر طاها غر می زد که بره مدرسه و اونم نمی خواست بره! رفتم جلو و به مامان گفتم:
- بهتره عطا خونه باشه!
عطا خوشحال برگشت و به مامان نگاه کرد که اونم عصبی گفت:
- دیروزم نرفت مدرسه!
دستی به سرم کشیدم و گفتم:
- نه تنها عطا که شما و رها هم باید خونه بمونین. چند روز بهتره از خونه بیرون نرین!
مامان با چشمای گرد شده گفت:
- چرا؟
نگاهی مستاصل به مامان انداختم و گفتم:
- چون اونایی که رها رو دزدیده بودن هنوز شناسایی و دسگیر نشدن ممکنه...
مامان چشماش گرد شد و روی مبل آوار شد و گفت:
- ممکنه بلایی سر بچه ام بیارن؟
طاها کنارش نشست و گفت:
- مامان عطا برای همین می گه که باید تو خونه بمونیم. تو خونه باشیم مشکلی پیش نمی آد.
و برای تائید به من نگاه کرد. گرچه اگه اونا می خواستن آسیبی به خوانواده من برسونن دیوارهای این خونه نمی تونست جلوشونو بگیره ولی از خیابون خیلی خیلی امنیتش بیشتر بود. سری تکون دادم و گفتم:
- درسته مامان. 
بعد خم شدم و سرش و بوسیدم و گفتم:
- خودم حواسم به همه چی هست!
مامان با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
- پس خودت؟
- اخم کردم و گفتم:
- مامان من پلیسم...فرقی برام نداره شاید ده بار توی همچین موقعیتایی گیر افتاده باشم. نمی تونم که خونه نشین بشم.
مامان ناراضی و نگران نگاهم کرد. لبخندی بهش زدم و گفتم:
- نگران نباش مامان.
و به سمت اتاق رها راه افتادم. در و که باز کردم فوری نشست. با دیدن لباس های تنم با اضطراب خاصی گفت:
- داری می ری؟
کنارش نشستم و گفتم:
- بعد از شنیدن حرفای تو می رم. می خوام برم ستاد کلی کار داریم.
رها سری تکون داد و گفت:
- باشه...
- خوب بهم بگو...بعد از تعقیب پلیس چی شد؟
رها به دیوار تکیه داد و گفت:
- تو اون لحظه واقعا فکر کردم داریم نجات پیدا می کنیم. اون دو نفر وحشت کرده بودن ولی بالاخره تونستن فرار کنن. تا چند یه جا پارک کرده بودن و ماشین خاموش بود. حتی اجازه نمی دادن نفس بکشیم. خدا می دونه چقدر ناامید شدیم. ولی گیج شده بودن نمی فهمیدن پلیس چطوری اونا رو پیدا کرده برای همین نگین بیچازه وقت پیاده شده یه چک خورد چون اون بود که درست نزدیک پنجره عقب بود. سپهر می گفت حتما اون کاری کرده که توجه ماشین پلیس و جلب کرده. به ذهنشون هم خطور نمی کرد که سرمه به تو زنگ زده باشه.دو سه ساعتی که اونجا موندیم بالاخره راه افتادن و به یکی زنگ زدن یه ماشین دیگه آورد و اون ماشین و همون جا ول کردن. وقتی انداختنمون توی این زیر زمین اونجا بود که سرمه بهمون گفت موبایل داره. همه مون خوشحال شدیم و فکر کردیم دیگه خلاص شدیم سه چهار تایی با همون دستای بسته کمکش کردیم گوشیشو آورد بیرون. ولی وقتی خواستیم زنگ بزنیم دیدم بدبختی هیچی آنتن نداره.
باز ناامید شده بودیم ولی تیرداد می گفت هر طور شده باید از اینجا بریم بیرون شاید اینجوری تلفن آنتن بده. چند تا پنجره کوچیک نزدیک سقف زیر زمین بود که به فضای بیرون که درست پشت ساختمون بود و بیابون به نظر می رسید راه داشت. مشکل این بود که فاصله اشون تا زمین زیاد بودن. هیچ جوره نمی شد بهشون رسید مگه اینکه چیزی زیر پامون می ذاشتیم که اونم چیزی نبود. ناامید شده بودیم. کم کم تاریک می شد که یهو تیرداد بلند شد و گفت:
- من یه راهی پیدا کردم.
همه مون نگاهش کردیم. تیرداد بلند شد و زیر یکی از پنجرها که شیشه اش شکسته بود ایستاد و گفت:
- اگه برین رو شونه من می تونین برین بالا!
همه مون تعجب کرده بودیم. نگین خیلی جدی قبول کرد و گفت:
- لااقل به امتحانش می ارزه ولی با این دستای بسته چطوری؟
اونجا بود که تیرداد دوباره شروع کرد به تقلا کردن برای باز کردن دستاش. این بار ما هم سعی کردیم همین کارو بکنیم. ولی نامردا این بار دستامون و از پشت بسته بودن و باز کردنشون خیلی سخت بود. برای همین سعی کردیم به هم کمک کنیم. شاید دو سه ساعت طول کشید تا بالاخره نگین طناب دستشو باز کرد.  . تمام امیدمون با  از وقتی اومده بودیم پائین فقط دو بار یکی بهمون سر زده بود. ولی ترس اینکه دوباره بیان خیلی آزار دهنده بود. تیرداد دستش که باز شد زیر پنجره ایستاد و گفت:
- خیلی راحته خودتون و بکشید بالا و برید بیرون!
من مونده بودم کی اول از همه بره که سرمه گوشیشو گرفت طرف منو گفت:
- اول تو برو! اگه طوریت بشه جناب سروان پوست مارو هم همراه اون دزدا می کنه!
رها سرش و گرفت بالا و به من نگاه کرد. لبخند تلخی روی لبش بود. از فکر اینکه سرمه این همه حواسش به رها بوده دلم بیشتر گرفت. با صدای گرفته ای گفتم:
- بعدش چی شد؟
- با منم تیرداد رفتم بالا ولی نمی تونستم خودمو بکشم بالا. برای همین نگین پیشنهاد داد اول اون بره تا بتونه کمکم کنه برم بالا. تیرداد هم موافقت کرد. نگین رفت روی شونه های تیرداد و خودشو کشید بالا. سخت بود اگه نگین ورزشکار نبود به این راحتی نمی تونست بره. برای رد شدن از شیشه هم کمی تقلا کرد تا بالاخره رد شد. با رفتن نگین دوباره امید وار شدیم. همون جور که گفته بودن رفتم روی شونه های تیرداد و نگینم کمکم کرد و منو کشید بالا...نوبت سرمه که شد....
رها مکث کرد...تمام تنم گوش شده بود تا بفهمم چی به سر اونا اومده..
- رها بقیه اش؟
- هیچی سرمه می خواست بیاد بالا که صدای باز شدن در اومد و سرمه رو با ما گفت:
- بدویین دارن می آن.
نگین می خواست کمکش کنه اونم بیاد بالا ولی سرمه داد زد:
- بین...زود باشین..منم دارم میام...
این شد که من و نگین شروع کردیم به دویدن ولی قبل از اینکه سرمه بتونه خودشو بکشه بالا صدای جیغ و داد اومد و بعدم سرمه رو کشیدن پائین. من گریه ام گرفته بود ولی نگین دستم و گرفته بود و می کشید.:
- بدو رها..بدو...
ولی من حس توی تنم نبود. دیگه کاملا تاریک شده بود و چشم چشم و نمی دید. ما فقط می دویدم. وقتی برگشتم و پشت سرم و نگاه کردم یه نوز ضعیف از تو زیر زمین می اومد. و صدای جیغ سرمه رو هم شنیدم.
با ترس وایستادم که نگین عصبی دستم و کشید و گفت:
- واینسا رها...باید زنگ بزنی به داداشت باید از اینجا دور شیم...
ومنو جلو هول داد و خودش پشت سرم می اومد که صدای شلیک اومد. رد شدن گلوله رو از کنارمون حس کردم. با وحشت خودمو روی زمین انداختم و برگشتم به نگین نگاه کردم دستشو انداخت دور شونه امو بلندم کرد گفت:
- خم شو! دارن الکی شلیک می کنن.ما رو نمی بینن.
ولی وقتی تیر دوم هم از کنارمون رد شد. مطمئن شدم که دارن ما رو می بینن. و تیر سوم بود که به نگین خورد و نگین افتاد روی زمین. از ترس نمی دونستم چکار کنم. خون از دستش سرازیر شده بود و از درد نمی تونست نفس بکشه. گزیه منم بیشتر شده بود. صداش زدم. می ترسیدم پیدامون کنن. من چیزی تو تاریکی نمی دیدم برای همین احساس می کردم الان از یکی طرف یکی پیدا میشه و ما رو می بره. نگین با بی حالی چشماشو باز کرد و سعی کرد بلند بشه. معلوم بود داره از درد می میره آروم به من گفت:
- باید قایم شیم.
با بدبختی کمکش کردم و کشون کشون رفتیم جلو که رسیدم به یه منطقه که درخت داشت. نگین دیگه نمی تونست راه بیاد. برای همین همون جا موندیم و نگین بهم گفت:
- موبایل...
و از حال رفت. اون موقع بود که موبایل و درآوردم و به تو زنگ زدم.
رها که حرفش را تمام کرد. من هم در سکوت به زمین خیره شدم.تیردادو که همون جا پیدا کرده بودن. پس چرا سرمه رو با خودشون برده بودن/ می تونستن اونو هم مثل بقیه...ولی در اون لحظه ترجیح دادم سرمه زنده باشه تا اینکه بلایی مشابه نگین و تیرداد به سرش اومده باشه یا حتی بدتر! رها زد به شونه ام که باعث نگاهمو از زمین بگیرمو به اون بدوزم:
- چی شده؟
سری تکون دادم و گفتم:
- همه چیزو گفتی؟ هیچی رو جا ننداختی؟
رها سر تکون داد که باز من گفتم:
- قیافه های اونا که یادته؟
رها باز هم سر تکون داد و گفت:
- فقط همون سه تا!
- مگه کس دیگه هم بود؟
باسر تائید کرد و گفت:
- یکی اومد که فقط صداشو یک بار شنیدیم چون داشت داد و بی داد می کرد. ولی ندیدمش!
- رها خوب فکر کن..هر چیز جزئی می تونه به ما کمک کنه! درباره چی حرف می زدن یا اسماشون یا هر چیز دیگه!
- من چیز دیگه ای نمی دونم. جلوی ما اصلا حرف نمی زدن. فقط همون دوبار...دارم می گم اسماشونم یکی سپهر بود..یکی هم حمید. اسم اون سومی رو هم نمی دونم.
- مطمئنی هیچ نشونه ای نمی تونی از اون خونه ای که اول بردنتون بدی!
رها که دستاشو هنوز می لرزید توی هم چفت کرد و گفت:
- به خدا داداش هر چی می دونستم گفتم!
وقتی حال خرابشو دیدم دیگه بیشتر از این اصرار نکردم. از جا بلند شدم و بهش گفتم:
- باشه...خودتو اذیت نکن...ولی هر وقت چیز تازه ای به ذهنت اومد به من زنگ بزن!
باشه آرومی گفت و وقتی من به سمت در رفتم دوباره صدام زد:
- عطا!
برگشتم و منتظر نگاهش کردم:
- بله!
- می تونم بچه ها رو ببینم؟
چند لحظه ای نگاهش کردم و گفتم:
- فعلا که بیمارستانن...تو هم نباید از خونه بیرون بری...ممکنه برات خطر داشته باشه!!
- چرا...؟
- چون هنوز اونایی که این بلا رو سر شما آوردن دستگیر نکردیم...و شما قیافه شونو می تونین شناسایی کنین و این یعنی خطر!
رها دوباره توی خودش جمع شد. عصبی از اتاق بیرون زدم. مامان داشت صبحانه اماده می کرد. به طاها که روی مبل متفکر نشسته بود نزدیک شدم و گفتم:
- از پیدا نشدن سرمه هیچی به رها و مامان نگو به رها گفتم تو بیمارستانه!
طاها با غم نگاهم کرد و گفت:
- نمی تونم برم دیدنشون!
- تنهایی نه! یه بار خودم می برمت. به رها هم نباید چیزی بگی! فعلا به بهونه خطرناک بودن باید تو خونه بمونه که از جریان سرمه چیزی نفهمه!
- باشه!
نفسی گرفتم و رفتم سمت آشپزخونه:
- مامان من دارم می رم!
- پس صبحونه؟
- یه لقمه بدین تو راه می خورم. عجله دارم باید برم!
مامان تند تند یه لقمه بزرگ نون و پنیر و گردو گرفت و داد دستم و بعد هم برام آیه الکرسی خوند  و من از خونه بیرون زدم. قبل از رفتن به ستاد برای گوشی سرمه یه شارژر خریدم و خودمو رسوندم ستاد. مهیار توی اتاق بود و روی سیستم خم شده بود و یکی دوتا از بچه هام اونجا بودن. اول موبایلو زدم به برق و رفتم سمت بچه ها ببینم چی پیدا کردن.
 - چه خبر؟
مهیار سرشو گرفت بالا و گفت:
- فعلا چیز تازه ای پیدا نکردیم...
یکی از صندلی ها رو جلو کشیدم  ونشستم و گفتم:
- از اون خونه چی پیدا شده؟
- فقط چندتا اثر انگشت که اونم هیچ سابقه ای رو نشون نمی ده!
- ولی رها که می تونه چهره نگاریشون کنه....
- خوبه باید بیاد برای چهره نگاری...
- نه اینجا نه یکی از بچه ها رو می برم خونه...
مهیار اخم کرد:
- برای چی؟
- برای اینکه به رها از جریان پیدا نشدن سرمه چیزی نگفتم...و به خودش هم گفتم فعلا باید تو خونه بمونه!
مهیار با همون اخم گفت:
- بالاخره که می فهمه!
- اون موقع حالش بهتر شده. الان مدام دستاش داره می لرزه...همش با بغض حرف می زنه...خودشو هم مقصر این اتفاقا می دونه!
مهیار تعجب کرد و نیم نگاهی به بقیه که مشغول کارشون بودن انداخت و گفت:
- چرا؟
- بعدا کل ماجرا رو برات تعریف می کنم! الان بهتره بریم دنبال کارمون.
مهیار سری تکون داد و گفت:
- پس ترتیبشو بده زودتر برای چهره نگاری بریم تا زودتر بتونیم کارو به یه جایی برسونیم.
- الان برنامه چیه؟
مهیار دستی به صورتش کشید و گفت:
- باید خیلی حواسمون جمع باشه. کوچکترین اشتباهی می تونه اونا رو هوشیار کنه و دم و دستگاهشون و جمع و جور کنن.
بی حوصله گفتم:
- واقعا کسی مثل رضامند با این همه پول و ثروت چه احتیاجی به این کثافت کاری ها داره!
- هنوز معلوم نیست دست اونم تو کار باشه. توی می دونی چه تعداد آدم زیر دست این مرد کار می کنن؟!
- ولی یه چیزی از صبح ذهن منو مشغول کرده!
- چی؟
دست به سینه نشستم و گفتم:
- اینکه اگه این یارو فرهاده اخراج شده و شیش ماهه که ناپدید شده چطوری می تونه به سوله محل کار سابقش دست رسی داشته باشه؟!
توجه بقبه هم جلب شد. همه برگشته بودن ما رو نگاه می کردن که من گفتم:
- مگه اینکه یکی از داخل باهاش دست داشته باشه!
سرگرد مهراد بود که گفت:
- و باید کسی باشه که خیلی هم رده پائین نباشه!
مهیار روی میز خم شد و گفت:
- بیاین احتمال بدیم...خود رضامند چیزی از این جریان نمی دونه!
همه سر تکون دادیم که مهیار ادامه داد:
- اول باید بفهمیم چرا فرهاد حسامی اخراج شده؟ دلیل اخراجش خیلی می تونه به ما کمک کنه!
خودم جواب دادم:
- این خیلی ساده اس کافیه یه درخواست دروغی بدیم به کارخونه و عنوان کنیم این آقا می خواد استخدام شه برای ما کار کنه می خوایم بدونیم چی شده که اخراج شده..مسئله اخلاقی داشته یا مورد دیگه!
به مهیار و بقیه هم نگاه کردم که اونا تائید کردن و قرار شد همین کارو بکنیم. مهیار ادامه داد:
- بعد از اون علت به هم خوردن نامزدیش با دختر رضامند!
رو به سروان رفیع که رفته بود دنبال کارای حسامی کرد و گفت:
- خوب چی پیدا کردی؟
سروان رفیع بازم اون تبلتشو که همیشه بهش وصل بود بیرون کشید و گفت:
- رفتم سراغ خانواده حسامی و پرس و جو کردم. با مادرش صحبت کردم...
همه فقط به رفیع گوش می دادن:
- اینجور که من فهمیدم بچه شری نبوده. اتفاقا خیلی هم درخون و سر به راه بوده. مادرش که کلی ازش راضی بود. توی محل هم درباره اش پرس و جو کردیم کسی چیز بدی ازش ندیده...علت اخراجشم نمی دونست...می گفت هیچ صحبتی نکرده در موردش فقط حسابی به هم ریخته بودش.
- درباره اینکه با کسی مشکلی چیزی نداشته نپرسیدی؟
- چرا! ولی هیچی دستگیرم نشد. لااقل اینکه توی محل زندگی و بین دوستاش مشکلی نبوده!
وقتی مکث کرد بلافاصله گفتم:
- پس ماجرا هر چی هست به همون کارخونه و محل کارش مربوط میشه!
- علت به هم خورده نامزدیش چی بوده؟
- مادرش که می گفت یه مدت بوده آروم و قرار نداشته. خیلی به هم ریخته و آشفته بوده. هر چی هم ازش می پرسیدن می گفته چیزی نیست با یکی از دوستاش به مشکل برخورده البته قبل از اخراجش بوده این چیزا...گفت بعد از همون جریانا بوده که نامزدیش به هم خورده...خانواده دختره زنگ زدن و همه چیز و به هم زدن بعدم هدیه هایی که برده بودنو با پیک فرستادن در خونه اشون!
- جریان شکایت چی؟
- بعد از اینکه نامزدیشون به هم خورده پسره چند باری رفته بوده سر راه دختره که باهاش حرف بزنه که اونم حاضر نمی شه..مثل اینکه سمج بازی درمیاره اونام می رین شکایت می کنن و حسامی بالاخره بی خیال میشه.اونام شکایتشون و پس می گیرن!
- چقدر بعد از این اتفاقات گم میشه؟
- دو هفته!
همه سکوت کرده بودیم و توی فکر بودیم. سرگرد میرزائی بود که پرسید:
- از پرونده گم شدن حسامی چی درآوردی؟
- چیز خاصی نیست. پلیس اول رفته سراغ همون رضامند و خانواده اش ولی چیزی پیدا نکرده! یه چندتایی هم از همکاراش توی کارخونه. اونجام با کسی مشکل نداشته.
مهیار با اخم گفت:
- منطقی هم نیست براشون راحت بود از طریق قانونی اقدام کنن تا خودشونو توی دردسر بندازن...
که من وسط حرفش پریدم و گفتم:
- به غیر از اینکه کلا کارای خودشون غیر قانونیه!
باز سکوت شد که من گفتم:
- پس اسم اون فرهادی که خواهرم شنیده چی میشه؟ من مطمئنم اینا یه ارتباطی به این ماجراها داره؟
مهیار گفت:
- بیاید چند تا احتمال و در نظر بگیریم...اول بنا رو بذاریم که رضامند چیزی نمی دونه. ممکنه حسامی اونجا از موقعیتش سو استفاده هایی کرده و کارایی کرده که رضامند فهمیده و اخراجش کرده...اونم برای تلافی داره براش پاپوش درست می کنه.
و به ماها نگاه کرد.
- احتمال بعدی اینه که رضامند خودش هم قاطی ماجراست و حسامی بعد از نامزد شدن با دخترش بوایی برده و خواسته موی دماغ بشه که از سر راه برش داشتن!
- چرا به پلیس مراجعه نکرده؟
- شاید مدرک کافی نداشته! این جور آدما خیلی شسته رفته کار می کنن به این راحتی ردی از خودشون جا نمی ذارن!
دوباره سکوت شد. همه داشتن فکر می کردن و موقعیت و بررسی می کردن که من گفتم:
- یه احتمال سوم هم هست!
همه منتظر نگاهم کردن که گفتم:
- اینکه دستشون تو یه کاسه باشه!
دوباره سکوت شد. این پرونده خیلی راه داشت تا برسه به آخرش. کلافه سرمو برگدوندم و به موبایل سرمه نگاه کردم. بهتر بود به خانواده اش خبر می دادم. اطلاع ندادن بهشون ممکن بود مسئولتشو متوجه خودمون بکنه مخصوصا با توجه به حال خراب تیرداد.
بدون حرف از جا بلند شدم. و موبایل و برداشتم و از اتاق خارج شدم تا شماره ای از توی گوشی سرمه پیدا کنم و زنگ بزنم بهش!


 





نوع مطلب : 3 سوت (بــ .ش)، 
برچسب ها :



نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT