تبلیغات
کاغذهای باطله - 3 سوت 25
کاغذهای باطله
لطفا مطالب وبلاگ را کپی نکنید
سه شنبه 5 آذر 1392
نویسنده : بهـــــاره .ش

وای داشتن جا به جاشون می کردن. دویدم تو اتاق. مهیار و بچه ها به مانیتورا زل زده بودن. مهیار به من اشاره کرد:

- فقط سی ثانیه دیگه ادامه بده محل دقیقش پیدا شده. 

به مانیتور نزدیک شدم و بهش نگاه کردم. دایره چشمک زنو می دیدم که داره کوچیک تر میشه. تمام تنم گوش شده بود. پشت خط سکوت شده بود که ناگهان صدای سرمه رو شنیدم که گفت:

- عوضی ولش کن!

قلبم توی دهنم می زد:

- خوبی داداش!

صدای ضعیف تیرداد و بعد تماس قطع شد. با عجز به گوشیم نگاه کردم. با حرص گفتم:

- قطع شد! دارن سوار ماشینشون می کنم. دارن جاشون و عوض می کنن!

یکی از بچه های آگاهی سری تکون داد و گفت:

- بهترین موقعیته می شه پیداشون کرد. مخصوصا الان که خیابون ها خلوته ماشین زیادی نیست. 

- دوباره زنگ بزنم بهش!

- نه ممکنه در شرایطی نباشه که زنگ بزنه....حتما می ترسیده گوشیش لو بره. دختره باهوشیه!

- پس چکار کنیم؟

و به مهیار نگاه کردم. مهیار بیسیم یکی از بچه ها رو گرفت و بازومو کشید و گفت:

- بریم.اگه داشتن سوار ماشینوشن می کردن شاید بشه پیداشون کرد.

داشتن به نیروها اعلام می کردن. که دنبال مهیار دویدم و گفتم:

-  دقیق کدوم خیابون!

پرید توی ماشینشو گفت:

-  دقیق معلوم نشد. ولی محدوده اش بیشتر از پنج شیش تا خیابون نیست!

- بعد از این همه مدت بازم محل دقیقشون پیدا نشد؟

مهیار هم کلافه صداشو برد بالا و گفت:

- عطا تو که دیگه به این چیزا واردی پس چرا این حرفو می زنی!

با حرص و عصبانیت چند بار کف دستم و روی دهنم زدم. مهیار بدون راهنما زدن پیچید توی خیابون بغلی! به تمام گشت های اون منطقه آماده باش داده بودن. یعنی می شد که پیداشون کنیم. یعنی می شد؟ بیسیمی که مهیار برداشته بود و گرفتم توی دستم و گوش دادم به مکالماتی که رد و بدل می شد. هیچ چیز امیدوار کننده ای نبود که یک دفعه یکی گفت:

- یه پرادو نقره ای و یه کمری سفید با فاصله حرکت می کنن ولی با سرعت دارن به سمت خارج شهر می رن. پلاکاشون مخدوشه! متوقفشون کنین!

اسم خیابونو که گفت مهیار دور زد. کمربندم و که یادم رفته بود ببندم با سرعت بستم و مهیار مثل جت می رفت. گوشم و داده بودم به مکالمه های بیسم ها.

- سرعتشون و زیاد کردن. فکر کنم خودشون باشه!

دستم مشت شد. و مهیار بیشتر گاز داد. داشتیم به خیابون مورد نظر نزدیک می شدیم. حالا نور گردون ماشین های رو می دیدم.

- از هم جدا شدن!

اسم خیابونهایی که رفته بودن گفت. دوتا از ماشین های گشت داشتن اونارو تعقیب می کردن. با بیسیم به بقیه واحدها خبر می داد که راهشون و سد کنن. دوتا ماشین های گشت از هم جدا شدن و هر کدوم افتادن دنبال یکیشون. مهیار رفت دنبال پرادوه.

- توی کدوماشونن!!؟

مهیار مشتشو کوبید روی فرمون و گفت:

- نمی دونم!

- مهیار گاز بده تو رو خدا گمشون می کنیم!

بدبختی ماشین گشتم یه سمند بود و نمی تونست پا به پای پرادو بره. ماشین مهیارم دیگه بیشتر از این نمی رفت. راننده پرادو هم معلوم بود خیلی کارش درسته. همه چی انگار دست به دست هم داده بود که این یارو در بره. دست مو کوبیدم روی داشبورد و لعنتی زیر لب گفتم. دوباره صدا از بی سیم اومد:

- سرنشین کمری ماشینو گذاشت و خودش فرار کرد.

ولی پرادو همچنان  می رفت فاصله اش با ما زیاد شده بود. دو سه بار کوبیدم رو داشبورد و گفتم:

- مهیار بچه ها توی این ماشینن! برو تو رو قرآن!

اگه می افتاد تو جاده گرفتنش سخت می شد. باورم نمی شد. رها توی اون ماشین لعنتی بود و دست من بهش نمی رسید. نگاهم و از پرادو بر نمی داشتم. انگار که اگه یک ثانیه چشمم و می چرخوندم ماشینه غیب می شد. دوتا ماشین گشت آخر خیابون و بسته بودن دیدن چراغای گردون قرمز یه خورده حالم وبهتر کرد. توقع داشتم سرعتشو کم کنه ولی پرادویه نرسیده به آخر خیابون پیچید توی یکی از خیابون های فرعی و دیگه ندیدیمش. دستم رفت رو سرم. 

- مهیار بدو در رفتن!

مهیار اخم کرده بود و تمام تمرکزش روی رانندگی بود. بدون حرف پشت سر ماشین گشت پیچیدیم توی خیاونی که پرادو گم شده بود. خیابون به چند تا کوچه منتهی می شد و کوچه ها پیچ در پیچ بودن و هر کدوم به دو سه تا دیگه راه داشتن. ماشین گشتی که جلوتر از ما بود معلوم بود گمشون کرده. صداشون از بیسیم اومد:

- گمش کردیم!

با شنیدن صدای طرف از ته دل فریاد کشیدم.

- عوضیا!

مهیار دنده عقب گرفت و از کنار ماشین گشت گذشت. از بیسیم داشتم می شنیدم که دارن دستور می دن تمام خیابون هایی که به اینجا ربط داره رو تحت نظر داشته باشن. مهیار هم خودشو رسوند به خیابونی که بعد از خروج از یکی از کوچه ها بهش می رسیدم. بعضی از ماشین ها خیابون هایی که می شد از شهر خارج شی رو مسدود کرده بودن. یعنی بازم امیدی بود.

مهیار همون جور که رانندگی می کرد بیسیم رو از دستم کشید و درباره کمری رها شده پرسید. دور از ذهن نبود. ماشین دزدی بود.

- راننده چی شد؟

برگشتم سمت مهیار و با دقت به بی سیم نگاه کردم. 

- تیر خورده...

- وضعیتش؟

- زیاد خوب نیست. داره منتقل میشه بیمارستان....

دستی به پیشونیم زدم. تنها سرنخمون همین راننده بود اگه این بمیره! وای خدا! مهیار با همون اخم می رفت و تمام کوچه ها رو نگاه می کرد. ولی هیچی! اون عوضی ها که یه بار در رفته بودن محال بود بذاره دوباره پیداش کنیم! 

مهیار بعد از یه ربع گشت زدن و نتیجه نگرفتن کناری ایستاد. دستاشو دور فرمون مشت کرده بود و خیره شده بود به روبه روش. هر دو سکوت کرده بودیم. صدای خش خش بیسیم روی اعصابم بود. جمله های تکراری که هر کدوم نشون از ناامیدی می داد. سکوت توی ماشین پیچیده بود. به همین راحتی در رفتن. نباید اینجوری می شد. نباید. با ناباوری گفتم:

- گمشون کردیم!...به همین راحتی...

با این حرف من مهیار باز راه افتاد و شتابون رفت سمت بیمارستانی که راننده منتقل شده بود. کارتمون و نشون دادیم و از سد نگهبان رد شدیم. طرف تو اتاق عمل بود. یکی دوتا سربازم اومده بودن که مراقبش باشن. سرگرد محمودی از بچه های آگاهی اونجا بود. یه سلام بی حال بهش دادم.که اونم راحت باش داد. مهیار جلو رفت و پرسید:

- امیدی هست؟

سرگرد سری تکون داد و گفت:

- دکتر که چیزی نگفت. 

- چند تا تیر خورده؟

سرگرد نگاهی به در اتاق عمل انداخت و گفت:

- یکی. پریده بود روی یه دیوار داشته در می رفته بچه ها ایست دادن. بعدم پاشو زده بودن که تعادلش به هم می خوره از رو دیوار می افته. سرش ضربه خورده! باید وضعیتش تثبیت بشه تا بشه باهاش حرف زد.

مهیار دیگه سکوت کرد و من روی یکی از صندلی ها آوار شدم. خدایا چکار کنم. گوشیم و برداشتم. 

- سرمه زنگ بزن! زنگ بزن دختر...بگو کجاین!؟

شاید ده دقیقه به صفحه گوشیم زل زدم ولی فایده ای نداشت. دست مهیار که نشست رو شونه ام سرم و بلند کردم.

- پاشو بریم!

نفسی گرفتم و گفتم:

- پس این یارو چی میشه؟

- فعلا که می بینی نمی شه کاری کرد!

حرصی بلند شدم و گفتم:

- اون احمقی که به پاش زده باید خلع درجه بشه!

مهیار هولم داد و گفت:

- بس کن راه بیافت بریم تا با این حرفات خودت و خلع درجه نکردن.

پوزخند زدم:

- این درجه ها به چه دردم می خوره وقتی نمی دونم خواهرم امشب کجا....

مهیار با اخم برگشت طرفم و گفت:

- اگه این درجه ها رو نداشتی باید مثل نیما می رفتی و تا صبح تو تختت جون می دادی ولی همین درجه ها بهت اجازه می دن اینجا باشی!

ساکت شدم. راست می گفت. یک درصد اگر قرار بود مثل نیما یا طاها تو خونه بشینم و به تلفن نگاه کنم. پوفی کردم و کنار مهیار راه افتادم. 

- باید از یه جایی شروع کنیم!

مهیار سر تکون داد و گفت:

- تا این یارو به هوش بیاد باید راه های دیگه رو بررسی کنیم.

چشمام و فشردم و با هم سوار ماشین شدیم. وقتی رسیدیم آگاهی. سرهنگ نظری از یگان خودمون رو اونجا دیدیم. هر دو جلو رفتیم و سلام دادیم.

- سلام قربان!

سرهنگ اخمی کرد و بدون اینکه آزادباش بده گفت:

- شما دوتا می دونین نباید دنبال اونا راه می افتادید!

مهیار اخم کرده بود و من نمی دونستم چه جوابی بدم. سرهنگ بازم توبیخ آمیز گفت:

- سروان کریمی اگه اونا می فهمیدن تو با اون دخترا نسبتی داری می دونی ممکن بود جون خواهرت به خطر بیافته!

اخمم بیشتر توی هم رفت. 

- یعنی شما ابتدایی ترین چیزها رو هم فراموش کردین؟

مهیار بود که جواب داد:

- عذر می خوایم قربان حق با شماست!

سرهنگ با همون اخم گفت:

- دیگه حق ندارین تو عملیات بچه های آگاهی خصوصا این پرونده دخالت کنید.

اعتراض کردم:

- ولی قربان..

صدای بلند سرهنگ دهنم و دوخت:

- سروان کریمی...یک شب بازداشت.

و برگشت و داد زد:

- سرباز!

مهیار با اخم فراوان هنوز به مقابلش زل زد بود. خدایا این مصیبت دیگه چی بود. مهیار  از خشم صورتش سرخ بود. ولی به همون حالت خبردار ایستاده بود. سرهنگ هم انگار نمی خواست آزاد بده. رو به من گفت:

- اسلحه و وسایلتو تحویل بده.

وقتی از کنارمون رد شد گفت:

- و دفعه دیگه یک کلمه می شنونم. اطاعت قربان!

و با حرکت سر به مهیار آزاد داد.مهیار برگشت و با خشم نگاهم کرد.

- عطا واقعا ناامیدم کردی! تو اصلا عقل داری؟! حالا خوب شد؟

سرباز به سمت اتاق افسر کشیک هدایتم کردم و بعد از اینکه وسایلم و تحویل دادم رفتم سمت بازداشتگاه! اینم از اثرات همون درجه ها بود. حالا باید تا صبح توی بازداشتگاه جون می دادم.  






نوع مطلب : 3 سوت (بــ .ش)، 
برچسب ها :



درباره وبلاگ


من با کلمات زندگی می کنم. آدم ها را می بینم. رنگ ها را می شناسم. درخت..گل..کوه.
من احساس را می فهمم.
من تمام چیزهایی را که می بیننم...می شنونم....یا می فهمم می نویسم.
نوشتن کار من است.

مدیر وبلاگ : بهـــــاره .ش
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
Online User TEXT